عمل دیسک کمر ..

 

بعد از یکماه درد ، وقتی آقای شوهر فهمید چاره ای جز عمل نداره ، راهی بیمارستان شد و دیسکشو عمل کرد ... این مدت برای من و نی نی خیلی سخت گذشت . کار خونه ، بچه داری ، اداره و گاهی هم مهمون داشتیم که برای عیادت می اومدند . با اینکه  وقتی آقای شوهر بیمارستان بود مامانم پیش پسرم  بود و خودم از صبح تا عصر نبودم ، این باعث شد کمبود منو تا حد زیادی حس کنه  . نمیدونم شاید به خاطر اینکه به طور ناگهانی از دیدن باباش هم منع شده بود .. طوری که الان بعد از دو هفته که از بیمارستان اومدیم توقع داره من مدام دور و برش باشم و بغل بگیرمش .. تو این هفت ماهه اصلا بغل نگرفتمش که بچه بغلی بشه ، حالا در اثر یک اتفاق اینطوری به من میچسبه . از طرفی خود آقای شوهر هم این مدت علاوه بر جراحی و دردهایی که کشید ، برای بچه خیلی ناراحت بود . خیلی وقتها  گریه میکرد که باباش بغلش بگیره که اونم به خاطر کمر درد نمی تونست .. هممون این مدت عذاب کشیدیم . بچه .. من .. آقای شوهر ..  با اینکه خودم بیشتر از بقیه تحت فشار روحی جسمی بودم اما دلم برای بچه خیلی می سوزه .. اون چه گناهی کرده که باباش عمل کرده .. مامانش کمر درد داره .. مامانش سرش شلوغه  و مهمون داره .. با چشاش التماس میکنه که با من بازی کنین تا براتون بخندم . خوب تا جایی که بتونم  حدودا روزی یک ساعتو برای بازی با پسرم وقت میذارم .. که به هیچی فکر نکنم و فقط باهاش بازی کنم .. البته به جز غذا درست کردن برای نی نی و رسیدگی به امور بچه از قبیل عوض کردن لباس ، غذا دادن ، پوشک عوض کردن و ... که خود اینا کلی برای ادم وقت گیره .

 فکر میکنید اشکال از کوجاست .. دیر بچه دار شدیم ؟؟؟ سن ازدواج بالا رفته ؟؟؟ یا اینکه مریضی برای هر کسی ممکنه پیش بیاد ؟؟

؟؟؟

 

سلام :

بعد از مدتها برگشتم که فقط بگم هستم . با اومدن بچه فرصتی برای نوشتن وبلاگ نداشتم . الان پسرم ۶ ماه و نیمشه . مرخصی زایمانم تموم شده و اومدم سر کار . هر روز وارد مرحله جدیدی از زندگی میشم . در واقع الان در فصل دوم زندگی هستم . بچه داری ، شب بی خوابی ، کارای خونه و الانم که چند روزه دارم میام سر کار .. گاهی فکر میکنم ما زنها خیلی پوست کلفتر از اونی هستیم که ظاهرمون نشون میده . خودم باور نمیکنم این منم که این همه کارو انجام میدم . مخصوصا شبهایی که مجبورم به خاطر نی نی شونصد دفعه بیدار شم و عصبانیت خودمو ژشت قربون صدقه مخفی کنم . صبح هم که زودتر از همیشه ۶ از خواب بیدار میشم و بعد از جابجایی بچه سر وقت اداره می آم .

خوب از خدا می خوام توان انجام کارامو بهم بده .

مادر بودن ...

 

 خیلی سخته که هیچی نخورده باشی اما انگار یه گاو درسته رو خوردی . در همین حالت احساس ضعف و گشنگی بهت دست میده اما هیچی نمی تونی بخوری ...بعضی روزها حتی آب هم میخوری بالا می آری . اسید معدت بالا می آد و گلوتو زخم میکنه ... شبها به خاطر همین شکم پری با اینکه فقط یه حالت غیر طبیعیه مثل آدمی که پر خوری کرده مدام خوابهای آشفته میبینی ... بیشتر روزها کلافه و عصبی هستی . گاهی اوقات حالت تهوع وحشتناک داری اما چیزی توی معدت نیست که بالا بیاری ...

ببخشید اگه حالتونو به هم زدم . من این روزها حالم اینطوریه . فقط به امید  نی نی هستم که توی راه دارم . نمیدونم قدیمی ها چطوری این همه بچه می آوردن . گاهی اوقات همه چیز برام غیر قابل تحمل میشه .

نتیچه اخلاقی اینکه تازه اول راهم و این همه مشکل دارم ... تا پنج ماه دیگه خدا به خیر بگذرونه . و بعدشم که بچه مشکلات خودشو داره .. مادر شدن سخته ... قدر مادرا و خانماتونو بدونین .. شماهایی هم که مجردین بدونین زن بودن گاهی خیلی سخت تر از مرد بودنه ....

دعا کنید خدا بهم یه نی نی سالم و خوشگل بده ....

جبران بی وقفه ..

 یکبار تو زمان نامزدی بدون اطلاع شوهرم یک هفته جلوتر عازم شهرشون شدم . اما به شوهرم نگفتم که مسافرم . روز قبلش با مادر شوهرم تماس گرفتم و گفتم دارم میام . اما ازش قول گرفتم به همسرم چیزی نگه !! خدائیش اونم چیزی نگفته بود . خلاصه اونروز صد دفعه به هم زنگ زدیم . گفت حس میکنم داری بهم نزدیک میشی ؟؟ خندیدم و گفتم خوبه حس قشنگیه ؟؟ پس تو همین حست بمون تا هفته دیگه که قراره بیام و ببینمت . آخه دو ماهی میشد که همو ندیده بودیم . نزدیکیهای شهرشون که رسیدم بهش زنگ زدم ... سلام .. هنوزم دلتنگی یا دلتنگیت تموم شد ؟؟؟ گفت چطوری تموم میشه ؟؟ گفتم پس تا ۱۰ دقیقه دیگه ترمینال باش ؟؟ شوکه شدن اون همانا و داد زدنش از خوشحالی همانا ....

این گذشت تا اینکه  یکماه بعد بعد از آخرین امتحانم بهم زنگ زد و وگفت شب تا ساعت چند بیداری .. می خوام راجب قضیه ای باهات مفصل صحبت کنم . الان کار اداری دارم و نمی تونم .. تا شب هم درگیری دارم .. با خودم گفتم این چه درگیریه که جدیده و تو تا ۱۱ شب کار داری ؟؟ گفت شب که زنگ زدم بهت میگم  بهت میگم . ساعت حدودا ۱۰.۴۵ شب بود که به موبایل زنگ زد و گفت تا ۱۰دقیقه دیگه به تلفن خونه زنگ میزنه ؟؟ منم شب قبلش اصلا نخوابیده بودم  چون دقیقا تا ۸ صبح بیدار بودم .  تا اون موقع هم منتظر زنگ اون بودم .. برا همین رفتم تو اتاقم که  از تلفن اتاق باهاش صحبت کنم که یه هویی دیدم زنگ خونه به صدا دراومد . قیافه منم اونشب دیدنی بود .. خودمونیما !!!جبران توپی کرد..

.....

 

زندگي آدمها پر از پستي و بلنديه ، پر از روزاي خوب و بد . دلم مي خواد بنويسم و ترشحات ذهن معدوممو ، روي صفحه مانيتور ببينم . تموم روزاي خوب و بدو  تو وبلاگم موندگار كنم . روزاي خوبو براي اين موندگار كنم كه يادم باشه زندگي ما آدمها هميشه بد نيست . شادي هست ، خنده هست و اگر يه روز از عالم و آدم گله داشتي و حس کردی همه دنیا رو سرت خراب شده يادت باشه روزای شادی هم تو زندگیت بوده که احساس می کردی یه لحظه شادیشو  با تموم دنیا عوض نمیکنی ...

و روزاي بدو به خاطر تجربه اي كه مي تونه همراه داشته باشه . و اينكه هر وقت شاد هستي يادت باشه هر لحظه زندگي ميتونه پر از غم يا شادي باشه . و اينكه بدون غم شايد شادي وجود نداشته باشه .

گاهي هم دلم براي وبلاگم تنگ ميشه . امروز تموم پستهای وبلاگمو مرور کردم .چه حس خوبی دارم وقتی پستهای سابقو می خونم .  تو خيلي روزا واقعا تنهائیمو با پستام پر کردم و چقدر خوب تونستم دوستاي خوبيو پيدا كنم كه منو اونطوري كه هستم شناختن .. چقدر دلم براشون تنگ شده ... . مي خوام بيام بنويسم . اما نميدونم  چند درصد از دوستاي قديمي هنوز مينويسن ... میدونم خیلی ها نیستن . مثل لیلا و امین ... اما میشه امتحان کرد . با دوستهای باقیمانده و جدید ....

 

آدما...

امشب دلم خیلی گرفته بود . خوابم هم نمی برد . اومدم کانکت شدم . اولش نمی خواستم پست بذارم . اما خوب بعد از سر زدن به وبلاگ بچه ها کم کم دلم هوایی شد تا بنویسم .  گاهی آدم اینجوری میشه ...  احساس میکنه دنیا براش قفسه و خودش زندونی . قبلنا خیلی برام راحتتر بود که از رهایی این زندون حرف بزنم . اما حالا یکی وجودش یه من بسته شده  .. یکی که هست برای اینکه من هستم و من هستم برای اون ..تو گذشته چیزی نداشتم که به خاطرش بخام به این دنیا بچسبم . اما حالا فقط به خاطر اون دنیارو می خوام . میدونید مردن خیلی راحته . اینو تو عملی که دو ماه  پیش داشتم فهمیدم ... اصلا نفهمیدم چطوری آمپولو  بهم زدن و بیهوش شدم ... مردن به همین راحتیه .. اما گاهی  سخت ؟؟ مثل کسی که چند ماهه رو تخت بیمارستانه و حتی اطرافیانش نمی دونن زندس یا مرده .. گفتم مرده چون چشاشو باز میکنه اما کسی نمیدونه می بینه یا نه !! اشک از چشاش می اد اما کسی نمی دونه گریه است یا ترشح چشمش ؟؟؟ کاش خدا برا کسی غم نیا ره ؟؟؟
داشتم می گفتم اصلا نفمیدم چطوری از هوش رفتم و چطوری به هوش اومدم . همه چیز مثل یه خواب بود . مثل فیلما .. همه لباس سبز پوشیده بودن و اون لامپای بالای سرم که دیگه این یکی واقعا منو یاد فیلما می انداخت ... تو این چند ماه یکی عمل برام خاطره شد و دیگه دردی که برا کتف دردم قبل از عید کشیدم . شبو تا صبح مثل دیونه ها تو خونه راه رفتم و گریه کردم . تا جایی که احساس کردم خدا به ادم مرگ بده بهتر از درد اینطوریه .. تصور کنید خوابتون می اد اما از شدت درد نمی تونید سرتونو رو بالش بذارید و بخوابید ... چرا ما آدما با اینکه می دونیم سلامتی مهمه ، پول تا حدی مهمه ، همو داشتن مهمه ، و .... اما باز دلمون می گیره . نکنه من مثل اون ادمایی شدم که همه چیز دارن اما باز احساس کمبود می کنن ؟؟؟؟

خوشبختی

قبل از عید ابوذر یه پست زیبا درباره خوشبختی نوشته بود . اینکه به نظر شما خوشبختی چیه ؟ هر کسی چیزی گفته بود . نظر من درباره خوشبختی اینه که هر کسی تو زندگیش آرامش داشته باشه یعنی خوشبخته . این نشون می ده هیچ کمبودی تو زندگیش نداره . یعنی دغدغه زندگی نداره . اما اون چیزی که در نهایت از پست ابوذر برداشت کردم و ذهن منو به خودش مشغول کرده بود این بود که خوشبختی یک حسه . ممکنه هر کسی خوشبخت باشه اما خودش ندونه و دنبالش بگرده . . بعضی اوقات ، بعضی چیزا دست خودمونه .... من تا حالا به این مورد فکر نکرده بودم . شما چی ؟؟

پ . از خدا می خوام این حس زیبا رو به همه دوستای گلم اهدا کنه ...

 

شب یلدا : از پارسال تا امسال

فردا شب شب یلداست .  یکسال به پیری نزدیکتر شدم . شب تولد منه وبه قول لاله اشک اولین شب یلدای مشترک من و همسرمه . پارسال چنین روزی نمی دونستم قراره سال دیگه کنار عزیزی باشم که ششم دی قراره برای اولین بار ببینمش و نهم بهمن عقد کنیم . از زمستون فقط برف و شب یلداشو دوست داشتم  . از یخ و یخبندونش و سرما متنفر بودم ... حالا زمستون برام پر از روزای قشنگی شده که وجود همسرم بهشون معنی می ده . مخصوصا اینکه تولد همسرم ۱۶ بهمنه ... مجردای دم بخت یادشون باشه شاید سال دیگه این موقع نیمه گمشدشون کنارشون باشه ....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

راستی چه حالی میده بعد از یکسال آشیو وبلاگو بخونی و خاطرات دیدارتو تازه کنی : پست دیدار شش دی ماه ۸۴ نوشته شده که اولین روز دیدار من وهمسرمه . دوباره دلم خواست اینجا بیارمش ...

بعد از مدتی که با هم صحبت کردیم قرار شد  همو ببینیم . با توجه به شرایط روحی که دارم اصلا آمادگی ازدواجو ندارم . اینو هم من میدونم و هم اون . اما بالاخره که چی ؟؟ میدونید چند ساله که دارم فرار میکنم . ازدواج سنتی هم که دوست ندارم . هنوز به اون ( همونی که تو ازدواج سنتی گفتم ) جواب ندادم ، که این مورد هم برام پیش اومد . سه شنبه ششم دی با اینکه شب قبلش 2 نیمه شب خوابیده بودم ، از استرس ساعت 5.5 صبح از خواب بیدار شدم . هنوزم نمیدونستم که کار درستی انجام میدم یا نه ؟ قرار بود صبح زود حرکت کنه و تا ساعت 12 اینجا باشه . منم از صبح تا ساعت 12 کلاس داشتم . نگاه کردم به ساعت ... ساعت 5.5 صبحه . نیم ساعتی توی جام جابجا شدم . خوابم نبرد . کامپیوترو روشن کردم و تا اومده صفحش بالا بیاد رفتم دست و صورتمو شستم و آبو گذاشتم تا جوش بیاد . دلشوره بدی داشتم . کانکت شدم . تو اینترنت هم خبری نبود . وبلاگهای بچه هارو دوباره خوندم . وبلاگ خودمو از اول تا آخرش خوندم  و وبلاگ بچه هایی که دوسشون داشتم ...

ساعت 8 از خونه زدم بیرون . با خودم گفتم هی دختر !! یعنی کار درستی انجام می دی ؟؟ گفتم نهایتا میگی نه ؟ دوباره گفتم این همه راهو میاد که تو بهش بگی نه ؟؟ گفتم خوب خودش گفت میخواد بیاد منو ببینه تا اگر با هم به تفاهم رسیدیم با خونوادش بیان جلو . اصلا از اولش هم میخواست با خونوادش بیاد تا خلوص نیتشو به من ثابت کنه . اونقدر از این آدما نامردی دیدم که دیگه حرف هیچکیو باور نمیکنم . اما این تو صداش آرامشی داشت که منو جذب میکرد . با خودم گفتم همه چیزو به خدا بسپار .. به کسی که همیشه هواتو داشته . و تو وجودشو احساس میکنی . هر چی تا حالا پیش اومده خیر بوده . خودتم اینو میدونی  ...

اصلا نفهمیدم چطوری دانشگاه رسیدم . دلم داشت شور میزد . سعی کردم به ساعتم نگاه نکنم . قول داده بود تند نیاد . اما باز دلم شور میزد . اومدم سر کلاس بچه ها نشسته بودن . تو این کلاسمون تنها خانم کلاس منم . اومدم پیش یکی از بچه ها نشستم . دکتر نیومده ؟؟ نه هنوز . اومدم بیرون حوصله صحبتهای بچه هارو نداشتم . فقط دلم میخواست زمان بگذره . رفتم مرکز اینترنت . گفته بودم اسم  پایان ناممو عوض کردم . ( همون موضوع اما با یک اسم دیگه ) موسیقی محلی سرچ کرد اما حتی یک مورد هم یافت نشد . گفتم فقط به خاطر کلمه محلی نزدیک بود موضو به این توپیو از دست بدم . اما چون فرمو عوض کرده بودم و امضا استاد راهنما نبود برام ثبتش نکردن . گفتم الان دکتر میاد و امضا میارم براتون . گفت دکتر .. برادر خانمش فوت کرده و نمیاد .. زنگ زدم به موبایلش ... خاموش بود . اومدم پایین بچه ها بریم امروز تعطیله ؟؟ حالا تا 12 چکار کنم .... اونم با این دلشوره ؟؟! زنگ زدم بهش . .. قولت یادت نره . من خیلی نگرانم . نه بیشتر از 120 نمی آم .. من کلاسم تشکیل نشد ( چه اشتباهی کردم بهش گفتم چون بعدش فهمیدم تندتر اومده ) زنگ زدم مریم خونه نبود ... شانس ندارم که .. زنگ زدم به سارا ... مهمون میخوای یا نه .. من نهار نمیمونم اما میخوام بیام بهت سر بزنم .. گفت قدمت سر چشم ....

دوباره زنگ زدم بهش .. کجایی .. من میرم خونه دوستم . رسیدی زنگ بزن . طبق معمول سارا با قیافه خندان ظاهر شد و.. هی نگام کرد گفت چه خبر ؟؟ گفتم میگم وایسا ... گفت خوب جون بکن . دارم میمیرم از دلشوره ؟؟ گفتم قراره امروز یکیو ببینم . تا ببینم قسمت چی باشه . گفت من میگم چشای این  دختره امروز برق میزنه هی میگید نه ؟؟ کلی بالا پایین پرید . آخ جون عروسی  عروسی .. گفتم بی خیال . هنوز هیچ خبری نیست . فقط قراره همو ببینیم . ساعت 11.45 بود که زنگ زد . من رسیدم کجا برم .  آدرس یه رستورانو دادم که اونجا بره . منم سریع آژانس گرفتم . قلبم داشت از دهنم بیرون میزد . پول آژانسو که حساب کردم ، دیدمش تو ماشین منتظرم بود . ماشینشو پارک کردو رفتیم رستوران ...

بعد از چند هفته  همو بیشتر  شناختیم . خونواده هامون هم در جریان هستن . اما من هنوز تردید دارم . بعضی وقتها میگم این همونیه که من میخوام . و بعضی وقتها میگم زود قضاوت نکن . اما چیزی که جالبه اینه که خیلی حالتهای روحی یکسانی داریم . من هنوز هم تردید دارم نمی خوام حماقت کنم  ( خوبیش اینه که زمان کافی دارم )... بهم فرصت داده تا هر وقت که میخوام جواب بدم . خوشبختانه این آمادگیو داره که هر زمانی بگم بیاد جلو ... حتی فردا ... بعد از  جواب من نوبت تحقیقات خونواده هاس . تحقیقات خونواده اون و من ؟؟؟ نمیدونم برای شناخت چه مدت زمان لازمه  . اما تا به شناخت نرسم این ریسکو نمیکنم . هم به خاطر اون و هم به خاطر خودم ...

                                                                                                     ۶ / ۱۰ / ۸۴

هزار راه نرفته

بالاخره کامپیوتر درست شد .

این مدت خیلی بهم سخت گذشت اما خوب تو این مدت تنهایی فرصتی بود برا دق کردن..

بعد از مدتها "شبکه دو" برنامه هزار راه نرفته رو دوباره شروع کرده . این برنامه پربیننده بسیار برنامه خوبیه که میتونه با توجه به اینکه بیننده زیادی داره و معمولا از همه قشری این برنامه رو نگاه میکنند خیلی چیزارو فرهنگ سازی کنه ؟؟ خیلی از مسایلی که این برنامه آموزش میده واقعا آموزنده است اما اشکال بزرگ این برنامه اینه که بیشتر سعی در تبلیغ ازدواجهای سنتی داره . مثلا مصاحبه ایو  با یک زوج شونصد سال پیش که معمولا سطح خانوادگی بالایی هم دارن و ازدواج کاملا سنتی داشتند ، ترتیب میده و  از خوشبختیشون برا مردم میگه و در مقابل شب بعدش یک دختر و پسر شکست خورده رو نشون میده که از قضا تو کوه و یا خیابون با هم آشنا شدن و عاشق شدن و ازدواج و بعد .... طلاق ؟؟   واقعیت اینکه که زمونه فرق کرده و جوانها هم توقعاتشون با جونای اون موقع فرق میکنه . الان آزادیها بیشتر شده و دختر امروز همون دختری نیست که اجازه بیرون رفتن از خونه رو نداشت و خیلی زود با اولین خواستگار در سنین خیلی پایین ازدواج میکرد . تازه اون موقع هم بنا به سن پایینی که داشت مجبور بود در خیلی از مسایل کوتاه بیاد و خیلی جاها حرف زور تحمل کنه و حتی کتک بخوره ... دختر نسل گذشته به دلیل اینکه تو سنین پایین ازدواج می کرد و معمولا مرد خانواده حداقل ۱۰ سال با او اختلاف سن داشت مجبور بود همه جا سکوت اختیار کند چرا که عقلش قد نمی داد که چه بگوید و اجازه نداشت در تصمیم گیری موردی در خانه دخالت کند و ...

 بهتر نیست که به جای اینکه همش از آشناییهای خیابونی  بد بگن ، اونو فرهنگ سازی کنند . و تاکید کنند حتما دو نفر باید همو قبل از ازدواج بشناسند ولی با این شرط که خونواده ها در جریان باشند . میدونید هر خونواده ای بچه خودشو میشناسه اینکه چه مقدار میتونه به فرزند اون خونواده آزادی بده . بهتر نیست روی این مورد کار کنند . میدونید با اینکه حتی استادای دانشگاهمون که دکترا هم داشتند این برنامه رو نگاه میکردن اما میدونم که بیشترین قشر بیننده این برنامه خانواده متعصب و معمولی هستند . که با دیدن این برنامه  بچه های خود را محدود تر میکردند . این برنامه به راحتی میتونه مشکل زنان بیوه رو تو جامعه حل کنه . میدونید یکی از عوامل خیانت همسران به همدیگه  به خصوص زنان چیه؟؟   اینکه از مهر زن بیوه شدن تو جامعه می ترسن و چون مجبورند به خاطر جامعه متاهل بمونند و از طرفی با شوهرشون هم مشکل دارن و مجبور میشن این کمبودو طور دیگه ای جبران کنند . .. در صورتی که اگه بتونند جدا بشن و با فرد ایده الشون ازدواج کند هیچ وقت شاهد بعضی قتلها و ... نخواهیم بود ..

پیوست :  در جواب اتاق خالی باید بگم من نگفتم همه خانمهایی که مشکل دارند . اما با نگاهی به روزنامه میتونی ببینی که هر روزه چند تا مرد قربانی عشق بازی زنشون با مرد دیگری می شن ...

دانشگاه در سال 57

 بچه درس خونای سال ۵۷ ببینید کلی حال کنید . آخه اونموقع ها هر کسی که اطلاعات بالایی داشت دانشگاه می رفت و درس می خوند .

 

 

من برگشتم

دوستای مهربونم سلام :

بالاخره موقع نوشتن شد ... دوباره نوشتنمو میخام شروع کنم . مدتها لحظه شماری کردم تا این لحظه رسیده . نمیدونم از کجا براتون بنویسم . اما خوب باید از یه جایی شروع کرد دیگه ؟؟

اول اینکه اول شهریور  با رتبه عالی ( نمره ۱۹ ) دفاع کردم . میدونید خیلی درگیر شده بودم . روزا دنبال خرید وسایل و این حرفا بودم و شبها هم مشغول پایان نامم بودم . از طرفی چون عروسی تو شهر همسرم بود و بین شهرامون  فاصله بود مجبور بودم برای لباس عروسی و خریدای عروسی اینجا هم بیام .. خلاصه نمیدونید چه بساطی داشتم ... یک هفته قلب از عرسی هم خودم و شوهرم وسایل خونمونو چیدیم . وسایل چوبیو همین جا سفارش دادم . مبل و بوفه و سرویس خواب و ..... ۱۷ شهریور هم عروسی به خوبی و خوشی و بی حرف و نقل برگزار شد . جای همتون خالی خیلی خوش گذشت ...

خونمون توی یک مجتمع آپارتمانیه . محیط آرومی داره ... اینو میگم که خیالتون راحت باشه اعصابم آروم آرومه و میخام مثل سابق بنویسم . البته هنوز بعضی از وسایل خونه رو جابجا نکردم . یک فرم ۲۰ صفحه ای دانشگاه بهم داده که باید اونو تکمیل کنم  و از روی پایان نامه ۵ نسخه صحافی کنم و برای دانشگاه ببرم . برای همین یه کمی درگیر اون هستم . هفته دیگه دوباره به شهرمون میرم تا تسویه حساب کنم . نمیدونید چقدر خوشحالم که دیگه توی اون دانشگاه با اون محیط مزخرفش نمی رم . از بخش اداریش گرفته تا کارکنانش .. تا دانشجوهاش ..... شاید اگه محیطش کوچکتر بود مشکلات کمتری هم داشتم .. هر کی ندونه شما میدونید چقدر فقط سر پایان نامه درگیری داشتم . ... خلاصه بعدش باید تازه دنبال درخواست برم ببینم کجا میتونم کار پیدا کنم ...  من دق میکنم اگه خونه بشینم . دعا کنید زودتر کارم هم جور شه ....

غرور


چند سالی هست که می شناسمش ؟ دلم برایش می سوزد . به خاطر چند اشتباه که دردو راهی های زندگیش انجام داد ، زندگیش را باخته !! چه خوب است گاهی غرور و نخوت را کنار بگذاریم و از دیگران کمک بخواهیم و یا از تجربه های دیگران استفاده کنیم . از همان ابتدا بدون تحقیق به خاطر اسم و آوازه می خواست پزشکی قبول بشه . بعد از دو سال بالاخره قبول شد . اما سال دوم بود که متوجه شد راه را اشتباه آمده ؟ بعد از دو سال انصراف داد . فکر کرد رشته اش را تغییر بدهد ؟؟ اما باز همان اشتباه ... توی یک رشته دیگه شرکت کرد !! باز هم سه سال از عمرش را همانطور تلف کرد . با این تفاوت که روش نمی شد این بار انصراف بدهد . بالاخره بعد ازشش ترم  به علت مشروطی از دانشگاه اخراج شد . رویاهایش را در دانشگاه می دید !! اصلا به خواستگارانی که داشت فکر نمی کرد . خودش را از همه بالاتر می دید ... یکروز این کلاس !! یکروز اون کلاس !!! اونقدر وقتشو به بطالت گذروند که خودش هم نفهمید چطوری الان 36 سالش شده ؟؟ پدرش فوت کرده و خواهر و برادراش هر کدوم رفتن دنبال زندگیشون. اون مونده و یه مادر مریض . همه به خاطر رفتارای خودخواهانه اش تنها گذاشتنش از طرفی هر چی مرد زن مرده و متاهله میاد خواستگاریش . این آخرین شانسشه ... نمیدونه تنها بمونه یا ازدواج کنه ؟؟ میدونه با مریضی که مادرش داره دیر یا زود اونم تنهاش میذاره ... چقدر سخته آدم قربانی خودخواهی و غرورش بشه .... اما ماهیو هر وقت از آب بگیری تازه اس!! شاید کسی جایی گوشه ای از این دنیا نیازمند دستی مهربان باشد . کاش اینبار اشتباه نکنه ...

بهار


سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند لحظه ای است روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~  یادمه وقتی بچه بودیم پشت تموم کارت پستالهای با دست خط بچه گانه مینوشتیم  :

مرغ و خروس و اردک      عید شما مبارک ...

 چه دورانی بود . همش تو فکر عیدی بودیمو و لباسهای نویی که تنمون میکردیم . هیچ غمی نداشتیم . حالا بزرگ شدم ..  اما بهترین ایام عیدم همون دوران کودکیم بود . چون خنده ها از ته دل بود و غمها زود گذر . هر چقدر الان خوش باشم اندازه اون موقع نمیشه ...عید بچه ها با بزرگا فرق داره !!!

سال نو به همه دوستای خوبم تبریک میگم ... همیشه خوش باشید و خوشحال ....

رسم و رسوم متاهلی :

سیمین یادتون هست ؟؟ یکروزی سیمین بهم گفت زندگی متاهلی با دوستی و دنیای مجردی خیلی فرق داره ؟ توقعات دیگران از خودت و شوهرت با وقتی که باهاش دوست هستی خیلی فرق میکنه ؟؟ من هنوز همون دختری هستم که دنیای مجردی هستم و از خیلی چیزا سر در نمی آرم.اول اینکه یادمون باشه عشق یه چیز کور نیست ، عشق باید روشن باشه ! عشق از سر ناچاری نیست ! عشق باید خودش راه چاره باشه ! دوست داشتن میدون عمل وسیعی لازم داره ؟ عشق زمان لازم داره . اونی که تو یه جای کوچک به وجود می آد عشق نیست . اونی که میره تا عاشق باشه به عشق نمی رسه . عشق خودش باید بیاد . اون پسر یا دختری که منتظر میشه تا مثلا عصری از خونه بیرون بزنه و یکی را ببینه ، تا اومد طرفش عاشق بشه ، بعد بشینه تو خونه و نوار بذاره و گریه کنه ، دنبال عشق نمی گرده ؟؟ می خواد بازی کنه !! می خواد بگه من بزرگ شدم ! اما اینطوری نیست ؟؟ باید خیلی چیزا آماده بشه تا یه عشق جوونه بزنه و پا بگیره ....   از زندگی متاهلی هم اینو میدونم که سند یکی به نامم زده شده و منم متعلق به دیگری شدم  ( از سر عشق نه ناچاری ). باید با هم بود و زندگیو ساخت . باید از با هم بودن لذت برد . باید با یک نفر دیگه یکی شد . اما حالا کم کم میفهمم که منظور سیمین چی بوده ؟؟ راست میگه زندگی متاهلی خیلی با مجردی فرق داره ؟؟ نمی خوام فکر کنید مشکلی برام پیش اومده . اما کم کم این تفاوتهارو دارم حس میکنم . اون چیزایی که باعث میشه آدم حس کنه وارد دنیای متاهلی شده . چند تا از دوستای وبلاگیم هستن که قراره به زودی ازدواج کنند . معمولا کسایی هم که سر میزنند شاید کسیو دوست داشته باشند و بخوان با کسی ازدواج کنند ، میخوام به همتون بگم متاهلی خیلی با مجردی فرق مکینه . اونایی که متاهلند میدونن من چی میگم . حتی برای آقایون هم همین حس پیش می آد . وقتی وارد زندگی میشی علاوه بر اینکه مسئولیت یک زندگی رو دوشت می افته باید حواست به همه چیز باشه ... حتی با اینکه دیوانه وار همسرتو دوست داری ؟؟؟ این رسم ورسوم و تشریفات هم خودش مکافاته ؟؟؟ باید اینکارو کرد اون کارو کرد .... تازه هنوز عقد هستم تا برم سر خونه و زندگیم خیلی چیزا باید یاد بگیرم ......

ولنتاین

ولنتاين كشيشي بود كه يك روز در دنيا رو به اسم خود ثبت كرد . روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر به نحوی ابراز کنند… این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمیشود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانها این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه میدهند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند،
روایات زیادی در باره ولنتاین وجود دارد که یکی از انها به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل در جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد.. و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند. در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند...
به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده است... این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور نیز بوده است... . عشق اون براي اون دختر و ايمان و اعتقاد قوي اون باعث شد بتونه قبل از مرگش  به طور معجزه آسايي نابينايي دختر رو شفا بده . عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين قبل از مرگش غزل خداحافظي رو براي اون دخترخواند. يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند . عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است... شاید دلیل اینکه امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت دیرینه ولنتاین زندانی باشد...
به هر حال روایات درباره ولنتاین بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده است.... تعجبی ندارد اگر در قرون وسطی ولنتاین یکی از محبوبترین قدیسه ها بین مردم انگلستان و فرانسه بوده باشد.
راستی خوش به حال ولنتاین ، نه ؟؟؟؟!!
به همه و همه  مخصوصا همسر مهربونم ولنتاینو تبریک میگم ... همیشه عاشق باشید .

عشق یا هوس

پنج شش سالی میشد که لیلا و علی با هم دوست بودند . اما خونواده لیلا با ازدواجشون مخالف بودند . شاید یکی از دلایل مخالفتشون اختلاف طبقاتی بود که بین دو خانواده وجود داشت . بالاخره لیلا علیرغم میل باطنی اش با یکی از خواستگارای پولدار و خوش تیپش ازدواج کرد . شوهرش دیوانه وار دوستش داشت . اما مزاحمت های گاه و بیگاه علی نمیذاشت که دوست داشتن شوهرشو حس کنه ، شاید هم بچه تر از اونی بود که بخواد باور کنه که ازدواج کرده و عشق علیو فراموش کنه . کم کم کار به جایی رسید که شوهر لیلا احساس کرد واقعا نمی تونه لیلا رو خوشبخت کنه . گریه های لیلا امونشو بریده بود  ... برای همین با خونواده لیلا صحبت کرد و  توافقی از لیلا جدا شد . لیلا هم از مهریه اش گذشت . دو ماه بعد لیلا خانم با علی آقا ازدواج کردند . چون علی شغل و مدرک نداشت ، پدر لیلا اونو سرپرست یک کارخانه در نزدیکی تهران کرد ....
حالا شش سال از این ماجرا می گذره و لیلا یک دختر چهار ساله داره . اما نمیدونم لیلا میدونه یا نه که شوهرش هر شبی که کارخونه باشه ، یک نفرو تو اطاقش مهمون میکنه و دست رد به سینه هیچ خانمی نمیزنه . اونم با ثروتی که از زنش به ارث برده ....
 اینارو گفتم تا بدونید اکثر مواقع ( میگم اکثر مواقع نه همیشه ) خونواده ها یه چیزایی میدونن که با بعضی ازدواجها مخالفت میکنند . پسر و دختر فرقی نمیکنه ، این روزها دخترها گرگتر از پسرا شدن ...چشاتونو باز کنید ...

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
* ببخشید یک مدتی خیلی درگیر بودم . میدونم که درک میکنید . از همتون به خاطر تبریک ممنونم .... در ضمن لینک هر کیو اضافه نکردم تو کامنتام بنویسه تا لینکشو اضافه کنم ....

راستی امشب نمیشد برای بچه های بلاگفا کامنت بذارم . این بلاگفا بعضی وقتها قاطی میکنه!! نمیگم به همه ، ولی به اکثر وبلاگها سر زدم ..

به وبلاگ پروانه جونم هم سر زدم .. هر کاری کردم نشد کامنت بذارم . نازنینم تولدت مبارک ... هر روزت بهتر از دیروز باشه و پرم از آرزوهای خوب خوب ...