فردا شب شب یلداست . یکسال به پیری نزدیکتر شدم . شب تولد منه وبه قول لاله اشک اولین شب یلدای مشترک من و همسرمه . پارسال چنین روزی نمی دونستم قراره سال دیگه کنار عزیزی باشم که ششم دی قراره برای اولین بار ببینمش و نهم بهمن عقد کنیم . از زمستون فقط برف و شب یلداشو دوست داشتم . از یخ و یخبندونش و سرما متنفر بودم ... حالا زمستون برام پر از روزای قشنگی شده که وجود همسرم بهشون معنی می ده . مخصوصا اینکه تولد همسرم ۱۶ بهمنه ... مجردای دم بخت یادشون باشه شاید سال دیگه این موقع نیمه گمشدشون کنارشون باشه ....
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
راستی چه حالی میده بعد از یکسال آشیو وبلاگو بخونی و خاطرات دیدارتو تازه کنی : پست دیدار شش دی ماه ۸۴ نوشته شده که اولین روز دیدار من وهمسرمه . دوباره دلم خواست اینجا بیارمش ...
بعد از مدتی که با هم صحبت کردیم قرار شد همو ببینیم . با توجه به شرایط روحی که دارم اصلا آمادگی ازدواجو ندارم . اینو هم من میدونم و هم اون . اما بالاخره که چی ؟؟ میدونید چند ساله که دارم فرار میکنم . ازدواج سنتی هم که دوست ندارم . هنوز به اون ( همونی که تو ازدواج سنتی گفتم ) جواب ندادم ، که این مورد هم برام پیش اومد . سه شنبه ششم دی با اینکه شب قبلش 2 نیمه شب خوابیده بودم ، از استرس ساعت 5.5 صبح از خواب بیدار شدم . هنوزم نمیدونستم که کار درستی انجام میدم یا نه ؟ قرار بود صبح زود حرکت کنه و تا ساعت 12 اینجا باشه . منم از صبح تا ساعت 12 کلاس داشتم . نگاه کردم به ساعت ... ساعت 5.5 صبحه . نیم ساعتی توی جام جابجا شدم . خوابم نبرد . کامپیوترو روشن کردم و تا اومده صفحش بالا بیاد رفتم دست و صورتمو شستم و آبو گذاشتم تا جوش بیاد . دلشوره بدی داشتم . کانکت شدم . تو اینترنت هم خبری نبود . وبلاگهای بچه هارو دوباره خوندم . وبلاگ خودمو از اول تا آخرش خوندم و وبلاگ بچه هایی که دوسشون داشتم ...
ساعت 8 از خونه زدم بیرون . با خودم گفتم هی دختر !! یعنی کار درستی انجام می دی ؟؟ گفتم نهایتا میگی نه ؟ دوباره گفتم این همه راهو میاد که تو بهش بگی نه ؟؟ گفتم خوب خودش گفت میخواد بیاد منو ببینه تا اگر با هم به تفاهم رسیدیم با خونوادش بیان جلو . اصلا از اولش هم میخواست با خونوادش بیاد تا خلوص نیتشو به من ثابت کنه . اونقدر از این آدما نامردی دیدم که دیگه حرف هیچکیو باور نمیکنم . اما این تو صداش آرامشی داشت که منو جذب میکرد . با خودم گفتم همه چیزو به خدا بسپار .. به کسی که همیشه هواتو داشته . و تو وجودشو احساس میکنی . هر چی تا حالا پیش اومده خیر بوده . خودتم اینو میدونی ...
اصلا نفهمیدم چطوری دانشگاه رسیدم . دلم داشت شور میزد . سعی کردم به ساعتم نگاه نکنم . قول داده بود تند نیاد . اما باز دلم شور میزد . اومدم سر کلاس بچه ها نشسته بودن . تو این کلاسمون تنها خانم کلاس منم . اومدم پیش یکی از بچه ها نشستم . دکتر نیومده ؟؟ نه هنوز . اومدم بیرون حوصله صحبتهای بچه هارو نداشتم . فقط دلم میخواست زمان بگذره . رفتم مرکز اینترنت . گفته بودم اسم پایان ناممو عوض کردم . ( همون موضوع اما با یک اسم دیگه ) موسیقی محلی سرچ کرد اما حتی یک مورد هم یافت نشد . گفتم فقط به خاطر کلمه محلی نزدیک بود موضو به این توپیو از دست بدم . اما چون فرمو عوض کرده بودم و امضا استاد راهنما نبود برام ثبتش نکردن . گفتم الان دکتر میاد و امضا میارم براتون . گفت دکتر .. برادر خانمش فوت کرده و نمیاد .. زنگ زدم به موبایلش ... خاموش بود . اومدم پایین بچه ها بریم امروز تعطیله ؟؟ حالا تا 12 چکار کنم .... اونم با این دلشوره ؟؟! زنگ زدم بهش . .. قولت یادت نره . من خیلی نگرانم . نه بیشتر از 120 نمی آم .. من کلاسم تشکیل نشد ( چه اشتباهی کردم بهش گفتم چون بعدش فهمیدم تندتر اومده ) زنگ زدم مریم خونه نبود ... شانس ندارم که .. زنگ زدم به سارا ... مهمون میخوای یا نه .. من نهار نمیمونم اما میخوام بیام بهت سر بزنم .. گفت قدمت سر چشم ....
دوباره زنگ زدم بهش .. کجایی .. من میرم خونه دوستم . رسیدی زنگ بزن . طبق معمول سارا با قیافه خندان ظاهر شد و.. هی نگام کرد گفت چه خبر ؟؟ گفتم میگم وایسا ... گفت خوب جون بکن . دارم میمیرم از دلشوره ؟؟ گفتم قراره امروز یکیو ببینم . تا ببینم قسمت چی باشه . گفت من میگم چشای این دختره امروز برق میزنه هی میگید نه ؟؟ کلی بالا پایین پرید . آخ جون عروسی عروسی .. گفتم بی خیال . هنوز هیچ خبری نیست . فقط قراره همو ببینیم . ساعت 11.45 بود که زنگ زد . من رسیدم کجا برم . آدرس یه رستورانو دادم که اونجا بره . منم سریع آژانس گرفتم . قلبم داشت از دهنم بیرون میزد . پول آژانسو که حساب کردم ، دیدمش تو ماشین منتظرم بود . ماشینشو پارک کردو رفتیم رستوران ...
بعد از چند هفته همو بیشتر شناختیم . خونواده هامون هم در جریان هستن . اما من هنوز تردید دارم . بعضی وقتها میگم این همونیه که من میخوام . و بعضی وقتها میگم زود قضاوت نکن . اما چیزی که جالبه اینه که خیلی حالتهای روحی یکسانی داریم . من هنوز هم تردید دارم نمی خوام حماقت کنم ( خوبیش اینه که زمان کافی دارم )... بهم فرصت داده تا هر وقت که میخوام جواب بدم . خوشبختانه این آمادگیو داره که هر زمانی بگم بیاد جلو ... حتی فردا ... بعد از جواب من نوبت تحقیقات خونواده هاس . تحقیقات خونواده اون و من ؟؟؟ نمیدونم برای شناخت چه مدت زمان لازمه . اما تا به شناخت نرسم این ریسکو نمیکنم . هم به خاطر اون و هم به خاطر خودم ...
۶ / ۱۰ / ۸۴