گفتی که می‌آیی و برایم بال خواهی آورد
تا بر تمام دریاها پرواز کنم
و برای همه‌ی گنجشک‌های گرسنه دانه بیاورم.
گفتی که می‌آیی و برای چشمه‌ی پایین دره
بوته‌های گل ‌سرخ می‌آوری تا بیهوده هرز نرود.
گفتی که می‌آیی
و هرگز سایه‌ی تو را در آستانه‌ی در ندیدیم
هنگامی که آفتاب ذره ذره
درختان باغ‌ را می‌خشکاند.
تو که نیامدی
من تمام دریاها را گریه کردم
و همه‌ی گنجشک‌کان گرسنه را نان شدم.
نگران آمدنت نباش
که چشمه‌ی پایان دره هرز نمی‌رود
خشک شده است دیگر
[مثل گلوی من
مثل گریه‌هایم.]
و باغ‌ها،
آفتاب را، به سایه‌ها نمی‌بخشند.

*نوشته شده توسط یه دوست ....