من برگشتم
سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايهی پرندهيی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت میداد
و من گذشتهی پيش از تولدِ خويش را میديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان میبُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقهی تقديرش میگريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.
دشوار است ... ریرا
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهوارهی جهان
کوچکتر از آن میشود که نمیدانم چه ...!
راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزهی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموختهام
سید علی صالحی
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
سلام . میدونم خیلی دیر کردم ، اما اومدم . با دلتنگی فراوان . نمیدونم چرا چند روزیه حالم خوب نیست . دوست دارم یه گوشه دنج گیر بیارم و فکر کنم . وقتی تو خودم هستم بهتر مینویسم . البته خودم اینطور حس میکنم . دیشب یکدفعه یاد وبلاگم افتادم . اینجا .. گوشه دنج ری را ... هی ری را تو یه گوشه دنج داری .. یه جایی که درد دل میکنی و خالی از لطف نیست . عید خوبی داشتم ، با همسرم به مسافرت رفتم . اما یک کمی زیادی خونشون موندگار شدم( لعنت به این قبض تلفن) این اواخر دلم برای خونوادم تنگ شده بود . اما روی هم رفته عید خوبی بود . از اون گذشته کم کم باید به دوری از خونوادم عادت کنم . اونجا هم یکدفعه دلتنگ میشدم .. حس تنهایی می کردم . حالا دوباره اینجام . پشت میز کامپیوترم نشستم و دستام صفحه کیبوردو لمس میکنه . همون کیبوردی که چندین ماهه از ری را و زندگیش داره برای شما مینویسه .... خوشحالم که دوباره اینجا پشت کامپیوتر دلبندم نشستم و مثل همیشه دارم براتون مینویسم .
اینبار دلتنگیم یه بوی دیگه داره . یه جور دیگه اس . یه حس غریب . کم کم دلتنگیم داشت بهم غلبه میکرد . دو سه نفر از دوستامو که میشناختم نشستم تحلیل کردم ( البته به جز اونایی که بخت باهاشون یار نبوده و خودشون زندگیشونو رقم زدن ).. نمی خوام به خودم بنازم اما این نشون میداد که من خیلی تو زندگیم موفق تر از اونا بودم ( تو اون قسمتهایی که خودمون رقم میزنینم و تا حدودی دست خودمونه ). یکمی از خودم راضی شدم . اما نه ؟؟! خیلی وقتها فکر میکنم خیلی بهتر از اینی که هستم میتونستم باشم .این مورد توی تحصیلم خیلی صدق میکنه و وقتی به اوج میرسه احساس میکنم میتونستم دختر خوبتری واسه پدر و مادرم باشم . اونایی که یک عمر زندگیشونو به پای من ریختند . این اواخر که دیگه حرف رفتن پیش اومده بیشتر احساس میکنم که میتونستم براشون بهتر باشم . نمیدونم .. شاید این حس دلتنگی عید روم تاثیر گذاشته و اینارو دارم مینویسم . تا پنج ماه دیگه من 485 کیلومتر از خونوادم دور میشم و نمیدونم چند وقت یکبار میتونم از کارم بزنم و روزگار بهم این فرصتو میده که خونوادمو ببینم . نمی دونم ؟؟ آیا من کاری باید انجام میدادم که نکردم ... امشب از اون شباس که دنبال بهونه برای گریه کردنم ....... شاید این بهانه ای باشه برای دلتنگیم ... از حالا به بعد مینویسم .. مثل سابق ... هیچ چیز مثل این گوشه دنج منو آروم نمیکنه ...
صدایت میزنم گوش بده