تجاوز ...
حدودا دو ماه پیش حول و حوش ساعت ۶:۴۰ غروب ٬ هر چی به آژانس زنگ زدم اشغال زد . از اونجایی که عجله داشتم خودم بیرون زدم و گفتم دربست میگیرم . کنار خیابون خونه ما دانشگاه آزاده که به یه محدوده خلوت میرسه که اکثرا عابر پیاده از اونجا رد نمیشه اما تا دلتون بخاد ماشین از کنارتون میگذره . کمی منتظر تاکسی موندم اما فایده ای نداشت ( چون سوار ماشین شخصی نمی شم ) یه کمی جلوتر یه پیکان قهوه ای کنار خیابون پارک بود . از اونجایی که کمی بارون می اومد توی ماشین مشخص نبود . وقتی از کنار کاپوت جلوی ماشین گذشتم صدای جیغی که از داخل ماشین اومد توجهمو جلب کرد . برگشتم و متوجه شدم توی ماشین یه آقای حدودا ۳۸ ساله با یه دختر که جثه ریزی هم داشت دست به گریبانه . خلاصه اینکه دستش از آرنج زیر گردن دختر خانم بود طوری که نمی تونست نفس بکشه و با دست دیگه اش هم دکمه های مانتوشو باز میکرد . دختره با پاهاش لگد می زد تا خودشو نجات بده . من برگشتم و اومدم درو باز کنم که باز نشد . مدام جیغ زدم و به شیشه کوبیدم . آقاهه هم پاشو گذاشت رو گاز ماشین که من آویزون دستگیره شدم و کمی جلوتر محکم به زمین کوبیدم و ماشین رفت . گریه کنان جلوی یه ماشینو گرفتم و رفتیم دنبالش . اما نتونستیم پیداش کنیم . تا یک هفته ای حالم بد بود که چرا شماره ماشینو برنداشتم و به ۱۱۰ زنگ بزنم . چون وقتی من برگشتم آقاهه سرش کامل رو دختر خم بود و اصلا منو ندید . تا یه مدتی عذاب وجدان داشتم که چرا هول کردم . همش صحنه دست و پا زدن دختره جلوی چشمم بود . مدام فکر می کردم اگه به دختره تجاوز کرده باشه اون دختر چه حالی داره .. با هیچ کس هم نمی تونه درد دل کنه ....از اون حادثه فقط یه زخم رو دستم جا موند و زانوهام و بدنم کبود شد .
نمی دونم چه حکمتی تو کار بود که خدا خواست من اینو ببینم و عذاب بکشم . کاری هم که نتونستم انجام بدم . فقط اعصابم تا مدتی بهم ریخته بود . اما دیگه از ماشین های شخصی وحشت دارم .
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 10:22 توسط ر یرا
|
صدایت میزنم گوش بده