آدما...

امشب دلم خیلی گرفته بود . خوابم هم نمی برد . اومدم کانکت شدم . اولش نمی خواستم پست بذارم . اما خوب بعد از سر زدن به وبلاگ بچه ها کم کم دلم هوایی شد تا بنویسم .  گاهی آدم اینجوری میشه ...  احساس میکنه دنیا براش قفسه و خودش زندونی . قبلنا خیلی برام راحتتر بود که از رهایی این زندون حرف بزنم . اما حالا یکی وجودش یه من بسته شده  .. یکی که هست برای اینکه من هستم و من هستم برای اون ..تو گذشته چیزی نداشتم که به خاطرش بخام به این دنیا بچسبم . اما حالا فقط به خاطر اون دنیارو می خوام . میدونید مردن خیلی راحته . اینو تو عملی که دو ماه  پیش داشتم فهمیدم ... اصلا نفهمیدم چطوری آمپولو  بهم زدن و بیهوش شدم ... مردن به همین راحتیه .. اما گاهی  سخت ؟؟ مثل کسی که چند ماهه رو تخت بیمارستانه و حتی اطرافیانش نمی دونن زندس یا مرده .. گفتم مرده چون چشاشو باز میکنه اما کسی نمیدونه می بینه یا نه !! اشک از چشاش می اد اما کسی نمی دونه گریه است یا ترشح چشمش ؟؟؟ کاش خدا برا کسی غم نیا ره ؟؟؟
داشتم می گفتم اصلا نفمیدم چطوری از هوش رفتم و چطوری به هوش اومدم . همه چیز مثل یه خواب بود . مثل فیلما .. همه لباس سبز پوشیده بودن و اون لامپای بالای سرم که دیگه این یکی واقعا منو یاد فیلما می انداخت ... تو این چند ماه یکی عمل برام خاطره شد و دیگه دردی که برا کتف دردم قبل از عید کشیدم . شبو تا صبح مثل دیونه ها تو خونه راه رفتم و گریه کردم . تا جایی که احساس کردم خدا به ادم مرگ بده بهتر از درد اینطوریه .. تصور کنید خوابتون می اد اما از شدت درد نمی تونید سرتونو رو بالش بذارید و بخوابید ... چرا ما آدما با اینکه می دونیم سلامتی مهمه ، پول تا حدی مهمه ، همو داشتن مهمه ، و .... اما باز دلمون می گیره . نکنه من مثل اون ادمایی شدم که همه چیز دارن اما باز احساس کمبود می کنن ؟؟؟؟

...

امشب اومدم تا طلسمو بشکنم . می دونید بارها و بارها  اومدم از دلتنگی هام بنویسم ، اما این پست قبلیم دهنو بست . و به علت دلایل دیگه ..... دست و دلم به نوشتن نمی رفت . دلم خواست یه وبلاگ دیگه درست کنم و تو اون شرو به نوشتن کنم ، اما بازم دلم نیومد این وبلاگو ول کنم . وبلاگی که برام پر از خاطره اس . بارها اومدم بنویسم .. نوشتم .. ثبت موقت کردم ... اما تو وبلاگ نذاشتم .. از دلتنگی هام نوشتم مثل همیشه  .. از خودم ... از اون چیزایی که گله داشتم ... از روزگار ... اما بی خیال .. همه چیز می گذره ..   مهم داشتن اون چیزایی که هستن .... راستی چند باری هم از شادی هام نوشتم ..اما خوب ، هیچ وقت ثبتشون نکردم ...

بگذریم .. همه چیز روبراهه .. زمانه بر وفق مراده .. اما شاید دل من دل نیست ....

پ۱. از اون آدمهایی که اون بالا نشستن و باید تایید کنن تا من سر کار برم متفرم ...گاهی واجد شرایط بودن بند پ. برا  ادم لازمه ...شاید تو اون دنیا هم به دردم بخوره .

پ۲.به جز همسرم دل خوشی تو این دنیا ندارم .از خدا می خوام سالم و سلامت باشه .

پ۳.ربطی نداره اما اینو می نویسم تا یادم باشه حواسمو باید بیشتر جم کنم . برا اولین بار کیف پولمو تو یه سفر یک روزه که خیلی هم بهم خوش گذشت گم کردم و هر چی خوشی کرده بودم از تو حلقم بیرون زد . کلی مدارک توش داشتم . گواهینامه ، کارت ملی خودم ، کارت ملی همسرم ، سیبا و تنها دفترچه تلفنی که شماره تموم دوستام توش بود ...

پ۴. خدایا شاید من تورو فراموش کردم : اما تو بزرگی .. خیلی بزرگ .. هوای منو بیشتر داشته باش ...یادم رفت من ، ما شده : هوای مارو بیشتر داشته باش .

پ۵. یه دوست خوب اینترنتی دارم که این هفته قراره برا سومین بار  ببینمش . خوشحالم تو این شهر غریب یکیو پیدا کردم .