عید
بوی عیدی بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو ......
هر وقت صحبت از عید می شه این ترانه فرهاد تو ذهنم می آد . یه جورایی بچگی و عید ماها با بچه های این دوره زمونه فرق داشت . یادمه اون موقع که مدرسه می رفتم از روی چندین درس باید می نوشتیم . گاهی این چندین درس به نصف کتاب می رسید . آخرش هم معلمون نگاهی بهش مینداخت و روی مشقامون خط می کشید . بعضی ها هم زرنگی می کردند و بعضی خطها رو جا مینداختند . نمی دونم از کجا اما معلم میفهمید ... همه چیز عید خوب بود . مخصوصا رفتن به باغ بابابزرگم که برام پر از خاطرات بچگیه . درختایی که تازه شکوفه کرده بودند ... اصل کاریو نگفتم . بهترین خاطره عید که الانم بچه هارو قلقلک می ده عیدیه !! همیشه تو مهمونیهای عید منتظر لحظه اخر می شدم که ببینم چقدر عیدی می گیرم . همیشه تو عیدی گرفتن به برادر بزرگم حسودی می کردم . آخه اون بزرگتر از من بود و همیشه بیشتر از من عیدی می گرفت . اسکناس های نو عیدو هیچ وقت دلم نمی خواست خرج کنم . تا یه مدتی لای کتابام می ذاشتم . خرید لباس نو و کفش عید برام زیبایی خاصی داشت . همیشه مامانم برا عید منو با خودش می برد تا ماهی که دوس دارم بخرم .. بعضی اوقات با ماهی تو تنگ حرف می زدم و دلم می خواست مثل قصه ها باهام حرف بزنه ...
اما حالا خیلی وقته که حال و هوای عید اونموقع هارو ندارم . دیگه عید با بقیه روزا برام فرقی نمی کنه . فقط زیبایی بهارو دوس دارم . تنها چیزی که از زمان بچگی برام مونده دوست داشتن ماهی عیده .. اونم ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند ... و البته شوق بچه ها برا عید منو یاد بچگی خودم میندازه ...
پ ۱.دوستای خوبم سال خوبی برای همتون آرزو می کنم . پر از شادی و موفقیت ... هر روزتون بهتر از دیروز ....
پ ۲. قراره عیدو مسافرت بریم . بعد از عید مثل سابق آپ میکنم .. خدارو شکر با ورزشایی که دکتر داده کتفم بهتر شده ....
پ ۳. با اصرار من بالاخره قرار شد همسرم هم تو وبلاگ من دست به قلم بشه . البته اگه گرفتاری های زندگی بذاره .
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 10:38 توسط ر یرا
|
صدایت میزنم گوش بده