دلم برا وبلاگم تنگ شده
تو این مدت که نمی نویسم دلم داره پر میزنه برای حال و هوای اینجا ... امشب علی رغم این همه گرفتاری که دارم دوباره اومدم وبلاگ بعضی از بچه ها رو خوندم . اما نتونستم طاقت بیارم و گفتم چند خطی بنویسم ....
من شدیدا درگیر پایان نامم هستم . احتمالا اوایل شهریور دفاع میکنم . البته پایان نامه کامل آماده بود اما استاد راهنما گیر داده که حتما باید تعداد صفحات پایان نامت به ۲۰۰ صفحه برسه . اونم با فونت ۱۶ . مجبور شدم دوباره یکسری مطالب بهش اضافه کنم . تروخدا می بینید ارزش علمی کار آدمو پایین می آرن . آخه وقتی موضوم کامل آماده اس چرا باید بهش بال و پر اضافی بدم . خلاصه اینکه چند شبه بکوب دارم مینویسم تا بتونم برای اوایل شهریور آمادش کنم . اگه خدا بخواد ایشالا هفته دیگه تموم میشه .
و اما عروسی ؟؟؟؟
عروسی ۱۷ شهریوره . دیگه زمانی نمونده .. اکثر کارای عروسیو انجام دادم . میدونید دوست داشتم یه جشن کوچک بگیرم که فقط دو تا خونواده با دوستای من و همسرم باشند . اما خوب چون فاصله زیادی بین شهرامونه نشد . از تشریفات و این حرفا بدم می آد ؟؟ تازه بعد از اونم هر چی عروسی خوب باشه کلی حرف و نقل پیش می آد . اما وقتی کسایی بودن که خودمون دوست داشتیم یه جشن کوچولو میشد که به همه هم خوش می گذشت . بعضی وقتها میشه که همه چیز روال خودشو طی نمی کنه و همه چیز اونطوری نمی شه که آدم می خواد ...
در نهایت گفتم لباس عروسی میپوشم و آرایشگاه میرم .. بهترن آتلیه هم عکس میگیرم .و دو ساعت فیلم از عکسای آتلیه و بیرون ازمون بگیرند که فقط خودمون باشیم و جشن نگیریم . مهم فیلم و عکسه !!!! اما خوب اینم فکر نمی کنم بشه .. چون بازم عروسیه ...
من میگم فقط خودمون دو تا و خانوادهامون مهم هستیم . مهم اینه که دو تا خونواده و خودمون راضی باشیم . خوشبختانه خونواده همسرم خونواده خوبی هستند . قبلا گفته بودم تعداد بچه ها دقیقا مثل خونواده خودمونه و خونواده گرم و صمیمی هستند و با ما هم خیلی راه می آن ...
دلم میخواد زودتر بیام و شروع به نوشتن کنم . هوارتا حرف برای گفتن دارم . از دوست داشتنها .. از گریه کردنهاو خندیدنا .. قهرا و آشتیا ... البته جای شکره که توی این مدت ما با هم جر و بحث نکردیم . دروغ نگم چیزای جزئی بوده که اونم یک امر کاملا طبیعیه . چون دو نفر از دو خانواده مختلف و با دو فرهنگ مختلف هستیم که اونم حل میشه .. اگه روزگار بذاره برای مهر ماه برنامه دارم . نمی خوام مثل اکثر خانمها که ازدواج می کنند خیلی چیزا یادم بره . میخوام همون روالیو که برای زندگیم توی مجردی داشتم و برنامه ریزی کرده بودم در کنار ازدواجم ادامه بدم البته این بار فرق میکنه . یک تکیه گاه مطمئن کنارم دارم و میتونم بهش تکیه کنم و صد البته نباید فراموش کنم که متاهل شدم . مسئولیتم سنگین تر شده اما قبل از زن بودن میخوام انسان باشم ُ نباید اجازه بدم همسر داری و کارای خونه و مطمئنا بیرون منو از اون چیزی که دوست داشتم باشم عقب بندازه . .. دلم میخواد وقت داشته باشم یکسری کتاب بخونم . امروز برای پایان نامم رفته بودم کتابخانه . وقتی کتابهارو نیگا میکردم نمی دونید چقدر آرزو کردم کاش وقت داشتم و میخوندمشون . مهم اینه که یادم نره برنامه هایی که برای زندگیم ریختم . نمیدونم خدا کنه روزگار پر و بالمو نچینه ؟؟ بعضی اوقات می ترسم اونقدر درگیر زندگیم بشم که یادم بره همیشه دلم میخواسته چگونه باشم .....
از همه کسایی که این مدت بهم سر زدند و کامنت گذاشتند ممنونم .
صدایت میزنم گوش بده