...

آدرس خیابونارو دیگه یاد گرفتم . اما اونقدر بی حوصله ام که به زور از خونه بیرون می رم . کیفمو بر میدارم تا به اجبار برای خریدن شیر از خونه بیرون برم . صدای بچه واحد بغلی خونمون که با مادرش خاله بازی میکنه توی راهرو شنیده می شه . بچه به مامانش میگه : دخترم یادت باشه شبها که می خوای بخوابی روی عروسکتو پتو بکشی تا سرما نخوره .. و مادرش با صدای بچگونه جوابشو می داد که : یادم نبود مامانی .. چشم امشب می کشم ..

دختر واحد بغلیو چند بار دیدم . یه دختر چشم آبی ۴-۵ ساله که تنها فرزند خونوادس . از پله ها پایین می آم و با خودم فکر میکنم .. یه نی نی کوچولو ..شاید یه بچه بتونه منو  از این سردی و بی حوصلگی در بیاره . مخصوصا اینکه بچه هارو  خیلی دوس دارم . اما طی یکسال گذشته به خاطر درسام اونقدر فشار روحی روم بوده که نمی تونم حتی بهش فکر کنم . فکر میکنم آواز دهل از دور خوشه . یه بار که صدا بده نمی تونم جیغشو تحمل کنم . اون چیزی که آزارم میده اینه که یک عمر قربون صدقه بچه این و اون رفتم ، اما وقتی نوبت بچه خودم برسه می ترسم حوصلشو نداشته باشم . این خیلی آزارم میده .. وقتی منطقی فکر میکنم میبینم نباید بچه رو به خاطر تنهایی خودم بخوام . باید آمادگی کاملو برا پرورش یک انسان داشته باشم  . وقتی که به این حس برسم اونوقت می تونم مادر خوبی باشم . البته می دونم این یکی از شرایطشه . برای مادر بودن خیلی چیزا لازمه ....

 

اشک دل

تا حالا شده اشکاتون اونقدر بی ریا سرازیر بشه که دلتون برا خودتون بسوزه . تو این زمان هر کاری بکنید نمی تونید جلو اشکاتونو بگیرید . چند شب پیش سریال زیر تیغو که نگاه می کردم ، یاد خودم افتادم . آخه احساس کردم اشکاشون ناخواسته روی صورتشون سرازیر شده و نمی تونن جلوشو بگیرن ( حالا بگذریم که این هنر هنرپیشه های هنرمند این سریاله که واقعا چنین حسیو می تونن به بیننده انتقال بدن )خدا کنه هیچ وقت دلتون اونجوری نگیره که اشک بریزید . بعضی اوقات که احساس تنهایی زیاد می کردم و یا دلم خیلی می گرفت این اشکای من تمومی نداشت. از طرفی اونقدر بی ریا روی صورتم سرازیر می شدند که دلم برا خودم می سوخت . می دونید هر کس تو یه سنی با این بحران مواجه می شه که از همه کس و همه چیز خسته میشه ، حتی حوصله خودشو هم نداره . به زمین و زمان چیز میگه ...بیشتر اوقات به مرگ فکر میکنه . به اینکه به آخر خط رسیده .... اگر کسی تو این دوره بخواد راهنمایی کنه بهش میگیم دلش خوشه بابا ..نمیدونه که من چه حالی دارم ...

اما واقعیت اینه که این یه بحرانه که اکثر جونا باهاش روبرو می شن و گذراست .. فقط نباید بهش فکر کرد . میخوام دوستایی که تو وبلاگشون از غم و مرگ می نویسن بدونن هر کسی ممکنه تو این بحران باشه و یا این بحرانو رد کرده باشه . این حالتا فقط مختص اونا نیست ... یادمه تو دوران مجردی یه پست نوشته بودم که از خودم و از همه چیز خسته بودم . و تا تونسته بودم دق و دلیمو اینجا خالی کردم . آخه تنها جایی که احساس راحتی میکنم تو وبلاگمه . همیشه گفتم وبلاگم گوشه دنج دلمه ، که راحت میتونم خودم باشم و حرفای دلمو بنویسم   ... آخرش هم نوشته بودم : می دونم روزی به این روزا می خندم .. حالا دارم به اون روزا می خندم .....

بازی یلدایی

این روزا تو همه وبلاگها یک بازی یلدایی وبلاگی در جریان است .. منم قاطی این بازی شدم ... لاله اشک عزیزم  و آرام مهربونم و ماهور عزیز  منو به بازی یلدایی دعوت کردند :

بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 بعضی وقتها یه کمی مغرور هستم ..
 معمولا از وقتی همسرم خونه  می آد تا وقتی بره یه بند وراجی میکنم ...
 عاشق شکلات کاکائو هستم ( اما همش به خودم میگم هر کی شکلات بخوره خره : دور از جون شما .. چون از اضافه وزن بدم می اد ..)
یه دوره ای شدیدا عادت به خرید تخم مرغ شانسی داشتم ، هر چی پول داشتم به جای الواتی میدادم تخم مرغ شانسی میخریدم ...
از قهر بدم می اد : اما وقتی قهر کنم حرف هم میزنم ...
همیشه کارامو تو دقیقه نود انجام میدم ، برا همین تو همون دقیقه نود بارها مجبور شدم چندین شب بی خوابی بکشم ...
وقتی دپرس بشم هیچ کی حق نداره از بغلم رد شه به زمین و زمان بد می گم . حوصله خودمو هم ندارم..
متخصص گیج بازی هستم . بارها به خاطر گیج بازی زمین خوردم ...
خدا نکنه یکی جلوی من سوتی بده و منم زیاد ازش خوشم نیاد .. اونوقته که سوژه من میشه .اما در عین حال از دوررویی بدم میاد . سعی می کنم تا جایی که ممکنه ظاهر و باطنم یکی باشه ...
اگه به شیطونی منو آزاد بذارن دلم می خواد رو سقف راه برم ( اینو جدی میگم )
تخصصم اینه که هر جا ببینم یکی حالتی شبیه به آدمک های یاهو گرفته بی اختیار با آدمک های یاهو مقایسش کنم
عاشق بازی اسنک گوشیهای نوکیا در انواع مختلف هستم و اولین بازی با گوشی ۳۳۱۰ و اخرین بازی اسنکی که کردم با گوشی n70 بوده که تا مرحله 37 ( پایانی )رفتم .اما بازم دارم از اول بازی میکنم تا رکوردهای جدید ثبت کنم .
هیچ وقت دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه، ولو اینکه من مقصر نباشم ( این خیلی بده )..
از دعوا و داد و بیداد بی اندازه می ترسم و بدم می اد . تموم تنم به لرزه می افته و تو این مواقع تا دلتون بخواد گریه میکنم .مثل این دهنمو باز میکنم و اشکام می اد ...

ْْْ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
اینم چند تا خاطره :
 تو دوران دانشجویی یه شب با بچه ها تصمیم گرفتیم سیگارو امتحان کنیم . من فوری خودمو کنار کشیدمو و گفتم من که نمی رم دنبال سیگار .. یکی از بچه ها که خونه ما مهمون بود راضی شد بره و سیگار بخره .. چندین سیگار مختلف کنت و پین کوتاه و پین بلند از هر کدوم هفت نخ خریده بود . یکی از بچه ها که سابقه سیگار کشیدن داشت خیلی راحت شرو به کشیدن سیگار کرد . دومین نفرسرفه خیلی زیادی کرد و نهایتا سیگارو خامو ش کرد .. نوبت به من رسید .. آقا ما هر کاری می کردیم سیگار دود نمی کرد ؟ خودم هم مونده بودم چطوری دود میکنه . بعد فهمیدم باید مک بزنم نه اینکه فوت کنم ..  با اولین پک صدای سرفه های من بلند شد .. از طرفی از شدت خنده اشک میریختم و از طرف دیگه سرفه می کردم .. خلاصه اینکه اونشب سیگار کم هم آوردیم چون تازه شروع به تمرین حلقه ای کردن دود سیگار  میکردیم .. ولی احساس می کردم از چشم و گوش و دهنم دود می اد بیرون .. اونشب اولین و آخرین شبی بود که سیگار کشیدم ...

تو دوران دانشجویی یه شب من و یکی از هم خونه هام رفته بودیم خونمون . یکیمون تو خونه مونده بود . عصری بچه ها زنگ زدن و گفتم دارم میرم خونه . بچه ها مشخصات لباس مریمو ازم گرفتند . نمی دونستم مشخصات لباس مریمو می خوان چکار ؟؟ شب خونه خودمون بودم که مریم زنگ زد . گفت یکی زنگ میزنه بهم میگه من جنم . مشخصات کامل تو خونه و لباسامو و حتی رختخوابمو داره .. میگه دارم نگات میکنم . حتی میدونه گوشی تلفنمون چه رنگیه. هر چی گوشیو قطع میکنم دوباره زنگ میزنه  .. چند بار پا شدم خونه روچک کردم اما همه پرده ها کشیده اس . هیچ دیدی تو خونه وجود نداره . دارم می میرم از ترس .. طفلکی اون شب یک ساعت با من تلفنی حرف زد .منم جرات نداشتم که بگم بچه ها ادرس لباساشو عصری گرفتند ...

 خونه یکی از دوستامون نزدیک خونه ما بود . بعضی شبها خونه اونا می رفتیم . یه شب من و هم اتاقیم چادر سیاه انداختیم رو سرمون و جوراب کشیدم رو صورتمون .هیچی از صورتمون معلوم نبود ... قبلش به بچه زنگ زدم و گفتیم داریم می ام اونجا . فکر کنید درو که باز کردن با چه صحنه ای مواجه شدند . ...

و در نهایت اینکه در دوران بچگی با برادر بزرگم برای برادر کوچکم ( ۲ سالش بود ) وقتی مامانم خونه نبود با خودکار سبیل کشیدیم . و شلوارک برادر بزرگمو تنش کردیم و دنبالش کردیم تا مجبور بشه بدوه و بهش بخندیم .. بعد از ترس اینکه مامانم نفمه هر کاری کردیم سبیله پاک نشد ما هم با اسکاچ پاکش کردیم ...