جوون های کنونی ..

 

با بهتر شدن آقای شوهر زندگیم یکمی رو روال افتاده . اگر چه فکر میکنم بعد از آقای شوهر نوبت مریضی منه . کمر درد و زانو درد شدید دارم . هنوز دکتر نرفتم  ولی احتمال میدم به علت کمبود کلسیم باشه و اینکه کلا خرید خونه  ..کلا بدنهای ما جوونا قدرت بدنی کمتری نسبت به  جوونی والدینمون داره . که بیشترش فکر میکنم به علت کمبود تحرک ٫ تغذیه اشتباهه  و روش نادرست زندگی کردنه ( مثلا پایین انداختن سر - قوز کردن  و ..) . البته آموزشها هم خیلی مفید هستند . مثلا تعداد کمی از نسل ماها مرتب ورزش میکردند و الان هم ادامه میدن . شاید اگه من یه روزی میدونستم که قراره مهره گردنم جابجا بشه روش زندگیمو اصلاح میکردم و یا اینکه میدونستم شیر اینقدر تو تغذیه مهمه هر روز حتما حداقل یک لیوان شیرو می خوردم و خیلی چیزای دیگه که شماها بهتر از من میدونین ...

پ: گذشته دیگه گذشته . باید از حالا مواظب بود که اوضاع بدنیم بدتر نشه و اینکه مراقب بچه ها باشیم البته  اینطوری که من میبینم نسل بعد از ما  ٫از ماها هم پر مشکلات تر هستند ...

 

سال نو مبارک

 

با کمی تاخیر سال نورو به تموم دوستای وبلاگی تبریک میگم ..

انشا.. همگی سال خوبی داشته باشین ...سرشار از شادی و موفقیت و سلامتی و خوشبختی ...

من شدیدا منتظر نی نی گلو هستم .. تا ۲۵ فروردین باید تشریف بیارن .. برام دعا کنید ..

حسنی نگو یه دسته گل

 

از کتابای مورد علاقم تو بچگی کتابای حسنی بود . برادر کوچیکم هم که به دنیا اومد مدام کتابای حسنیو براش می خوندم و اونم حفظش کرده بود .. این کتاب ها پر از خاطرات بچگی منه ...

۱- حسنی نگو یه دسته گل  * ۲- حسنی ما یه بره داشت  *  ۳- دویدم و دویدم *  ۴-دزده و مرغ فلفلی

اما یک هفته ای هست که دنبال کتاب میگردم برای نی نی بخرم . متاسفانه به علت فوت منوچهر احترامی نویسنده کتاب ، دیگه کتاب چاپ نمیشه . ولی سری جدید کتابهای حسنی با یه نویسنده جدید  هست که به نظرم شعراش خیلی مسخره بود و از طرفی هم اسم کتابها جالب نیومد .. مثلا حسنی و انرژی هسته ای ؟؟ آخه بچه کوچولو چه میدونه انرژی هسته ای چیه .. اونم کتابی که برای گروه سنی الفه .. البته دروغ نگم رده سنیشو نیگا نکردم اما اون حسنی که من میگم برای رده سنی الف بود .. به نظر من بچه باید بچگی کنه ..تو اینترنت هم سرچ کردم یکی از فروشگاه های اینترنتی کتابو داره اما میگه موجودی نداره .. ببینم میتونم کتاب محبوب بچگیمو برای نی نی بخرم یا نه ؟؟ قسمتی از شعر کتاب حسنی نگو یه دسته گلو براتون میذارم شاید شماها هم خاطره داشته باشین  :

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش می‌گفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟
نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می‌رفت تو کوچه‌ها
الاغه چرا یورتمه می‌ری؟
دارم می‌رم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری می‌د‌ی؟
-نه که نمی‌دم
چرا نمی‌دی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
............................................................................................................

پ۱ : حس و حال خوبی داره وقتی برای نی نی خرید میکنی . حتی اگه یه چیز کوچولو ببینی و خوشت بیاد و براش بخری . وقتی براش خرید می کنم ، تو خونه چندین بار خریدمو  ورانداز میکنم و قربون صدقه موجودی می رم که ندیدمش اما وجود داره . .. موجودی که روزبروز تکوناشو بیشتر حس میکنم . واقعا حس قشنگیه . این روزها خوشحالم که یک زنم و خدا این نعمتو بهم داده که میتونم مادر بشم مخصوصا اینکه از اون عوارض سه ماهه اول خبری نیست . . باردای واقعا سخته .. از همون ماههای اول ویارش گرفته تا به دنیا اومدن و منفجر شدن هیکل مادر  و شیر دادن بچه و  هزار تا مرض مثل پوکی استخوان که بعدا معلوم می شه ......... اما  مادر بودن زیباست ....

پ۲ : جنسیت نی نی معلوم شد : نی نی پسره

نیمه بارداری ..

این هفته بارداری من به نیمه میرسه . دیگه نی نی وروجک برای خودش مدام وول می خوره .گاهی احساس میکنم برای خودش اون تو حسابی کش می آد ... انگار یه ماهی کوچولو تو شیکمت داری که داره تو شکمت شنا میکنه . خدارو شکر حالت های تهوع و شکم پری که داشتم تموم شده . اما کم کم دارم وارد مرحله دوم میشم . بعد از نهار گاهی اسید معده اذیتم میکنه . خوب هر که طاوس کوچولو خواهد جور هندوستان کشد ...

بیشتر اوقات فکر می کنم زمان دیر میگذره . دلم میخواد زودتر نی نی کوچولورو ببینم . اما بعدش فکر میکنم الان باز دوران راحتیمه و نی نی بیاد با خودش مشکلاتی جدید می آره . مثل شب بی خوابی های نی نی ...

اول اینکه دعا کنین مسافر کوچولوی من سالم به مقصد برسه ....

دوم اینکه اسامی انتخابی دختر و پسر خور را بنویسین که من شدیدا دنبال اسم هستم .(فقط اسم اصیل ایرانی باشه . ) راستی دو بار رفتم سونو گرافی نی نی ما با شرم حیاست .. دستشو جلوی خودش گرفته معلوم نیست دختره یا پسره .. ببینم من از رو میرم یا اون .. این هفته دوباره وقت سونو گرافی دارم ..

پ: لطفا آدرس وبلاگتونو ، تو کامنتها بذارین .

اسامی انتخابی دوستای وبلاگی تا حالا به شرح زیر است : (لطفا شما هم نظر خودتونو بدین ...)
............................................................................................................
اسمهای انتخابی آراد :پسرونه هاش :
کوروش ، كارن ، برديا ، اوستا ، يونا ، ارسلان ، اردلان ، باربد ، كسرا ، ياشار ، آراز ، كياراد
دخترونه هاش :آتوسا ، ارغوان ، گيتا ، تارا ، ساحل ، صحرا ، نازگل ، هستي ، باران
.............................................................................................................
لاله اشک : کوروش  ، باران ، گیتا و تینا
.............................................................................................................
حقی :پسر :آریا وکیارش دختر :کاملیا، گندم
.............................................................................................................
بادبادک سوار : پسر: بردیا و دختر تارا
............................................................................................................

 

در آینده می خواهید چکاره شوید ؟



یادتونه وقتی بچه بودیم بارها این موضوع انشامون بود که میخواهید در آینده چکاره شوید ؟؟ دخترا دوست داشتند معلم یا دکتر بشن . ( البته بچه های الان کلی شغلهای دیگه هم دوست دارن مثلا بازیگر سینما ) و پسرا بیشتر دلشون میخواست خلبان بشن و یا مهندس و ... چه آرزوهایی طلایی ؟؟ دنیای بچه هارو دوست دارم . خالص و بی ریاست . بیشتر دوست داشتم محیط کار آیندم بین بچه ها باشه . اما خوب کجای زندگی دست خودم بوده که حالا باشه ؟ اونوقتی که کلاس تست کنکور میرفتم معلم زبانم از تست زدنم راضی نبود و استاد فیزیکم همیشه  تحسینم میکرد . کار به کجا رسید ؟؟ اصلا تو هیچ کدوم درسهای دانشگاهیم نشونی از فیزیک و ریاضی نمی بینم . بالاترین نمره های اول و  دوم دبیرستان من نمره های  درس جبر ، هندسه و و ریاضیات جدیدم بودند . اما حالا کم کم جدول ضرب داره از یادم میره ؟؟؟ خنده داره نه ؟؟   هیچ وقت فکر نمی کردم در آینده تو این رشته تحصیل کنم ...این قسمته ؟؟ بازی روزگاره و یا تقدیره !!! خیلی برنامه ها که برای زندگیمون میریزیم از دست ما خارجه . یدفعه میبینی تو یه مسیر تازه با آدمهای تازه داری سیر میکنی !! این به دنیای معصومانه و رنگی بچگی ربط داره که هنوز دنیای آدم بزرگارو لمس نکرده و سعی میکنه با اون چیزایی که میدونه دنیای آیندشو بسازه و یا تقدیره ... میدونید از همون بچگی تا بزرگ بشی چندین هزار بار مسیر زندگی هر فردی عوض میشه و شایدم نشه ؟؟ چند نفر از شما به رویای کودکیتون رسیدید !! همون چیزایی که تو بچگی فکر می کردید براتون اتفاق افتاده ..  اما مهم رضایته نه ؟؟! مهم اینه که هر کس تو شرایطی که هست از زندگیش راضی باشه ....

انسان بودن

 

زندگی کردن یعنی چی ؟

یعنی به نحو احسن از فرصتهای زندگی استفاده کنیم اما نه به قیمت له کردن آدمها . هر طور که زندگی میکنیم مهم نیست . یادمون نره نباید فقط اسم انسانو یدک بکشیم ٫ باید مثل یک انسان زندگی کنیم . باید تا جایی که میتونیم کاری نکنیم که مجبور به عذرخواهی باشیم و جایی که لازم شد اشتباهو بپذیریم . مرد یا زن بودن مهم نیست . انسان باشیم ....

پ ۱: من خیلی دلم گرفته . از اینکه به کسی بدی نکردم اما بد جوابی دارم میگیرم . از حرفایی که از روی حسادت زده میشه . از نقدهایی که روی زندگی خصوصی  آدم انجام میدن و اونایی که دروغ به من نسبت میدن تو زندگی خودشون کاملا مشهوده . جالب اینه  که هیچ مشکلی با شوهرم و خونواده اون ندارم . اما تو اداره باید زندگیمو نقد کنند ... خیلی به هم ریخته ام  ولی میخوام اصلا به روی خودم نیارم که بحث کردن بی فایدس .

پ۲: مطلب آناهیتا مستاجران که مرتبط با پست منه بخونید به دردتون می خوره ..

 

کامنت وبلاگ ...

 

ازاینکه به وبلاگها سر بزنم و الکی بنویسم وب زیبایی دارید و یا اینکه پست نخونده رو بنویسم و بگم زیبا مینویسید و در آخرش هم بگم به من هم سر بزنید متنفرم بهتر است کامنت دررابطه با موضوع پست نویسنده باشد.  اگر به خاطر اسم وبلاگی برم و سر بزنم و از نوشته هاش خوشم نیاد اصلا کامنت نمی ذارم . چون وبلاگ مثل یک دفترچه خاطرات خصوصیه که هر کسی هر چیزی دلش بخواد میتونه توش بنویسه و اگه تو خوشت نیاد میتونی سر نزنی . از آدمهایی که تو کامنتاشون به نویسنده وبلاگ توهین میکنن یا بد و بیراه نثار طرف میکنن و هیچ آدرسی هم از خودشون نمی ذارن متنفر هستم . احساس میکنم دچار نوعی کمبود هستن . ( البته بعضی موارد که طرف از کثافت کاریهاش تو وبلاگش مینویسه خون آدمو به جوش میاره ) .بیشتر دوست دارم کامنتام متقابل باشه  یا یه نوع دوستی کامنتی با نویسنده های دیگه داشته باشم که این مطلوبترین نوع کامنت برای من به شمار میرود ... گاهی هم برای جواب کامنتی که وبلاگمان گذاشته  میشود از کامنتدونی استفاده کنیم ...در آخر هم  بعضی کامنتها هم تبلیغاتی و یا جدیدا سیاسی هستند .

شما  چه کامنتی دوست دارین ؟؟

جمعه ها

 

از موقعی که سر کار میام فهمیدم جمعه ها هم میتونه خوب باشه چون اونقدر در تلاطم هستم که اصلا نمی فهمم چطوری شنبه شد مثل اینکه یادم رفته چقدر غروبای جمعه برام دلگیر بود ... البته ترم پیش کلا جمعه ها صبح از خونه میزدم بیرون و عصر بر میگشتم و به کارای خونه هم درست و حسابی نمی رسیدم .  از اسفند به این طرف جمعه ها رو خالی کردم  برای اینکه به خودم و خونه و آقای شوهر برسم . 

هر هفته جمعه ثابت  برنامه استخر و باغ و کارای عقب مونده یک هفته کاملو دارم . اما این هفته دیگه ترکوندم . ۵ شنبه و جمعه مهمون بودم . استخر هم رفتم و کارای خونه رو هم انجام دادم . تازه غذا برا چندین دین روز هم درست کردم .

پیوست : این روزا مدام چایی لیمو می خورم . خدا به خیر بگذرونه . فکر کنم تا مدتی به چایی لیمو گیر بدم ...

میزان توقع از دیگران

 

گاهی اوقات نمی دونم تا چه حد باید از دیگران توقع داشت . میدونید من از اون آدما هستم که هر کاری از دستم براومده برا همه انجام دادم و خیلی جاها هم شدیدا به ضررم شده . اما گاهی اوقات برا دوستای نزدیک یا اقوام نزدیک بیشتر از دیگران مایه گذاشتم . خوب طبعا آدم هم گاهی تو مشکلات می افته و توقع کمک داره . اما خیلی جاها این انتظارم برآورده نشد . مثلا وقتی کسی مریض باشه مدام زنگ میزنم و حالشو میپرسم . این کوچکترین کاره که از دست هر کسی بر می اد . در حالیکه وقتی من دو ماه مریض سخت بودم دریغ از یه تلفن . این یه مورد کوچک بود .. میدونید کلا از حرفهای خاله زنکی بدم میاد . ولی گاهی واقعا هنگ میکنم که یا من مشکل دارم و یا دیگران ...

خوب به اینجا رسیدم که روابطمو تنظیم کنم . یا بدون توقع کاریو انجام میدم . یا اینکه اصلا انجام نمی دم . اینطوری حداقل دیگه عذاب نمی کشم . یکسالی هست که این رویه رو پیش گرفتم . حداقل برا روحیه خودم خیلی بهتره . خوب این شامل همه از جمله مادر٫ پدر ٫ خونواده شوهر و حتی برادرای خودم هم میشه . دو نفر تو این قضیه مستثنی هستند : یکی از دوستای صمیمیم و آقای شوهر ... اما یه سوال ؟؟

تا چه حد می توان از کسی که به تو خیلی نزدیکه توقع داشت ؟؟؟

شاید تا حدی که آزارش ندی ... شما چی فکر میکنید ؟؟؟

اقلام مورد علاقه ری را

 

همه آدمها یه سری عادتهای بد دارن . منم عادت دارم هراز گاهی به یه چیزی گیر می دم . نمیدونم جز عادتهای خوب محسوب میشه یا بد . مثلا یکماهی عادت داشتم مدام هر روز ماست موسیر می خریدم و می خوردم . دو ماهی شد که به دونر ( کباب ترک ) گیر دادم ...بعد از اون به انواع و اقسام شکلات و بیسکوئیت های  کاکائو و قهوه  . . یه مدتی به این رنگارنگ های مینو ٫یک ماهی به نسکافه .. هر روز باید دو تا لیوان نسکافه می خوردم . مدتی هم به انواع و اقسام شیرینی که با چایی خیلی می چسبه ... حالا فکر کنید در مقابل این همه اقلام شیرین ٫ مدتی هم به آلوچه های ترش گیر داده بودم . که البته  به دو علت آقای شوهر اجازه نمی داد بخورم . ۱ - چون به اکثر آلوچه ها رنگ میزنن و ۲ - چون کم خونی رو تشدید میکنه و من هم کم خونی داشتم . خلاصه مثل بچه ها هر جا انواع ترشی و آلوچه میدیدم دور از چشم آقای شوهر سر می کشیدم .

تو همه این علایق زودگذر دیگه اصلا از ماست موسیر خوشم نمی اد . اگر چه الان مثل قبلنا ویر خوردن هر روزه اقلام بالارو  ندارم ٬ اما از بقیه چیزا هنوزم خوشم میاد . مخصوصا  انواع و اقسام شکلات کاکائو و قهوه ....

پ : دو هفته ای هست تصمیم به رژیم گرفتم و هرشب مثل خرگوش هویج و کدو سبز می خورم . با اینکه انواع و اقسام شکلات و شیرینو تو خونم دارم اما حتی نیگاهشون هم نمی کنم . تصمیم قطعی گرفتم که هفت کیلو کم کنم ...( اونقدر چاق نیستم که در حال ترکیدن باشم قدم ۱۷۲ و وزنم ۶۸ )

 

تجاوز ...

 حدودا دو ماه پیش حول و حوش ساعت ۶:۴۰ غروب ٬  هر چی به آژانس زنگ زدم اشغال زد . از اونجایی که عجله داشتم خودم بیرون زدم و گفتم  دربست میگیرم . کنار خیابون خونه ما دانشگاه آزاده که به یه محدوده خلوت میرسه که اکثرا عابر پیاده از اونجا رد نمیشه اما تا دلتون بخاد ماشین از کنارتون میگذره . کمی منتظر تاکسی موندم اما فایده ای نداشت ( چون سوار ماشین شخصی نمی شم ) یه کمی جلوتر یه پیکان قهوه ای کنار خیابون پارک بود . از اونجایی که کمی بارون می اومد توی ماشین مشخص نبود . وقتی از کنار کاپوت جلوی ماشین گذشتم صدای جیغی که از داخل ماشین اومد توجهمو جلب کرد . برگشتم و متوجه شدم توی ماشین یه آقای حدودا ۳۸ ساله با یه دختر که جثه ریزی هم داشت دست به گریبانه . خلاصه اینکه دستش از آرنج زیر گردن دختر خانم بود طوری که نمی تونست نفس بکشه و با دست دیگه اش هم دکمه های مانتوشو باز میکرد . دختره با پاهاش لگد می زد تا خودشو نجات بده . من برگشتم و اومدم درو باز کنم که باز نشد . مدام جیغ زدم و به شیشه کوبیدم . آقاهه هم پاشو گذاشت رو گاز ماشین که من آویزون دستگیره شدم و کمی جلوتر محکم به زمین کوبیدم و ماشین رفت . گریه کنان جلوی یه ماشینو گرفتم و رفتیم دنبالش . اما نتونستیم پیداش کنیم . تا یک هفته ای حالم بد بود که چرا شماره ماشینو برنداشتم و به ۱۱۰ زنگ بزنم . چون وقتی من برگشتم آقاهه سرش کامل رو دختر خم بود و اصلا منو ندید . تا یه مدتی عذاب وجدان داشتم که چرا هول کردم . همش صحنه دست و پا زدن دختره جلوی چشمم بود . مدام فکر می کردم  اگه به دختره تجاوز کرده باشه اون دختر چه حالی داره .. با هیچ کس هم نمی تونه درد دل کنه ....از اون حادثه فقط یه زخم رو دستم جا موند و زانوهام و بدنم کبود شد .  

 نمی دونم چه حکمتی تو کار بود که خدا  خواست من اینو ببینم و عذاب بکشم . کاری هم که نتونستم انجام بدم . فقط اعصابم تا مدتی بهم ریخته بود . اما دیگه از ماشین های شخصی وحشت دارم .

مسافرت اردیبهشت امسال ...

 

طبق روال هر سال اردیبهشت ماه یک هفته ای شیراز رفتیم . خیلی خوش گذشت . در تخت جمشید و پاسارگارد احساس هویت ایرانی بهم دست میده ..  اینکه ما خیلی وقته تو این آب و خاک ریشه داریم .... تو حافظیه هم که حس خاصی خودش رو داره . یه حس آرامش ...  حتی نمی تونم بیانش کنم ... این سومین باره که اردیبهشت ماه به همراه آقای شوهر و یه دوست خانوادگی شیراز میریم . هر سال برای شیراز رفتن لحظه شماری میکنیم .

یزد هم رفتیم . اما فکر می کردم خیلی باید بهتر از این باشه . از نظر تابلوهای راهنما بسیار ضعیف بود و اکثرا موزه ها و مراکز دیدنی تا ساعت ۵ تعطیل بودند . در حالیکه شیراز  صبح که از هتل بیرون می اومدیم شب ساعت ۱۱ تا ۱۱:۳۰ به هتل بر میگشتیم . همین باعث شد علیرغم وقت کمی که داشتیم  بیشتر جاهای شیرازو بگردیم . فقط بعضی مراکز وقت نهار حدودا یک ساعت تعطیل بو دند . خلاصه هر کی اهل مسافرته شیرازو فراموش نکنه .....

سریال فرار از زندان

 

چند وقتیه که این سریالهای شونصد قسمتی خیلی باب شده . اما خوب من دلم میخواست تموم قسمتهای سریال باشه و همه رو با هم ببینم . نتیجه این شد که هفته دوم عیدو کامل وقتی از سر کار می امدیم خونه تا نیمه شب سریال فرار از زندانو نیگا میکردیم . علاوه بر اینکه من و آقای شوهر از کار و زندگی افتادیم کلی هم تو اون دوره دچار استرس شدیم . سریال واقعا  از لحاظ بازیگران و کارگردانی با سریالای ایرانی که معمولا تو تابستون و یا به مناسبتهای مختلف هر شب پخش میکنند قابل مقایسه نبود . مدام استرس داشتیم که چی می خواد بشه ... اشکال مهم سریال این بود که چند جا داستان واقعا باید تموم میشد  مثل قسمتایی که دوباره از یه زندان دیگه باید فرار می کردند  ُاین سریالو خیلی مسخره کرده بود . خلاصه فعلا پشت دستتمو برای سریال دیدن اینطوری حسابی داغ کردیم .

.....

 

زندگي آدمها پر از پستي و بلنديه ، پر از روزاي خوب و بد . دلم مي خواد بنويسم و ترشحات ذهن معدوممو ، روي صفحه مانيتور ببينم . تموم روزاي خوب و بدو  تو وبلاگم موندگار كنم . روزاي خوبو براي اين موندگار كنم كه يادم باشه زندگي ما آدمها هميشه بد نيست . شادي هست ، خنده هست و اگر يه روز از عالم و آدم گله داشتي و حس کردی همه دنیا رو سرت خراب شده يادت باشه روزای شادی هم تو زندگیت بوده که احساس می کردی یه لحظه شادیشو  با تموم دنیا عوض نمیکنی ...

و روزاي بدو به خاطر تجربه اي كه مي تونه همراه داشته باشه . و اينكه هر وقت شاد هستي يادت باشه هر لحظه زندگي ميتونه پر از غم يا شادي باشه . و اينكه بدون غم شايد شادي وجود نداشته باشه .

گاهي هم دلم براي وبلاگم تنگ ميشه . امروز تموم پستهای وبلاگمو مرور کردم .چه حس خوبی دارم وقتی پستهای سابقو می خونم .  تو خيلي روزا واقعا تنهائیمو با پستام پر کردم و چقدر خوب تونستم دوستاي خوبيو پيدا كنم كه منو اونطوري كه هستم شناختن .. چقدر دلم براشون تنگ شده ... . مي خوام بيام بنويسم . اما نميدونم  چند درصد از دوستاي قديمي هنوز مينويسن ... میدونم خیلی ها نیستن . مثل لیلا و امین ... اما میشه امتحان کرد . با دوستهای باقیمانده و جدید ....

 

توجیه ...

هر وقت ما شخصیت منفی تو یه فیلم میبینیم همه ازش بدمون می اد . اما گاهی ممکنه خودمون یه کار خیلی بدتر از اون ادمو تو زندگیمون انجام بدیم  اما خودمون توجیه کنیم یا به روی خودمون نیاریم .

 این که یکی یه کار بدیو در حق تو بکنه و تو همون کارو با اینکه میدونی چکار بدیه در حق دیگری بکنی ؟

فاجعه میدونید چیه ؟ اینکه یکفر بشینه تموم زندگی مردمو نقد کنه بعد تموم زندگی خودش پر از اشتباه و اشکالاتی باشه که مدام هم همون اشتباهاتو تکرار کنه ؟؟؟؟

یکی اینارو برا من توضیح بده ؟؟؟؟؟

بازی وبلاگی

 

یکی از دوستام منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده .

ده تا از چیزایی که خوشم می اد ...

۱. کلیه مشتقات شکلات و کیک کاکائو و قهوه رو دوست دارم . هر جا میبینید یادم کنید ...
۲. تو میوه ها انار و هندونه رو خیلی دوست دارم . اما نسبت به انار حسم یه جور دیگه اس. هم میوه شو دوس دارم و هم هر وقت خواب انار میبینم اتفاق خوب برام می افته ..
۳. مسافرتهای یکروزه رو خیلی دوست دارم . از اونایی که یه هویی به سرمون میزنه که از شهر خودمون بیرون بزنیم . حالا شمال .. تهران .. تبریز ... فرقی نمی کنه .. اما خوب مسافرتهای موندگار و خاطره انگیز هم خیلی خوبه . خصوصا اینکه همراه با  اهنگ جغور بغور باشه  ....
۴. آشپزی و شیرینی پزیو  خیلی دوست دارم .
۵. وسایل و ظرف و ظوروف اشپزخونمو هم دوست دارم . اما از اونایی نیستم که اگه بشکنه زمین و زمانو به هم بریزم ..
۶.عاشق دیدن ویترین مغازه ها هستم . البته به ندرت پیش میاد از چیزی خوشم بیاد . چون خیلی مشکل پسندم . اینو گفتم فکر نکنید جیب اقای شوهرو خالی میکنم ...
۷.از وسایل خاص فانتزی خوشم میاد . مثل وسایل تزیینی فانتزی که به دیوار آویزون میکنند یا بعضی وسایل تزیینی که توشمال فراونه .
۸. نگید ندید بدیه . خونه و ماشنمونو خیلی دوست دارم .
۹. دوستای خوب که تو شادی و غم با ادم هستن . تا باشه دور و بر ادم پر از این دوستا باشه .
۱۰. عکس های یادگاری و عکس انداختنو هم خیلی دوست دارم .

۱۰ تا از چیزایی که بدم میاد

۱.  هر وقت عصبانی هستم یکی مدام بهم بگه چته چته چته ؟؟؟
۲. از دعوا خیلی می ترسم . طوری که اگه جایی دعوا بشه تموم تنم شروع به لرزیدن می کنه .
۳. از سوسک و هر جک و جونوری که بگین مثل چی می ترسم .
۴. از قابلمه شستن هم خیلی بدم میاد . اما خوب مجبورم بشوره دیگه !!
۵. از اینکه حوصله نداشته باشی و مجبور باشی جایی بری مهمونی و الکی هم لبخند بزنی ...
۶. وقتی از مسافرت یا مهمونی بر میگردی خونت به هم ریخته باشه .
۷. از تنهایی بیدون رفتن متفرم . همیشه دوست دارم یکی باهام باشه . برا همین تا می تونم هیچ وقت تنهایی بیرون نمی رم.
۸. بچه هارو  خیلی دوست دارم . اما از بچه شلوغ حرف گوش نکن جیغ جیغوی دماغو خیلی بدم میاد . حالا  حتی اگه یه دونه از این صفاتو داشته باشه .
۹. از آدمی که دروغ میگه و فکر میکنه تو  پشت گوشات مخملیه و نمی فهمی داره دروغ میگه .
۱۰ . از حرف و نقل های فامیلی  و حرفهای خاله زنکی خیلی بدم میاد !!

کلیه دوستانی که به وبلاگ من سر می زنن به این بازی دعوتن . فقط اپ میکنن خبرم کنند .

وبلاگ ...

بعد از مدتها دوباره تصمیم به اپ کردن گرفتم . نمی دونم چرا گاهی همه کارام با هم قاطی می شه . گاهی اینجا ترکا به شوخی به هم میگن ما نمی تونیم هم فارسی حرف بزنیم و هم یه کار دیگه انجام بدیم چون فارسی حرف زدن خودش انرژی ازمون میگیره .( البته  یه جور شوخیه) اما من الان اینطوری شدم . مدتی خودمو به شدت درگیر کردم . وقتی مشغله های دیگه ای دارم نمی تونم به مطلب وبلاگ فکر کنم .  من همیشه شبها مطالب وبلاگو می نوشتم . بگذریم از اینکه شبهای امتحانم هم به همین منوال م یگذشت . یعنی صبح تا شب تو خونه الکی می چرخیدم و شبها هم درس می خوندم . اصلا ذهنم برا فکر کردن و یادگیری تو شب فعاله . اما الان به خطر خستگی روزانه نمی تونم شبها بیدار بمونم و مطلب بنویسم . گاهی که از خستگی خوابم نمی بره  تو ذهنم مطلب می نویسم .. بگذریم ..

مدتی یه کمی برنامه های زندگیم مرتب شده .. فقط تا حالا نتونستم برنامه نوشتن وبلاگو تنظیم کنم که اونم از امروز تصمیم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم .. 

عید

دوستای خوبم سلام :

اول اینکه میدونم دیره اما عیدتون مبارک ...

دوم اینکه من در سفر هستم و نمی تونم  تا ۲۰ فروردین آپ کنم . برگشتم حتما  اپ میکنم

سوم اینکه سال خوبی داشته باشین و امیدوارم تو سال جدید  به آرزوهاتون برسین

عید ...

دوباره همه جا حال و هوای عیدو داره . خیابونها شلوغه و ادمها مدام از این مغازه به اون مغازه میرن .بچه ها شلوق و ذوق لباسای جدید و کفشای جدیدو دارن . چند سالی هست که دیگه عید برا من اون حال و هوارو نداره . من اصلا دوست ندارم حتما برا عید خرید کنم . هر وقت نیاز دارم یا از چیزی خوشم می آد دوست دارم خرید می کنم ...  

* عیدو بی خیال ..

۱. تنها چیزی که این روزا  تو خیابون توجهمو جلب میکنه  ماهیهای خوشگلیه که تو آب با اون باله های خوشگلشون شنا میکنند . این یکیو دوست دارم ...مخصوصا  ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند . رنگشم نارنجی خوشگل باشه .. اما دو ساله که همسر گرامی منو از این نعمت محروم کرده . میگه مریضی می آره .. بعدشم گناه داره . اونو می خوای بخری یه مدتی نگهش داری بعدش بمیره ... 

۲.بوی بهار می آد .. بوی زیبایی ..

خواب امتحان

نمی دونم چرا امتحان دست از سر من بر نمی داره . با اینکه یکسال و نیمه  که درسم تموم شده ، اما ماهی یکبار  خواب میبینم امتحان دارم  . کلی کتابهای رنگارنگ ضخیم هم جلوم گذاشتم که هیچ کدومشونو نخوندم مدام تو خواب به خودم میپیچم . اوایل خیلی اعصابم به هم می ریخت . اما حالا دیگه یاد گرفتم که وقتی به اونجا رسیدم که دیدم یه عالمه جزوه و کتاب جلومه و هیچی نخوندم ، به خودم می گم ولش کن بابا ، من دارم خواب میبینم . دختر تو که خیلی وقته مدرکتو گرفتی . اینا همش خوابه .. بعد اروم می شم .. همینجا خوابم هم قطع میشه ...  گاهی فکر میکنم چقدر استرس دوران تحصیل زیاده که اینطوری باید حتی بعد از گرفتن مدرک هم خواب امتحان ببینی!!! اگر چه داره کم کم برام عادی میشه اما تا کی باید خواب امتحان ببینم ؟؟به نظر شما چقدر میتونه استرسهایی که تو دوران تحصیل به ادم وارد می شه  از عمر ادم کم کنه ؟؟؟

باغ خاطرات

 یادمه بچه که بودیم همیشه پنج شنبه ها میرفتیم باغ بابابزرگم . باغی که پر از انواع میوه بود . با بچه های دایی و گاهی هم خاله همیشه اونجا جمعمون جم بود . از اون باغ خیلی خاطره دارم . بعد از مرگ مادر بزرگم هیچ کس زود به زود اونجا نمی رفت . گاهی کارگرا برامون ا ز باغ میوه می آوردن و گاهی هم خودمون می رفتیم . دو سالی هست بابابزرگم فوت کرده . حالا دیگه کسی به اون باغ نمی رسه  و  ورثه می خوان باغو بفروشن .. نمیدونم گاهی ادما عادت می کنن همه چیز حاضر و آماده در خونشون بیاد . نکته جالب اینه که چون قسمتی از خاطرات بچگیم تو اون باغه ، صد ها بار بعد از فوت بابابزرگم باغو خواب دیدم . با اینکه الان هیچ کس به باغ نمی رسه ، اما همیشه تو خوابام اون باغو خیلی سرسبزتر از گذشته و حتی با انواع  اقسام گلا خواب میبینم . نمی دونم چه حکمتیه که هیچ وقت اونو بد نمیبینم . اون هفته به شوخی به مامانم میگم نکنه براتون تو باغ گنجی چیزی گذاشته باشن ؟؟؟ شاید به خاطر اینکه برام پر از خاطرات خوبه اونو اینطوری میبینم . اما مهمتر از همه اینکه قراره اونو بفروشن و چون تو یه جای خوب قرار داره می خوان تیکه تیکه بکنن و بفروشنش تا توش خونه بسازن .. حیف از اون همه خاطره های خوب .... و شاید حیف از اون همه زیبایی که می خواد بشه اجر و اهن و سیمان ...

 پیوند : خیلی وقته دوباره هوای نوشتن دارم . ولی از ترس اینکه دوباره مثل سابق نتونم بنویسم شروع به نوشتن نکردم . اما خوب بالاخره تصمیم گرفتم و شروع به نوشتن کردم . البته بعضی اوقات دوباره کتف دردم شرو میشه . فکر میکنم این درد می خواد تا اخر عمر منو همراهی کنه . اما خوب یه روز کم یه روز زیاد می خوام بنویسم . شاید یه روزی پیر شدم و اینجا تنها دفترچه خاطرات روزانم بود و شاید هم روزی اونو به بچم نشون بدم  نمی دونم ..... ا

...

امشب اومدم تا طلسمو بشکنم . می دونید بارها و بارها  اومدم از دلتنگی هام بنویسم ، اما این پست قبلیم دهنو بست . و به علت دلایل دیگه ..... دست و دلم به نوشتن نمی رفت . دلم خواست یه وبلاگ دیگه درست کنم و تو اون شرو به نوشتن کنم ، اما بازم دلم نیومد این وبلاگو ول کنم . وبلاگی که برام پر از خاطره اس . بارها اومدم بنویسم .. نوشتم .. ثبت موقت کردم ... اما تو وبلاگ نذاشتم .. از دلتنگی هام نوشتم مثل همیشه  .. از خودم ... از اون چیزایی که گله داشتم ... از روزگار ... اما بی خیال .. همه چیز می گذره ..   مهم داشتن اون چیزایی که هستن .... راستی چند باری هم از شادی هام نوشتم ..اما خوب ، هیچ وقت ثبتشون نکردم ...

بگذریم .. همه چیز روبراهه .. زمانه بر وفق مراده .. اما شاید دل من دل نیست ....

پ۱. از اون آدمهایی که اون بالا نشستن و باید تایید کنن تا من سر کار برم متفرم ...گاهی واجد شرایط بودن بند پ. برا  ادم لازمه ...شاید تو اون دنیا هم به دردم بخوره .

پ۲.به جز همسرم دل خوشی تو این دنیا ندارم .از خدا می خوام سالم و سلامت باشه .

پ۳.ربطی نداره اما اینو می نویسم تا یادم باشه حواسمو باید بیشتر جم کنم . برا اولین بار کیف پولمو تو یه سفر یک روزه که خیلی هم بهم خوش گذشت گم کردم و هر چی خوشی کرده بودم از تو حلقم بیرون زد . کلی مدارک توش داشتم . گواهینامه ، کارت ملی خودم ، کارت ملی همسرم ، سیبا و تنها دفترچه تلفنی که شماره تموم دوستام توش بود ...

پ۴. خدایا شاید من تورو فراموش کردم : اما تو بزرگی .. خیلی بزرگ .. هوای منو بیشتر داشته باش ...یادم رفت من ، ما شده : هوای مارو بیشتر داشته باش .

پ۵. یه دوست خوب اینترنتی دارم که این هفته قراره برا سومین بار  ببینمش . خوشحالم تو این شهر غریب یکیو پیدا کردم .

عید


بوی عیدی   بوی توپ
بوی کاغذ رنگی  
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو ......

هر وقت صحبت از عید می شه این ترانه فرهاد تو ذهنم می آد . یه جورایی بچگی و عید ماها با بچه های این دوره زمونه فرق داشت . یادمه اون موقع که مدرسه می رفتم از روی چندین درس باید می نوشتیم . گاهی این چندین درس به نصف کتاب می رسید . آخرش هم معلمون نگاهی بهش مینداخت و روی مشقامون خط می کشید . بعضی ها هم زرنگی می کردند و بعضی خطها رو جا مینداختند . نمی دونم از کجا اما معلم میفهمید ... همه چیز عید خوب بود . مخصوصا رفتن به باغ بابابزرگم که برام پر از خاطرات بچگیه . درختایی که تازه شکوفه کرده بودند ... اصل کاریو نگفتم . بهترین خاطره عید که الانم بچه هارو قلقلک می ده عیدیه !! همیشه تو مهمونیهای عید منتظر لحظه اخر می شدم که ببینم چقدر عیدی می گیرم . همیشه تو عیدی گرفتن به برادر بزرگم حسودی می کردم . آخه اون بزرگتر از من بود و همیشه بیشتر از من عیدی می گرفت . اسکناس های  نو عیدو هیچ وقت دلم نمی خواست خرج کنم . تا یه مدتی لای کتابام می ذاشتم . خرید لباس نو  و کفش عید برام زیبایی خاصی داشت . همیشه مامانم برا عید منو با خودش می برد تا ماهی که دوس دارم بخرم .. بعضی اوقات با ماهی تو تنگ حرف می زدم  و دلم  می خواست مثل قصه ها باهام حرف بزنه ...
اما حالا خیلی وقته که حال و هوای عید اونموقع هارو ندارم . دیگه عید با بقیه روزا برام فرقی نمی کنه . فقط زیبایی بهارو دوس دارم . تنها چیزی که از زمان  بچگی برام مونده دوست داشتن ماهی عیده .. اونم ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند ... و البته شوق بچه ها برا عید منو یاد بچگی خودم میندازه ...

پ ۱.دوستای خوبم سال خوبی برای همتون آرزو می کنم . پر از شادی و موفقیت ... هر روزتون بهتر از دیروز ....
پ ۲. قراره عیدو مسافرت بریم . بعد از عید مثل سابق آپ میکنم .. خدارو شکر با ورزشایی که دکتر داده کتفم بهتر شده ....
پ ۳. با اصرار من بالاخره قرار شد همسرم هم تو وبلاگ من  دست به قلم بشه . البته اگه گرفتاری های زندگی بذاره .

فیلم غرور و تعصب

تو  دوران  کارشناسی یه روز استادمون به خودش زحمت داد تا برامون فیلم غرور و تعصب که رمانشو قرار بود امتحان بدیم بذاره ( آخه رشته کارشناسی من لیسانس زبانه و مثلا فیلم زبان اصلی برامون گذاشتن ) خلاصه از سر و صدای بچه ها و خوراکی های جورواجوری که مثل سینما بچه ها خریده بودن بگذریم (ترم اول بودیم و کله همه بچه ها داغ  )  ، تموم فیلم سایه روشن بود  مثلا یقه لباس خانمها که بازه مشخص نباشه . جالب این که لابراتوار ما درس گفت و شنود دخترا و پسرا از هم جدا بودند . یعنی اونروز فقط دخترا تو لابراتوار بودند . خلاصه من کلی حساس شدم که فیلم چی داشت که اینقدر سانسورش کردن و رنگشو هم تغییر داده بودند . این مساله برام سوال شده بود . برا همین یکسالی دنبال فیلم بودم . اما گیرم نیومد تا اینکه بی خیالش شدم . حالا بعد از شش سال فیلم غرور و تعصب به طور اتفاقی دستم اومد . باور نمی کنید اگه بگم  فیلم کوچکترین صحنه ای نداره ... البته حدودا ۷-۸ دقیقه در اول فیلم رقص داره .. 

نمی دونم  شاید انتظار دارن همه خانمهای خارجی هم مثل ایرانی ها تو فیلماشون نیمه شب با هد بند و دامن بلند و گاهی هم با مانتو ( البته اگه چادر هم باشه بد نیست )از خواب بیدار بشن .. به نظرتون چطوره ؟؟؟

 

سر رسید قدیمی من


امروز دلم خیلی گرفته بود . ناخودآگاه یاد سر رسید قدیمیم افتادم . شاید بهتره باشه بگم خاطراتی که  گرد و خاک گرفتن .. همونی که روزی اونقدر برام عزیز بود که حاضر نبودم از خودم جداش کنم .. همونی که تنها محرم دلم بود ... سر رسیدو باز کردم ... گاهی از روی دلتنگی خودم شعری یا قطعه ای نوشته بودم و گاهی  هم ترانه ای از خواننده ای که دوست داشتم ، نوشته بودم ... شاید برا ی این یاد سررسیدم افتادم که بتونم واژه ای  یا شعری پیدا کنم تا کمی آرومم کنه . اما انگار همشون دیگه برام بیگانه بودن ... حتی اون شعری که تو اوج گریه هام برا دلم نوشته بودم دیگه برام بیگانه بود .... شاید دل تنگی هام هم مثل خودم بزرگ شدن !!!!!!
آهنگ هایی که بیشتر از همه گوش می دادم :
سیمین غانم : آسمون آبی و گل گلدون
احمد شاملو : سکوت سرشار از نا گفته هاست
جمشید عندلیبی : کاست پاییز نیزار ( این یکی لایت بود اما ادمو دیوانه می کرد  )
فرهاد  : آینه  و جمعه
فریدون فروغی

بعضی آهنگ های سلین دیون ، کریستی برگ ، اسکورپین ....

سایت ثبت احوال

تا حالا تو سایت ثبت احوال رفتید. یکی از کارهای این سایت انتخاب راحتتر اسم با معنی برا بچه هاست . از طرفی اکثر اسامی اصیل ایرانی که شاید از یاد رفته باشن با معنیشون تو این سایت هست .... جالب اینه که آمار تعداد هر اسمیو که لازم داشته باشید بهتون میده . من که کلی حال کردم . شما هم نیگا کنید شاید براتون جالب باشه ...

پ.۱. اصلا فکر بد نکنید خبری از نی نی تا سه یا چهار سال دیگه نیست .و اگرنه می کشمتون ...

پ.۲.معنی ری را :
۱-هان، بيدارباش، به هوش باش، هشدار؛ 2- نام پرنده‌اي كوچك شبيه به گنجشك؛ 3- نام زنِ تيزهوش و كاردان؛ 4- نام يكي از شعرهاي نيما يوشيج.

قد در ازدواج ...

چند روز پیش با یکی از دوستای وبلاگی چت می کردم . سه سالی هست که با همدیگه از طریق اینترنت آشنا شدیم . و حتی یکبار هم موفق به دیدن همدیگه شدیم . دوست من یه دختر معمولی با قد ۱۵۲سانتی متره . قدشو گفتم تا بقیه داستانو براتون بگم .. مثل اینکه مریم خانم تو اینترنت با یه آقایی با قد ۱۹۴ آشنا شده ... اولش توجهی به قد دوستش نکردم .. ( آخه من خودم ۱۷۲ و همسرم ۱۹۵ سانتی متره )از تفاهم و .. پرسیدم . مثل اینکه همه چیز حله .. تنها مشکلشون قدشونه که با هم همخونی نداره . اونم یه چیزی حدود سی سانتی متر ... اولش گفتم مهم نیست و .. اما بعدش دیدم همچین مسئله کوچکی هم نیست ... شما چی فکر میکنید ؟ ؟ ؟

پ . این اینترنت هم خوب شرایط ازدواج های اینترنتی و دوستای اینترنتیو فراهم کرده .. حتی بین افراد همجنس : مثل من و دوستم ...

پ. فوت پدر پروانه عزیزو تسلیت میگم .. امیدوارم که هر چه زودتر آرامش پیدا کنه و به وبلاگستان برگرده ...

 

...

آدرس خیابونارو دیگه یاد گرفتم . اما اونقدر بی حوصله ام که به زور از خونه بیرون می رم . کیفمو بر میدارم تا به اجبار برای خریدن شیر از خونه بیرون برم . صدای بچه واحد بغلی خونمون که با مادرش خاله بازی میکنه توی راهرو شنیده می شه . بچه به مامانش میگه : دخترم یادت باشه شبها که می خوای بخوابی روی عروسکتو پتو بکشی تا سرما نخوره .. و مادرش با صدای بچگونه جوابشو می داد که : یادم نبود مامانی .. چشم امشب می کشم ..

دختر واحد بغلیو چند بار دیدم . یه دختر چشم آبی ۴-۵ ساله که تنها فرزند خونوادس . از پله ها پایین می آم و با خودم فکر میکنم .. یه نی نی کوچولو ..شاید یه بچه بتونه منو  از این سردی و بی حوصلگی در بیاره . مخصوصا اینکه بچه هارو  خیلی دوس دارم . اما طی یکسال گذشته به خاطر درسام اونقدر فشار روحی روم بوده که نمی تونم حتی بهش فکر کنم . فکر میکنم آواز دهل از دور خوشه . یه بار که صدا بده نمی تونم جیغشو تحمل کنم . اون چیزی که آزارم میده اینه که یک عمر قربون صدقه بچه این و اون رفتم ، اما وقتی نوبت بچه خودم برسه می ترسم حوصلشو نداشته باشم . این خیلی آزارم میده .. وقتی منطقی فکر میکنم میبینم نباید بچه رو به خاطر تنهایی خودم بخوام . باید آمادگی کاملو برا پرورش یک انسان داشته باشم  . وقتی که به این حس برسم اونوقت می تونم مادر خوبی باشم . البته می دونم این یکی از شرایطشه . برای مادر بودن خیلی چیزا لازمه ....

 

اشک دل

تا حالا شده اشکاتون اونقدر بی ریا سرازیر بشه که دلتون برا خودتون بسوزه . تو این زمان هر کاری بکنید نمی تونید جلو اشکاتونو بگیرید . چند شب پیش سریال زیر تیغو که نگاه می کردم ، یاد خودم افتادم . آخه احساس کردم اشکاشون ناخواسته روی صورتشون سرازیر شده و نمی تونن جلوشو بگیرن ( حالا بگذریم که این هنر هنرپیشه های هنرمند این سریاله که واقعا چنین حسیو می تونن به بیننده انتقال بدن )خدا کنه هیچ وقت دلتون اونجوری نگیره که اشک بریزید . بعضی اوقات که احساس تنهایی زیاد می کردم و یا دلم خیلی می گرفت این اشکای من تمومی نداشت. از طرفی اونقدر بی ریا روی صورتم سرازیر می شدند که دلم برا خودم می سوخت . می دونید هر کس تو یه سنی با این بحران مواجه می شه که از همه کس و همه چیز خسته میشه ، حتی حوصله خودشو هم نداره . به زمین و زمان چیز میگه ...بیشتر اوقات به مرگ فکر میکنه . به اینکه به آخر خط رسیده .... اگر کسی تو این دوره بخواد راهنمایی کنه بهش میگیم دلش خوشه بابا ..نمیدونه که من چه حالی دارم ...

اما واقعیت اینه که این یه بحرانه که اکثر جونا باهاش روبرو می شن و گذراست .. فقط نباید بهش فکر کرد . میخوام دوستایی که تو وبلاگشون از غم و مرگ می نویسن بدونن هر کسی ممکنه تو این بحران باشه و یا این بحرانو رد کرده باشه . این حالتا فقط مختص اونا نیست ... یادمه تو دوران مجردی یه پست نوشته بودم که از خودم و از همه چیز خسته بودم . و تا تونسته بودم دق و دلیمو اینجا خالی کردم . آخه تنها جایی که احساس راحتی میکنم تو وبلاگمه . همیشه گفتم وبلاگم گوشه دنج دلمه ، که راحت میتونم خودم باشم و حرفای دلمو بنویسم   ... آخرش هم نوشته بودم : می دونم روزی به این روزا می خندم .. حالا دارم به اون روزا می خندم .....

بازی یلدایی

این روزا تو همه وبلاگها یک بازی یلدایی وبلاگی در جریان است .. منم قاطی این بازی شدم ... لاله اشک عزیزم  و آرام مهربونم و ماهور عزیز  منو به بازی یلدایی دعوت کردند :

بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 بعضی وقتها یه کمی مغرور هستم ..
 معمولا از وقتی همسرم خونه  می آد تا وقتی بره یه بند وراجی میکنم ...
 عاشق شکلات کاکائو هستم ( اما همش به خودم میگم هر کی شکلات بخوره خره : دور از جون شما .. چون از اضافه وزن بدم می اد ..)
یه دوره ای شدیدا عادت به خرید تخم مرغ شانسی داشتم ، هر چی پول داشتم به جای الواتی میدادم تخم مرغ شانسی میخریدم ...
از قهر بدم می اد : اما وقتی قهر کنم حرف هم میزنم ...
همیشه کارامو تو دقیقه نود انجام میدم ، برا همین تو همون دقیقه نود بارها مجبور شدم چندین شب بی خوابی بکشم ...
وقتی دپرس بشم هیچ کی حق نداره از بغلم رد شه به زمین و زمان بد می گم . حوصله خودمو هم ندارم..
متخصص گیج بازی هستم . بارها به خاطر گیج بازی زمین خوردم ...
خدا نکنه یکی جلوی من سوتی بده و منم زیاد ازش خوشم نیاد .. اونوقته که سوژه من میشه .اما در عین حال از دوررویی بدم میاد . سعی می کنم تا جایی که ممکنه ظاهر و باطنم یکی باشه ...
اگه به شیطونی منو آزاد بذارن دلم می خواد رو سقف راه برم ( اینو جدی میگم )
تخصصم اینه که هر جا ببینم یکی حالتی شبیه به آدمک های یاهو گرفته بی اختیار با آدمک های یاهو مقایسش کنم
عاشق بازی اسنک گوشیهای نوکیا در انواع مختلف هستم و اولین بازی با گوشی ۳۳۱۰ و اخرین بازی اسنکی که کردم با گوشی n70 بوده که تا مرحله 37 ( پایانی )رفتم .اما بازم دارم از اول بازی میکنم تا رکوردهای جدید ثبت کنم .
هیچ وقت دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه، ولو اینکه من مقصر نباشم ( این خیلی بده )..
از دعوا و داد و بیداد بی اندازه می ترسم و بدم می اد . تموم تنم به لرزه می افته و تو این مواقع تا دلتون بخواد گریه میکنم .مثل این دهنمو باز میکنم و اشکام می اد ...

ْْْ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
اینم چند تا خاطره :
 تو دوران دانشجویی یه شب با بچه ها تصمیم گرفتیم سیگارو امتحان کنیم . من فوری خودمو کنار کشیدمو و گفتم من که نمی رم دنبال سیگار .. یکی از بچه ها که خونه ما مهمون بود راضی شد بره و سیگار بخره .. چندین سیگار مختلف کنت و پین کوتاه و پین بلند از هر کدوم هفت نخ خریده بود . یکی از بچه ها که سابقه سیگار کشیدن داشت خیلی راحت شرو به کشیدن سیگار کرد . دومین نفرسرفه خیلی زیادی کرد و نهایتا سیگارو خامو ش کرد .. نوبت به من رسید .. آقا ما هر کاری می کردیم سیگار دود نمی کرد ؟ خودم هم مونده بودم چطوری دود میکنه . بعد فهمیدم باید مک بزنم نه اینکه فوت کنم ..  با اولین پک صدای سرفه های من بلند شد .. از طرفی از شدت خنده اشک میریختم و از طرف دیگه سرفه می کردم .. خلاصه اینکه اونشب سیگار کم هم آوردیم چون تازه شروع به تمرین حلقه ای کردن دود سیگار  میکردیم .. ولی احساس می کردم از چشم و گوش و دهنم دود می اد بیرون .. اونشب اولین و آخرین شبی بود که سیگار کشیدم ...

تو دوران دانشجویی یه شب من و یکی از هم خونه هام رفته بودیم خونمون . یکیمون تو خونه مونده بود . عصری بچه ها زنگ زدن و گفتم دارم میرم خونه . بچه ها مشخصات لباس مریمو ازم گرفتند . نمی دونستم مشخصات لباس مریمو می خوان چکار ؟؟ شب خونه خودمون بودم که مریم زنگ زد . گفت یکی زنگ میزنه بهم میگه من جنم . مشخصات کامل تو خونه و لباسامو و حتی رختخوابمو داره .. میگه دارم نگات میکنم . حتی میدونه گوشی تلفنمون چه رنگیه. هر چی گوشیو قطع میکنم دوباره زنگ میزنه  .. چند بار پا شدم خونه روچک کردم اما همه پرده ها کشیده اس . هیچ دیدی تو خونه وجود نداره . دارم می میرم از ترس .. طفلکی اون شب یک ساعت با من تلفنی حرف زد .منم جرات نداشتم که بگم بچه ها ادرس لباساشو عصری گرفتند ...

 خونه یکی از دوستامون نزدیک خونه ما بود . بعضی شبها خونه اونا می رفتیم . یه شب من و هم اتاقیم چادر سیاه انداختیم رو سرمون و جوراب کشیدم رو صورتمون .هیچی از صورتمون معلوم نبود ... قبلش به بچه زنگ زدم و گفتیم داریم می ام اونجا . فکر کنید درو که باز کردن با چه صحنه ای مواجه شدند . ...

و در نهایت اینکه در دوران بچگی با برادر بزرگم برای برادر کوچکم ( ۲ سالش بود ) وقتی مامانم خونه نبود با خودکار سبیل کشیدیم . و شلوارک برادر بزرگمو تنش کردیم و دنبالش کردیم تا مجبور بشه بدوه و بهش بخندیم .. بعد از ترس اینکه مامانم نفمه هر کاری کردیم سبیله پاک نشد ما هم با اسکاچ پاکش کردیم ...

پایان نامه

یک هفته ای رفتم شهر خودمون تا تسویه حساب دانشگاهو انجام بدم . چهار نسخه از پایان نامه برای دانشگاه بردم . برای گروه ، استاد مشاور ، استاد راهنما و کتابخانه دانشگاه . پایان نامه منم مثل اونایی که تا حالا فارغ التحصیل شدند به بایگانی پیوست . وقتی پایان نامه های بچه هارو نگاه میکنم میبینم موضوعات خیلی جالبی کار کرند . مثلا طب سنتی در زرتشت ، بررسی روند مد از زمان پهلوی تا حالا ، بررسی بلوغ در دو منطقه پایین و بالا شهر، بررسی حزن و شادی در موسیقی بختیاری  و ..

موضوعات بسیار جالبی که الان خاطرم نیست . ولی خیلی دوست داشتم که میتونستم به این پایان نامه ها دسترسی داشتم و بعضی از اونها رو میتونستم بخونم.مخصوصا اینکه چون اکثرا در زمان حال بررسی شدند آمار دقیق ارائه می دن ... البته باید به استاد راهنما و مشاور هم توجه کرد . بعضی از استادهای راهنما واقعا به دانشجو کمک میکنند و کار عالی ثبت میکنند . اما هیچ کس به جز اساتید به این پایان نامه ها دسترسی نداره . مگر اینکه در کتابخانه دانشگاه از پایان نامه استفاده کنی ؟؟ به هیچ عنوان حق خروج این پایان نامه هارو از کتابخانه نداری ؟؟؟

می خوام ببینم واقعا ارزش علمی این پایان نامه ها چی میشه ؟؟ آیا واقعا همه دانشجوها وقت دارند که توی کتابخانه بشینند و اونهارو مطالعه کنند ...

خواب اناری

تا حالا خواب انار دیدین ؟؟؟

اصلا دلم نمی خواد فکر کنید دختر خرافاتی هستم . اما من هر وقت خواب انار میبینم ، محاله تا چند روز بعدش برام اتفاق خوبی نیافته یا خبر خوشی نشنوم .  ( که البته این مورد تو کل زندگیم ۳ بار اتفاق افتاده ).... مخصوصا اگه انار قاچ کرده با دونه های درشت ببینم برا همین همیشه به کسایی که دوسشون داشتم و دارم به جای شب به خیر یا خوابتون خوش ...... میگم خوابات اناری ......

اینبار دلتنگ کامپیوترم هستم

سلام :

از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتند ممنونم .

به خدا بی معرفت نیستم . رم و مادربورد کامپیوترم سوخته و اینجا آدرسهارو هم بلد نیستم که برم کافی نت . مثلا اومدم سرعت کامپیوترو بالا ببرم . رم سر جاش نرفته بود مادربوردم هم سوخت ...

تنها دلخوشیم اینجا اینترنت بود که اینم اینطوری شد . مادربوردو قراره بفرستند تهران درستش کنند .

به محض درست شدن کامپیوترم می ام و براتون کامنت میذارم ...

 

راستی یک هفته ای رفتم خونمون و به مامانم اینا سر زدم . دارم کم کم به اینجا عادت می کنم . اما تنها سرگرمیمو فعلا از دست دادم .

تولد وبلاگ

امروز وبلاگ من یکساله شد . پارسال تحت شرایط روحی خیلی بدی وبلاگو به کمک یه دوست خوب که قالبو برام طراحی کرد راه انداختم . خیلی زود وبلاگم تنهاییمو پر کرد  و دوستای خوبی تو این دنیای مجازی پیدا کردم .

        ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

حالا بعد از یکسال دور از شهر و خونوادم ، خونواده جدید تشکیل دادم .با اینکه همسرم خیلی خوبه اما بعضی وقتها دلتنگ میشم .  حدودا یک ماه و نیمه که اینجا ساکن هستم که البته حدود ۲۰ روزشو برای کار دانشگاهی به شهر خودمون رفته بودم . هنوز خیابونها و آدرسارو یاد نگرفتم و هر وقت می خوام بیرون برم همراه با همسرم میرم . فقط یکبار تنهایی تا مرکز شهر که از اینجا دو ایستگاه ماشین فاصله داره رفتم و برگشتم . همه جا در خواست کار دادم . احتمالا از بهمن ماه تو دانشگاه به صورت حق التدریسی مشغول به کار میشم . دلم داره لک میزنه برای حال و هوای دانشگاه ... دلم میخواد آنچه از رشتم یاد گرفتم و دیدمو نسبت به زندگیم عوض کرد به دانشجوها یاد بدم . از طرفی  مجبور میشم بیشتر مطالعه کنم و این خیلی مهمه ...به چند تا اداره هم درخواست دادم که در مراحل اولیه به خاطر معدلم خیلی استقبال کردند اما نمی دونم کی جواب بدن...

اوضاع روحیم به هم ریخته ، چون هیچ وقت اینطوری راکد نبودم . بعضی وقتها تو اینترنت گشتی میزنم . اما خیلی بی حوصله شدم ...

این روزا باز دلتنگم ...... 

من برگشتم


سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت می‌داد
و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.


دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!


راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام
سید علی صالحی
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
سلام . میدونم خیلی دیر کردم ، اما اومدم . با دلتنگی فراوان . نمیدونم چرا چند روزیه حالم خوب نیست . دوست دارم یه گوشه دنج گیر بیارم و فکر کنم .  وقتی تو خودم هستم بهتر مینویسم . البته خودم اینطور حس میکنم . دیشب یکدفعه یاد وبلاگم افتادم . اینجا .. گوشه دنج ری را ... هی ری را تو یه گوشه دنج داری .. یه جایی که درد دل میکنی و خالی از لطف نیست . عید خوبی داشتم ، با همسرم به مسافرت رفتم . اما یک کمی زیادی خونشون  موندگار شدم( لعنت به این قبض تلفن) این اواخر دلم برای خونوادم تنگ شده بود . اما روی هم رفته عید خوبی بود . از اون گذشته کم کم باید به دوری از خونوادم عادت کنم . اونجا هم یکدفعه دلتنگ میشدم .. حس تنهایی می کردم . حالا دوباره اینجام . پشت میز کامپیوترم نشستم و دستام صفحه کیبوردو لمس میکنه . همون کیبوردی که چندین ماهه از ری را و زندگیش داره برای شما مینویسه .... خوشحالم که دوباره اینجا پشت کامپیوتر دلبندم نشستم و مثل همیشه دارم براتون مینویسم .
اینبار دلتنگیم یه بوی دیگه داره . یه جور دیگه اس . یه حس غریب . کم کم دلتنگیم داشت بهم غلبه میکرد . دو سه نفر از دوستامو که میشناختم نشستم تحلیل کردم ( البته به جز اونایی که بخت باهاشون یار نبوده و خودشون زندگیشونو رقم زدن ).. نمی خوام به خودم بنازم اما این نشون میداد که من خیلی تو زندگیم موفق تر از اونا بودم ( تو اون قسمتهایی که خودمون رقم میزنینم و تا حدودی دست خودمونه ). یکمی از خودم راضی شدم . اما نه ؟؟! خیلی وقتها فکر میکنم خیلی بهتر از اینی که هستم میتونستم باشم .این مورد توی تحصیلم خیلی صدق میکنه و وقتی به اوج میرسه احساس میکنم میتونستم دختر خوبتری واسه پدر و مادرم باشم . اونایی که یک عمر زندگیشونو به پای من ریختند . این اواخر که دیگه حرف رفتن  پیش اومده بیشتر احساس میکنم که میتونستم براشون بهتر باشم . نمیدونم .. شاید این حس دلتنگی عید روم تاثیر گذاشته و اینارو دارم مینویسم . تا پنج ماه دیگه من 485 کیلومتر از خونوادم دور میشم  و نمیدونم چند وقت یکبار میتونم از کارم بزنم و روزگار بهم این فرصتو میده که خونوادمو ببینم . نمی دونم ؟؟ آیا من کاری باید انجام میدادم که نکردم ... امشب از اون شباس که دنبال بهونه برای گریه کردنم .......  شاید این بهانه ای باشه برای دلتنگیم ... از حالا به بعد مینویسم .. مثل سابق ... هیچ چیز مثل این گوشه دنج منو آروم نمیکنه ... 

دیگر منتظر آمدنت نمی مانم

گفتی که می‌آیی و برایم بال خواهی آورد
تا بر تمام دریاها پرواز کنم
و برای همه‌ی گنجشک‌های گرسنه دانه بیاورم.
گفتی که می‌آیی و برای چشمه‌ی پایین دره
بوته‌های گل ‌سرخ می‌آوری تا بیهوده هرز نرود.
گفتی که می‌آیی
و هرگز سایه‌ی تو را در آستانه‌ی در ندیدیم
هنگامی که آفتاب ذره ذره
درختان باغ‌ را می‌خشکاند.
تو که نیامدی
من تمام دریاها را گریه کردم
و همه‌ی گنجشک‌کان گرسنه را نان شدم.
نگران آمدنت نباش
که چشمه‌ی پایان دره هرز نمی‌رود
خشک شده است دیگر
[مثل گلوی من
مثل گریه‌هایم.]
و باغ‌ها،
آفتاب را، به سایه‌ها نمی‌بخشند.

*نوشته شده توسط یه دوست ....