حرفهای نگفته من


تا حالا شده یک عالمه حرف تو دلتون تلنبار شده باشه و دور و برتون هم پر از آدمهای رنگانگی باشه که ازقضا بعضیاشون ادعای رفاقت هم دارن ، اما نتونی حرفتو به هیچ کس بزنی ... چقدر سخته ... به جز اینکه خلوتتو به هم میزنن هیچ کار دیگه ای انجام نمیدن . میدونید من همیشه گفتم بعضی حرفها حرف دله ، یعنی اینکه دل باید بگه و خودش هم بشنوه . هر کسی لیاقت نداره به حریم دل آدم وارد بشه و هر کسی هم لیاقت نداره حرفهای دل آدمو بشنوه . برای همین اگر دوست مطمئنی نداشته باشم ، خودم با خودم خلوت میکنم . یه جورایی خودم یه خودم دلداری میدم . اما این همیشه جواب نمیده . خودم هم تو خلق این موجود خاکی حیرانم . یک روز شادم و یک روز ناراحت . ..یک روز گریانم و یک روز خندان ..   یادمه 10 -11 ساله که بودم همیشه از پنجره اتاقم به آسمون نگاه میکردم و با ستاره ها حرف میزدم . ستاره راز دار من بود . تو عالم بچگی همیشه منتظر بودم که یک روز جوابمو بده ، با اینکه رازدار خوبی بود اما هیچ وقت جوابمو نداد و من تو رویای خام خودم موندم . امشب هم به آسمون نگاه کردم . یاد بچگیم افتادم . اومدم با ستاره حرف بزنم اما یادم اومد که هیچ وقت جوابمو نداده . بی خیال شدم . دلم یک آهنگ توپ می خواست . خیلی وقت بود محمد نوری گوش نداده بودم :

شب پریشان می خرامد  در خموشیهای ساحل
می تپد درسینه ام دل ، تو می آیی تو می آیی
میتراود عطر شادی ، از وجود گل فشانت
می درخشد دیدگانت ، چه زیبایی چه زیبایی
می گشایی پرده راز ، با نگاهی پر ز تشویش
من به گوشت می سرایم، نغمه ای از غم خویش
در خموشیهای ساحل ، این منم تنهای تنها
خفته در اغوش رویا ، چه رویایی چه رویایی

خدای من صدای نوری چه آرامشی به آدم میده . یکمی آرومتر شدم . شاید تونستم اون چیزی که تو وجودم بود ، فعلا گولش بزنم . تا دفعه بعد هم خدا بزرگه ....

کوچه باغ خواب و خاکستر

"هی بی‌قرار!
 دل‌نازک‌تر از نمی‌دانم چه…!
تو یعنی نمی‌دانستی
 پشت همین کوچه‌ی خواب و
 چینه‌ی خاکستر،
باغی بوده است بالا دستِ‌ دریا و دامنه؟!"
 سید علی صالحی
چه زود است بی‌قراری و بی‌تابیش. چه زود است تپش‌های دل و رنگ به رنگ شدن‌ش. چه بی‌تابت می‌کند ندیدن و نیامدنش. آن قدر بی‌هوا می‌آید که نمی‌دانی کی اشک روی گونه‌ات را خیس کرده. نمی‌دانستی مثل برق می‌آید و چون ابر ناپدید می‌شود. نمی‌دانستی وگرنه از همون اول‌ش هم بهش دل نمی‌بستی. حالا چیکار می‌کنی، حالا تا کی باید چشم‌برا‌ش باشی، حالا هر جمعه، هر غروب پشت کوچه‌باغ خواب و خاکستر چشم براه‌ش می‌مانی و … .
 چه خوب بود که همیشه تو رویاهات بود، یا نه تو بیدار‌یات هم . اون وقت هیچ چیز تو رو از اون جدا نمی‌کرد حتا خواب حتا مرگ. چه کیفی داره تو کوچه‌باغی نمناک، پر از بوی کاگل و درخت و باران بهش برسی و تو چشماش خیره بشی، انگاری که تمام وجودش رو با نگاهات می‌بوسی و اونم با شرمی زیبا سرخ میشه و چشاش برق می‌زنه و تو غرق در خلسه‌ی بودن‌ش. اونوقت دست‌شو می‌گیریو از کوچه‌های پیچ در پیچ می‌گذرید و از سکوت می‌گوید، اینجا دیگه مجال سخن گفتن برات نمی‌مونه، بذار همش نگاه و سکوت باشه بذار غرق در تو باشم و دیگر هیچ.
 آهسته، آنقدر که با تو بودنم کش بیاد، آنقدر که دیگه تموم نشه بذار تا سر همون کوچه رو تا آخر دنیا تا ابدیت کش بیاریم. دستات رو محکم تو دستام می‌فشارم، قلبم یه جای دیگه می‌زنه سرم گیج میره، کاش این کوچه‌ها ته نداشت. آروم دستت رو از دستام جدا می کنی. نگات پر اشک شده. دور میشی و من می‌مونم و این کوچه‌های تنهایی. من می‌مونم و اشک و آه و خیال میعادی دیگر. جمعه عصر کوچه باغ خواب و خاکستر. تو که نیستی، تو عطر یاد و نبودنت غرقم. تو که نیستی قلبم پیش تو می‌زنه هیچ وقت نبوده که بی‌تو قلبم رو احساس کنم. گم میشه و انگار تو سینه‌ی من نیست. نه که نیست،بلکه کوبیدن‌ش رو به دیوار سینه‌ام حس نمی‌کنم. چه سخته بی‌تو بودن و بی‌تو ماندن. چه دیر می‌گذره این روزهای بی‌تویی. کاش این هفته‌ها این قدر کوتاه می‌شد که همین فردا، نه همین ساعت، جمعه عصر پشت کوچه باغ خواب و خاکستر بود، این دقایق چه بی‌رحمانه دیر می‌گذرند. این ثانیه‌ها چه بی‌مروتند. هر چی حرف دارم برات همش رو از بر کردم، همش رو تلنبار کردم، داره این قد سنگین میشه که تحمل‌ش برام سخت شده. می‌دونم این دفعه‌ام نمی‌تونم بگم، می‌دونم اون وقتی که تو چشام زُل می‌زنی همه‌ی حرفام رو خوندی، می‌دونم دستم رو شده و دیگه نمی‌خواد دهن واکنم، ولی کاش می‌گفتم، کاش امانم می‌داد این لرزش دل و دستم. حالا هی می‌شمارم روزها و شب‌‌ها را، تا جمعه عصر پشت کوچه‌باغ خواب و خاکستر.

 

آدمهای بی گناه ...

 

 امروز از طرف دانشگاه ، برای یک تحقیق سرشماری و ... بهزیستی رفتیم . فکر میکنم موقع زنگ تفریح بچه ها بود . اما چون خبر داشتند ما قراره اونجا بریم ، زنگشونو نزده بودند . همه سر کلاس بودند . وقتی داخل شدم حدودا 8 تا بچه8 تا 10 سال دیدم که از ظاهرشون مشخص بود مشکلی بینایی دارند . چند تاشون که چشماشون به کلی بسته بود . و دو – سه تا شون هم عینک زده بودند . ولی مشخص بود که هیچ چیزی نمی بینند یا بینایی خیلی کمی دارند . میون این همه بچه ، یکیشون خیلی جلب توجه میکرد . یک دختر خوشگل که چشمای درشتش  بدون هدف  توی صورت تپلش میچرخیدند . معلموشون برای همکلاسیهام راجب سبک کارو نحوه تدریس  توضیح میداد . ولی من همه توجهم به بچه ها بود . معلم به بچه ها گفت میتونن برن . ولی بچه ها که شیطنتشون گل کرده بود نرفتند . فقط 2 نفرشون از کلاس خارج شدند . دوباره نگاهی به طرف دختر انداختم . خدای من چقدر معصومه ... اومدم پیشش .. دلم می خواست دست بکشم رو صورتش . برای اینکه نترسه گفتم : میتونم دست بکشم رو صورتت ... خجالت کشید و خودشو جمع کرد . تازه فهمیدم چه اشتباهی مرتکب شدم . بهش سلام کردم . گفتم تو چقدر خوشگلی .. لبخندی زد و خودشو جمعتر کرد . گفتم اسمت چیه ؟؟ گفت ملینا .. –به به ؟! چه اسم خوشکلی داری ؟؟ اسم منم الهامه .. گفت اسم خاله منم الهامه ؟! ترسیدم  اگربدون اینکه بهش بگم رو صورتش دست بکشم بترسه . برای همین بهش گفتم میخوام لمست کنم .  نترسیا !!دست کشیدم رو صورتش .. دلم میخواست معصومیتشو حس کنم . چشام پر اشک شده بود . گفتم : خوش بحال مامانت .. چه دختر خوشگلی داره . گفت تو میبینی ؟؟ مونده بودم چی بگم ! نمیخواستم دروغ بگم ..گفتم آره ، میبینمت که بهت میگم خوشگلی  ...- گفت پس برای چی دست کشیدی رو صورتم .  برای یک لحظه متوجه نشدم برای چی این سوالو پرسید. به خودم اومدم . برای اینکه من هر کیو دوست دارم رو صورتش دست میکشم . اینطوری دوست داشتنمو نشون میدم . چون از تو خوشم اومد اینکارو کردم . یکی از همکلاسیهام جلو اومد ببینه دارم بهش چی میگم . با اشاره بهش فهموندم چیزی نگه ..   ملینا خندید و گفت منم چون نمیبینم مامانم بهم یاد داده هر کیو میخام بشناسم رو صورتش دست بکشم . گفتم میخوای منو بشناسی . .. دستاشو گرفتم و رو صورتم گذاشتم ، اولش خجالت  کشید . اما وقتی دستشو ول کردم دیدم دستشو رو گونه هام و چشام کشید . تا پایین صورتمو لمس کرد . گفت بچه داری . گفتم نه . گفت مگه عروسی نکردی گفتم نه . دارم درس میخونم . – منم میخام درس بخونم و دکتر شم . – درس بخونی دکتر هم می شی...  نگاهم به کتابش افتاد . روی کتابش دست کشیدم اما فقط خطوط برجسته رو زیر انگشتام حس میکردم ... مثل اینکه متوجه شد . گفت میخوای برات بخونم .گفتم آره . . شروع به خوندن کرد . با اینکه رون نمیخوند اما سعی می کرد کلماتو درس ادا کنه ...
هنوز مست چشای خوشگل ملینا بودم . خدایا چقدر معصوم بود . با خودم فکر کردم هزاران نفر مثل ملینا وجود دارند . اما چه گناهی کردن که باید اینطوری آفریده بشن . طفلکی مادرش چه عذابی میکشه . ولی از صحبت کردن ملینا فهمیدم اعتماد به نفس بالای داره  . چون خیلی راحت ارتباط برقرار کرد . پیش خودم فکر کردم باید مادر فهمیده ای داشته باشه ... به یک ساختمان دیگه توی یک منطقه دیگه رفتیم . با اینکه اول صبح که میخواستیم بیایم هممون خوشحال بودیم ، اما هیچ کس دیگه حرف نمیزد . البته من کلاسای دیگه رو با بچه ها نرفتم ...
ما رو داخل یک سالن بردند که پر از تختهای نوازادی لبه دار بود . بوی خاصی هم به مشام میرسید . اگر چه قوی نبود اما خوب میشد کاملا حسش کرد .توی تخت اولی نگاه کردم . وای نه .. یک بچه که صورتش ریش داره .  دوباره نگاش کردم . شکه شده بودم .  دندون داشت مثل ادم بزرگا . تختهای دیگه رو نگاه کردم آدمهایی به اندازه نوزاد که از قیافه های همشون مشخص بود سنشون از یک نوزاد بالاتره . اعصابم بهم ریخته بود. نگاهی به بقیه همکلاسیهام انداختم . اونا هم حالشون تعریفی نداشت . . صدای خانمیو میشنیدم که برای بچه ها داشت توضیح میداد. ایها همه مابین سن 11 تا 17 سال  هستن . با اینکه نرمال نیستن ولی حالتای کامل یک انسان بالغو دارن . دخترا سر ماه پریود میشن و پسرها هم دوره جنسی طبیعی دارند .حتی حاتهای غم و شادی رو هم مثل آدمهای طبیعی دارند . اگر براشون موزیک شاد بذارید شادیشونو نشون میدن و موزیک غمگین بشنوند ناراحتیشون مشخصه . حتی بعضیاشون وقتی موسیقی غمگین میشوند گریه میکنند ...
از اونجا اومدم بیرون . داشتم دیونه میشدم . دو سه تا از بچه ها هم پشت سر من بیرون اومدند . اونا هم حالشون تعریفی نداشت . بهشون گفتم قدر خودمون و سلامتیمونو نمیدونیم . ماها مشکل نداریم ، خدا نکنه یکی از این بچه ها توی خونه کسی باشه . اون مشکله . نه مشکلاتی که ما داریم .طفلک خونواده هاشون ُ چقدر سخته بچه آدم احتیاج به کمک داشته باشه و از دست هیچ کس کاری ساخته نباشه ...

مرگ

 

تا حالا راجب مرگ  فکر کردید .... 

من به زندگی بعد از مرگ اعتقادی ندارم . یعنی فکر می‌کنم این کارهاییو که ماوقتی زنده‌ایم انجام میدیم ، بازده‌شون که باقی می‌مونه همون اعمال پس از مرگه ، البته نه به این نحوه که مطرح میشه . من اعتقاد ندارم که اگر منو فلان جا خاک کنند تمام گناهام بخشیده میشه و .... اگر اینطوریه پس عدالت خداوندی چی میشه . من به عالم و آدم ستم کنم ، حق زیردستامو پایمال کنم ، مال حروم بخورم و .... بعد چون توی فلان امامزاده خاکم می‌کنن همه چیز بخشیده میشه . مگر توی این امامزاده‌ها کی دفن شده . یه آدم مثل من و تو ، اما کسایی که آدم‌های خوبی بودن و بعد از این همه سال هنوز یادی ازشون میشه . برای من کسایی که شب احیا تا صبح دعا میخونن و نماز میخونن مقدس هستند . چون برای اعتقاداتشون اینکارو می‌کنن . من یاد گرفتم که هر رسمی و فرهنگیو به خاطر کارکردایی  که داره مقدس بدونم . چون هر چیزی کارکردی داشته که به وجود آمده و چون کارکردش خوب بوده تا حالا هم موندگار شده . اما چطوری میشه گناهای آدم توی یک شب بخشیده بشه .... خوبه که شبهایی باشه آدم به کارهایی که انجام داده فکر کنه و سعی کنه خطاهاشو تکرار نکنه . ببینه کجاهای کارش اشتباه بوده . اما نه اینکه همیشه به این امید باشه که من هر کاری دلم خواست میکنم و توبه می‌کنم . چون توی این شب در رحمت خدا بازه .
 برای من فرقی نمیکنه کجا دفنم کنن اما دوس دارم خدا این قدرتو بهم بده که دید خوبی از خودم بین مردم بذارم . من یاد گرفتم که مال حروم نخورم ، خیانت نکنم ،تا جایی که می‌تونم به همه کمک کنم  و .... من یاد گرفتم انسان باشم ، نه اینکه فقط اسم و ظاهر انسانی را یدک بکشم . درباره خطاهایی هم که ازم سر میزنه ، به قول یکی از دوستام سعی میکنم حماقتمو دوباره تکرار نکنم  . سعی میکنم جبرانشون کنم .سعی کنیم انسان باشم ، تا خدا با ما باشه .... 

خدا ، دین توی دل ما آدمهاست ...

.....................................................................................

جویای راه خویش باش
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم
حقیقت را ، آزادی را ، خود را
در میان راه می بارد و به بار می نشیند
دوستی که تونامان می دهد
تا برای دیگران
مامنی باشیم و یاوری
این است راه ما ، تو و من

 ...............................
سکوت سرشار از ناگفته هاست
احمد شاملو

 

نی نی من ...

 

چه دوست‌داشتنین بچه‌ها با دنیای کوچیک و بی‌ریاشون. خنده‌شون از ته دل‌شونه و اشک‌شون دم مشک‌شونه. پر رؤیای‌های شیرین، ماهو تو دست‌شون بگیرن یا ستاره رو تو دامن‌شون قایم کنند. یه خورشید خانوم با چش و ابروی خوشکل و یه خونه‌ی نقلی و یه رودخونه که از پشت کوه‌های سر سبز میاد و یه عالمه درخت، همه دنیاییه که اونا می‌کشند تو نقاشیاشون.

همیشه به این فکر می‌کنم که بچه‌م چه شکلی میشه... یه توپولوی مامانی با چشمای عسلی و دستای کوچولو! منم تمام صورت‌ش تو دستام بگیرم و لمسش کنم با تمام وجودم. وقتی که شروع می‌کنه چهار دست و پا راه رفتن، آرنجاش سرخ میشه و می‌افته و زانواش درد می‌گیره و می‌زنه زیر گریه منم هول می‌کنم و بغلش می‌کنم و می‌گم: «الهی مامان فدات بشه، چی شد! بده بوسش کنم» . اولین کلمه‌ی که از دهنش در میاد انگار دنیا رو از نو می‌سازن برام. با اون کلمه‌های چپکی‌ش همه رو به خنده می‌ندازه و دل من از جا کنده میشه وقتی می‌خنده و می‌دوه تو بغلم. براش کتاب شعر رو باز می‌کنم و این قد می‌خونم که حفظ بشه بعد میدم برام بخونه برام با اون زبون شکسته بسته‌اش بگه:«توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود.... بعد شروع می‌کنه به یاد گرفتن حرفای گنده گنده، یعنی گنده‌تر از خودش حرف می‌زنه یه پا فیلسوف میشه برا خودش به مامان‌ش رفته دیگه!!. از جلو هر اسباب‌فروشی که رد میشی پا می‌کوبه به زمین و فقط «می‌خواد» یا براش می‌گیری یا گریه. این قد هم گریه می‌کنه تا آخرش... چطور طاقت میارم اشکاشو، اونم اشکای گنده‌ای که همه‌ی صورتشو می‌پوشونه و... نه اصلاً طاقتشو ندارم هر چی بخواد براش می‌گیرم همه‌ی دنیا رو. دوسش دارم، همه‌ی دنیامه، عشقمه. مانتو و مقعنه‌رو که سرش می‌کنم و با یه گل سرخ می‌فرستم‌ش بره کلاس اول انگار دارن جونم ازم جدا می‌کنن تا بر می‌گرده و شروع می‌کنه به وراجی کردن از همکلاسی‌ها و معلم و مقشاش!!.
بزرگ‌تر که شد براش قصه میگم؛ قصه‌ی دختر شاه پریون، خروس زری پیرهن پری قصه‌ی دخترای ننه دریا:

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیر این طاق کبود،
نه ستاره
نه سرود.
.....
«دخترای ننه دریا! کومه‌مون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس.
کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن.*

اونوقت اونم خودشو می‌خزونه بغلم و منم به سینه‌هام می‌چسپونمش و به شب و ستاره‌هاش خیره میشیم. تو بغلم براش از آدما میگم از عشق میگم. از آدم بدا و آدم خوبا. از زندگی و اشک و لبخندهاش میگم اون قد میگم و میگم تا دیگه می‌بینم بزرگ شده و برا خودش یه  پارچه... آره دیگه بچه‌‌ی نازنینم دیگه مال من نیست، مال خودش شده و منم موهام مث کوه‌ها پوشیده از برف، سفید شده . آخ چه دنیای قشنگیه آدم وقتی مادر میشه... و چقدر خوبه که می‌تونم یه روزی مادر بشم...
--------------------------------------------------------------------------
*باغ آینه . احمد شاملو

کجایید عاشق نماهای روزهای زیبا

 

بر من ببخشایند ....
اگر چه دور . ولی احساس میکنم رسیده ام شاید ، شاید به تو ، به ما ، به او ...
همیشه همینطور بوده .. اصلا قرار نیست همه چیز باب دلت باشد
مهم نیست این هم سر آن همه
حالا دیگر رسمی و معمولی است
هر وقت نیازمندشان هستی
نیستی و نیستند
آره ، غیر از این باشد اسمش چیست ؟؟؟
کم کم معمول و معمولی نیست ، نه اینکه باهات نیستند ، هستند ...،
نزدیک خیلی نزدیک ، نزدیکتر از همیشه
ولی دل‌شان دلی درست نیست
باز هم مهم نیست ، این هم سر آن همه
بالاخره باید یکی ماه را عاشقانه ، عاشق باشد
پلنگ ، ماه و پلنگ ، ...
نه من آن پلنگ بی قرار و عاشقم و نه او ماه تمام من
 که او هم ناتمام است
تو ... در ته مانده‌های خاطرات دیروزم گم
تو ...رفیق گریه‌های پنهانی امروزم
و تو روبرویم .... فردام
فردای دور .. خیلی دور
نه تاب نگاه کردن به گذشته را دارم
 و نه یارای ماندن و بیش از این سرزیر شدن و به خود و خودی زخم زدن
تمام کن ای خدای آرزوهای شکیبایی و پنهانی
که سخت ناشکیبم و خسته
خیلی خسته ...

 

                                                              

 

شازده کوچولو

 

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد

.............................................................
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.


کتاب شازده کوچولو 
آنتوان دوسنت ئه گزوپری  
ترجمه : احمد شاملو

 آره هر کی مسئل گلشه . شما چی فکر میکنید ؟! چقدر مسئول گلتون هستید....

 

دلتنگی های من

هوای حوصله ابری است ، چشمی از ابر ببخشایم ،
                                                                تا رود افتاب بشوید
                                                                                                    دلتنگی مرا
هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد ، 
                                                               از من مگیر چشم 
                                                                           دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد 
   یادم بده چگوه بخوانم            
                                تا عشق در تمام دلها معنا شود 
                                                             یادم بده چگونه نگاه کنم
                                                                                    تا طره بالایت در تندباد عشق نلرزد

آنگونه عاشقم  که حرمت مجنون را احساس میکنم 
                                             آنگونه عاشقم که نیستان را 
                                                                            یکجا هوای زمزمه دارم 
                                                                                     آنگونه عاشقم که
                                                                                                    هر نفسم شعر است
چشم تو شعر
                چشم تو شاعر است
                                  من دزد شعرهای چشم تو هستم
کنار حوصله ام بنشین
                             بنشین مرا به شط غزل بنشان
                                                     بنشان مرا به منظره عشق
                                                                               بنشان مرا به منظره باران
                                                                                                 بنشان مرا به منظره رویش
من سبز میشوم
                        ستاره های کلامت را
                                                   در لحظه های ساکت عاشقی بر من ببار
بر من ببار تا که بروید بهاروار
                                           چشم از تو بود و عشق
                                                                               بچرخانم بر حول این مدار
تمام حرف دلم این است        
                                 من عشق را با نام تو اغاز کردم
                                                                        در هر کجای عشق که هستی
                                                                                                             آغاز کن مرا ...


برگرفته از کاست سیب مهربانی

کاش ای دوست تو میدانستی

                                سفره من خالیست

                                                    از محبت از عشق

                                                           و در این خانه سرد ، پشت این پنجره ها

                                                                                                  دل من زندانیست

 و نگاهم هر روز ، روی دیوار بلندی که میان من و توست

               می شمارد با خویش روزهایی را که بی تو سر کرد صبور

                                                                        بی تو پژمرد در این تنهایی

                                                                                        ولی افسوس که دیگر دیر است

 من به این تنهایی انچنان مانوسم 

                                        که اگر روزی باز

                                                       بگشاید دستی در زندان مرا

                                                                                         شوق پروازم نیست .

طنز برره

یکماهی هست که برنامه طنز برره نشان داده میشود . سریالی که اگر دقت کنید در کنار طنزش ، سوژه های جالبی اززندگی ما داره . اقتصاد برره بر پایه نخود میچیرخه . به قرص خواب نخودازپام میگن. شادونه ماسک نخود روی صورتش میذاره. نظام گرد نخود بالا میشکه و آب نخودیا نخو گلاسه میخورن .. مردم برره میشینند به گیاه نخود نگاه میکنن تا گیاه به بار بشینه و وقتی دانه افتاد از نخود استفاده میکنن . مثل مملکت ما که بر پایه منابع نفتی که داریم میچرخه ... اما کدوم یکی از ما میدونیم که چگونه منابع ما به فروش میره و درآمد ان چی میشه ؟؟؟؟ در جایی خوندم که هر بشکه نفت ایران 50 دلار به فروش میرسه .  بعد از در اوردن اون از حالت خام همین بشکه نفتو به ما 600 دلار میفروشن . دقیقا یادم نیست ولی رقمی که داده شده بود حدودا ده برابر بود . چرا ما خودمون نباید بتونیم از منابع خودمان استفاده کنیم . بگذریم .. یه ادم تهرانی از شهر اومده که اونم داره مثل خود برره ای میشه. توی برره همه باید دروغ بگن.... همه میخوان همدیگرو تیغ بزن . از همه جالبتر رسم خواستگار زنونه که داره تبدیل به خواستگار کشون میشه ؟؟!!!  والا(اگر من پسر بودم )حاضر بودم  صد دفعه کتک بخورم اما زیر بار این مهریه های سنگین نرم !...... ( و خوشحالم از اینکه یک دخترم )

با همه این موارد و نکته هایی که این سریال داره ، در کنار طنز این برنامه ، بچه هایی میبینیم که ادای اخ و تف مهران مدیریو در میارن و لهجه هاشون برره ای شده . خیلی از بزرگتر ها هم دست کمی از بچه ها ندارن ... اوایل که این سریال پخش شد فکر میکردم که چه برنامه مزخرفیه . چون هنوز برام جا نیافتاده بود و لهجه مزخرفشون حالمو بهم میزد . به نظرم خیلی بعید می اومد که مهران مدیری چنین کاریو انجام داده باشه . اما حالا فهمیدم علیرغم حالت طنزی که این برنامه داره ، در واقع این به نوعی کنایه از جامعه خودمون داره ... همیشه یه همچین سریالهایی بیشتر بجای اینکه مردمو به فکر واداره بیشتربه جنبه های منفیش نگاه میکنن.... .