نی نی من ...
چه دوستداشتنین بچهها با دنیای کوچیک و بیریاشون. خندهشون از ته دلشونه و اشکشون دم مشکشونه. پر رؤیایهای شیرین، ماهو تو دستشون بگیرن یا ستاره رو تو دامنشون قایم کنند. یه خورشید خانوم با چش و ابروی خوشکل و یه خونهی نقلی و یه رودخونه که از پشت کوههای سر سبز میاد و یه عالمه درخت، همه دنیاییه که اونا میکشند تو نقاشیاشون.
همیشه به این فکر میکنم که بچهم چه شکلی میشه... یه توپولوی مامانی با چشمای عسلی و دستای کوچولو! منم تمام صورتش تو دستام بگیرم و لمسش کنم با تمام وجودم. وقتی که شروع میکنه چهار دست و پا راه رفتن، آرنجاش سرخ میشه و میافته و زانواش درد میگیره و میزنه زیر گریه منم هول میکنم و بغلش میکنم و میگم: «الهی مامان فدات بشه، چی شد! بده بوسش کنم» . اولین کلمهی که از دهنش در میاد انگار دنیا رو از نو میسازن برام. با اون کلمههای چپکیش همه رو به خنده میندازه و دل من از جا کنده میشه وقتی میخنده و میدوه تو بغلم. براش کتاب شعر رو باز میکنم و این قد میخونم که حفظ بشه بعد میدم برام بخونه برام با اون زبون شکسته بستهاش بگه:«توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود.... بعد شروع میکنه به یاد گرفتن حرفای گنده گنده، یعنی گندهتر از خودش حرف میزنه یه پا فیلسوف میشه برا خودش به مامانش رفته دیگه!!. از جلو هر اسبابفروشی که رد میشی پا میکوبه به زمین و فقط «میخواد» یا براش میگیری یا گریه. این قد هم گریه میکنه تا آخرش... چطور طاقت میارم اشکاشو، اونم اشکای گندهای که همهی صورتشو میپوشونه و... نه اصلاً طاقتشو ندارم هر چی بخواد براش میگیرم همهی دنیا رو. دوسش دارم، همهی دنیامه، عشقمه. مانتو و مقعنهرو که سرش میکنم و با یه گل سرخ میفرستمش بره کلاس اول انگار دارن جونم ازم جدا میکنن تا بر میگرده و شروع میکنه به وراجی کردن از همکلاسیها و معلم و مقشاش!!.
بزرگتر که شد براش قصه میگم؛ قصهی دختر شاه پریون، خروس زری پیرهن پری قصهی دخترای ننه دریا:
یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیر این طاق کبود،
نه ستاره
نه سرود.
.....
«دخترای ننه دریا! کومهمون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس.
کورهها سرد شدن
سبزهها زرد شدن
خندهها درد شدن.*
اونوقت اونم خودشو میخزونه بغلم و منم به سینههام میچسپونمش و به شب و ستارههاش خیره میشیم. تو بغلم براش از آدما میگم از عشق میگم. از آدم بدا و آدم خوبا. از زندگی و اشک و لبخندهاش میگم اون قد میگم و میگم تا دیگه میبینم بزرگ شده و برا خودش یه پارچه... آره دیگه بچهی نازنینم دیگه مال من نیست، مال خودش شده و منم موهام مث کوهها پوشیده از برف، سفید شده . آخ چه دنیای قشنگیه آدم وقتی مادر میشه... و چقدر خوبه که میتونم یه روزی مادر بشم...
--------------------------------------------------------------------------
*باغ آینه . احمد شاملو
صدایت میزنم گوش بده