تا حالا شده یک عالمه حرف تو دلتون تلنبار شده باشه و دور و برتون هم پر از آدمهای رنگانگی باشه که ازقضا بعضیاشون ادعای رفاقت هم دارن ، اما نتونی حرفتو به هیچ کس بزنی ... چقدر سخته ... به جز اینکه خلوتتو به هم میزنن هیچ کار دیگه ای انجام نمیدن . میدونید من همیشه گفتم بعضی حرفها حرف دله ، یعنی اینکه دل باید بگه و خودش هم بشنوه . هر کسی لیاقت نداره به حریم دل آدم وارد بشه و هر کسی هم لیاقت نداره حرفهای دل آدمو بشنوه . برای همین اگر دوست مطمئنی نداشته باشم ، خودم با خودم خلوت میکنم . یه جورایی خودم یه خودم دلداری میدم . اما این همیشه جواب نمیده . خودم هم تو خلق این موجود خاکی حیرانم . یک روز شادم و یک روز ناراحت . ..یک روز گریانم و یک روز خندان ..   یادمه 10 -11 ساله که بودم همیشه از پنجره اتاقم به آسمون نگاه میکردم و با ستاره ها حرف میزدم . ستاره راز دار من بود . تو عالم بچگی همیشه منتظر بودم که یک روز جوابمو بده ، با اینکه رازدار خوبی بود اما هیچ وقت جوابمو نداد و من تو رویای خام خودم موندم . امشب هم به آسمون نگاه کردم . یاد بچگیم افتادم . اومدم با ستاره حرف بزنم اما یادم اومد که هیچ وقت جوابمو نداده . بی خیال شدم . دلم یک آهنگ توپ می خواست . خیلی وقت بود محمد نوری گوش نداده بودم :

شب پریشان می خرامد  در خموشیهای ساحل
می تپد درسینه ام دل ، تو می آیی تو می آیی
میتراود عطر شادی ، از وجود گل فشانت
می درخشد دیدگانت ، چه زیبایی چه زیبایی
می گشایی پرده راز ، با نگاهی پر ز تشویش
من به گوشت می سرایم، نغمه ای از غم خویش
در خموشیهای ساحل ، این منم تنهای تنها
خفته در اغوش رویا ، چه رویایی چه رویایی

خدای من صدای نوری چه آرامشی به آدم میده . یکمی آرومتر شدم . شاید تونستم اون چیزی که تو وجودم بود ، فعلا گولش بزنم . تا دفعه بعد هم خدا بزرگه ....