شب یلدا تولد من

همه مشغول مهمونی و آجیل خوردن و ... بودند که من اونقدر به شکم مامانم لگد زدم که مجبور شدن منو بیرون بیارن 
آهای من میخوام بیام بیرون به دادم برسید ... چقدر عجله داشتم فکر میکردم اینجا حلوا خیر میکنند ....
من شب یلدا بدنیا اومدم . بلندترین شب سال تولدمه ..
یکسال بزرگتر شدم . یک سال با تمام خاطرات تلخ و شیرین ، دوستی ها و جداییها گذشت . با آدمهای جدید آشنا شدم و ...

با خودم فکر میکنم توی این یکسال چقدر تغییر کردم ، آیا توی این یکسال حق خودمو از زندگی گرفتم یا اینکه یکسال از زندگیم  به بطالت گذشته ؟! می دونید یکی از دوستام می گفت ما آدمها هر کدوم حقی از زندگی داریم که اگر نجنبیم روزگار حقمونو می خوره . من چقدر از سهممو گرفتم ؟؟؟آیا پیشرفتی داشتم  و بدترین و خوبترین اتفاق زندگیم چی بوده ؟ می دونید از 2 شهریور به این طرف همش درگیری داشتم . پشت سر هم بد آوردم که اگر بخوام عادلانه بگم من واقعا تو اتفاقاتی که افتاده بی تقصیر بودم .
من امسال وبلاگ روسری آبیو راه انداختم . خدارو شکر میکنم اگر تنهام ، توی این موج سوم تونستم دوستای خوبی پیدا کنم که هیچ کدومشونو ندیدم . اما حسشون میکنم . می دونید درسته که اینجا دنیای مجازیه اما مگر از یک دوست چه توقعی میتونیم داشته باشیم جز اینکه وقتی بهش نیاز داریم حضورشو حس کنیم . حداقلش اینه که توقعم به اندازه همین دنیای مجازیه . به نظر من اینجا دوستی اینجا بهتره اگر رابطه ها بیتر نشه . چون توقع آدمها در همین حد میمونه و اگر رفتنی باشه خیلی راحتتر توجیه میشه ؟؟! وقتی تنهام و اشکهای تنهاییمو اینجا میریزم ، دستهایی مهربان هست که سری به من بزنه و بهم دلگرمی بده . من شما را به خلوت خودم توی این وبلاگ دعوت میکنم . شما در غم و شادی های من شریکید . کاش لایق دوستی با شما باشم . از همتون ممنونم که منو قابل می دونید و بهم سر میزنید . باور کنید دوستتون دارم .. 

 شادیهاتون به بلندی شب یلدا و غمهایتان به کوتاهی امروز ... 

  شب یلداتون مبارک .....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اینو از وبلاگ عشق واقعی خداست دزدیم ...
 امشب شب <یلدا> ست
شب فال...
شب عشق...
شب هندوانه...
و شب آزادی و شب رهایی
چیزی به یادم نمی آید
جز اینکه...
امشب شب تنهایی من است
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ناله نیستان

 می خواهم اینجا بنویسم . اینجا که متعلق به من است ... نمی دانم از چه شروع کنم . بیان قصه ای طولانی ؟! بیان قصه ای که گویای غربت است . بیان زمان از دست رفته ... می خواهم گدازه ای ازآتش شعله ور درونم را بر قلبت هدیه کنم . می خواهم بگویم روزگاری است که در کنج اتاق نشسته ام و بر احوال دل خویش می گریم ...  نگاه من از سردی محیط خانه ، از دودها و ماشینها می گذرد و در برخورد با نگاه تو همچون قطره شمعی  آب می شود  و چون قطره اشکی غمگین و ساده  بر روی گونه های درد که معبر تمام عشقها و ضجه هاست می چکد . اشکم روی زمین می افتد و کاغذ اندیشه من چروک می خورد . تصویری مبهم از شرح زندگی ام بر روی زورق کوچک تنهاییم به وجود می اید . اما  من هنوز هم که هنوز است دیوانه ای پریشانم که بهانه های خوشبختی خود را می نگرم و گاهی اوقات اشک می ریزم . چیزی در وجودم است که شوق زندگی را در وجودم می خشکاند و سایه بر جوانی ام انداخته . زندانی برایم ساخته با درهای بسته و قفلهایی بزرگ و بدون کلید . ساعات و لحظه هایی که بوی غم می دهند . بوی تنهایی و وحشت . امواج ملتهب و تازه نفس این طوفان چنان بر دیواره رگهایم ، قلبم و روحم میکوبد که صدای شکستن استخوانهایم را در درونم می شنوم . در لحظاتی که کسی اینجا نیست تا صدایم را بشنود و سهم من شکستن روحی است که تو آن را بزرگ کردی .
دلم سخت گرفته است و با دلی گرفته و زندانی چه میتوان گفت . چرا حالا که دوست دارم ناله ای باشم نیستان را نمی یابم ...

به قول فریدون فروغی مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم ...

......................................................................................................
بچه ها من دوباره یک هفته نیستم . اما هفته دیگه آپ میکنم . این دفعه که بیام دیگه موندنی هستم تا خدا چی بخواد .  برام دعا کنید . دلم آرامش میخواد ؟!   

میشورم آب میکشم خشک میکنم

 چند روزه مامانم و برادرم رفتن مسافرت . من و بابام خونه تنها هستیم . دیشب تا دیر وقت بیدار بودم . شدم مثل خفاش . شبها خوابم نمیبره ؟! صبح ساعت 9 بیدار شدم . از دیروز که وبلاگ  آرایه رو خوندم همش با خودم میگم میشوره ، آب میکشه ، خشک میکنه  ...
 امروز صبح تا اومده خونه رو مرتب کنم و غذا درست کنم و لباسهارو بشورم ، ساعت 12 شده بود .  اصلا نفهمیدم چطوری زمان گذشت . خدا پدر ومادر اونی که جارو برقی و لباسشوییو اختراع کرد بیامرزه .... . بعد نهار بابامو دادم و ظرفارو شستم . بدو بدو خودمو به دانشگاه رسوندم . سر کلاس هم خیلی خسته بودم . این کلاسمون خیلی درس مزخرفیه . برنامه ریزی جمعیت ... تا ساعت 5.30 کلاس بودم . خسته و کوفته اومدم خونه . همیشه وقتی این ساعت می اومدم خونه مامانم برام چایی درست کرده بود ومنم خودمو براش لوس میکردم  .وقتی رسیدم خونه ،برقها خاموش بود . روی پاهام بند نمیشدم . تازه اومدم چایی درست کردم ...  چقدر خوبه وقتی خونه میای همه چیز آماده باشه  .... چقدر خونه سوت و کوره .. به شوخی به خودم گفتم ببین تو که نیستی مامانت اینا چی میکشن . مامانم که همیشه اینقدر ساکت بود  اینطوری جاش خالیه ، وای به زمانی که تو خونه نباشی . خونه چی میشه ... توی این اوضاع قاراشمیش بچه 3 ساله همسایمون  اومد خونمون . خاله برام شعر بخون . گفتم کار دارم برو بعدا بیا . گفت میمونم کارات تموم بشه . یک ساعتی موند دید فایده نداره . گفت پس کی تموم میشه . گفتم نمیدونم . اونم فهمیده بود من حسابی گیر افتادم . دلم براش سوخت .  همینطوری که کارامو میکردم براش شعر خوندم . گفت نی نی شو و بخون . اینطوری نمیخوام . عصبانی شدم . گفتم مامانت داره صدات میکنه . برو ببین چکارت داره . رفت تو راهرو گفت میخوای سرم گول بمالی . مامانم صدام نمیکنه ... بهش یکدونه شکلات دادم  و مثل همیشه براش شعر خوندم .  دروغ نگم فقط همین 10 دقیقه که پیش مهبد نشستم ، استراحت کردم ...
  منم فردا دارم میرم پیش مامانم اینا . بابام اینجا تنهاست .... برای بابام چند جور غذا درست کردم و گذاشتم یخچال ... بعد گازو تمیز کردم  آشپزخونه رو شستم . شام خوردیم و ظرفارو شستم .. تا اومدم به خودم بجنبم  دیدم ساعت 12 شبه . هنوز دوش هم نگرفته بودم . و وسایلمو جمع نکرده بودم ... .. وقتی این کارا میکردم همش میگفتم میشوره آب میکشه خشک میکنه .من امروز هیچی درس نخوندم . خدا به داد خانمای دانشجویی  برسه که هم شاغلند و هم مرد خونشون کمکشون نمیکنه ؟؟؟؟؟  اونایی که بچه هم دارن  دیگه جای بحث داره .. اونم بچه ای که نیاز داره  مادرش کنارش باشه ....
 میدونم یک خانم توی خونه وظایفی داره که باید انجام بده  و من هر کاری کردم وظیفم بوده . اما بهتر نیست قدر  خانم خونه رو بدونید و گهگاهی تشکر خشک و خالی ازش بکنید . به خدا این خانمها هم آدمند مثل شما آقایون . فقط جنسیتشون فرق میکنه .... علاوه بر اینکه خونه خالی شده تازه فهمیدم مامانم پایه خونمونه و تموم کارها روی دوش اونه ..با اینکه  طفلکی مامانم  همه خریدارو کرده بود اما من امروز همش در حال دوندگی بودم . با در نظر گرفتن اینکه من فقط برای دو نفر کار کردم و وقتی همه خونواده باشن وظایف هم زیادتر میشه  ...

باور کنیم که بعضی وقتها  زن بودن هنر است ....