کوچه باغ خواب و خاکستر
"هی بیقرار!
دلنازکتر از نمیدانم چه…!
تو یعنی نمیدانستی
پشت همین کوچهی خواب و
چینهی خاکستر،
باغی بوده است بالا دستِ دریا و دامنه؟!"
سید علی صالحی
چه زود است بیقراری و بیتابیش. چه زود است تپشهای دل و رنگ به رنگ شدنش. چه بیتابت میکند ندیدن و نیامدنش. آن قدر بیهوا میآید که نمیدانی کی اشک روی گونهات را خیس کرده. نمیدانستی مثل برق میآید و چون ابر ناپدید میشود. نمیدانستی وگرنه از همون اولش هم بهش دل نمیبستی. حالا چیکار میکنی، حالا تا کی باید چشمبراش باشی، حالا هر جمعه، هر غروب پشت کوچهباغ خواب و خاکستر چشم براهش میمانی و … .
چه خوب بود که همیشه تو رویاهات بود، یا نه تو بیداریات هم . اون وقت هیچ چیز تو رو از اون جدا نمیکرد حتا خواب حتا مرگ. چه کیفی داره تو کوچهباغی نمناک، پر از بوی کاگل و درخت و باران بهش برسی و تو چشماش خیره بشی، انگاری که تمام وجودش رو با نگاهات میبوسی و اونم با شرمی زیبا سرخ میشه و چشاش برق میزنه و تو غرق در خلسهی بودنش. اونوقت دستشو میگیریو از کوچههای پیچ در پیچ میگذرید و از سکوت میگوید، اینجا دیگه مجال سخن گفتن برات نمیمونه، بذار همش نگاه و سکوت باشه بذار غرق در تو باشم و دیگر هیچ.
آهسته، آنقدر که با تو بودنم کش بیاد، آنقدر که دیگه تموم نشه بذار تا سر همون کوچه رو تا آخر دنیا تا ابدیت کش بیاریم. دستات رو محکم تو دستام میفشارم، قلبم یه جای دیگه میزنه سرم گیج میره، کاش این کوچهها ته نداشت. آروم دستت رو از دستام جدا می کنی. نگات پر اشک شده. دور میشی و من میمونم و این کوچههای تنهایی. من میمونم و اشک و آه و خیال میعادی دیگر. جمعه عصر کوچه باغ خواب و خاکستر. تو که نیستی، تو عطر یاد و نبودنت غرقم. تو که نیستی قلبم پیش تو میزنه هیچ وقت نبوده که بیتو قلبم رو احساس کنم. گم میشه و انگار تو سینهی من نیست. نه که نیست،بلکه کوبیدنش رو به دیوار سینهام حس نمیکنم. چه سخته بیتو بودن و بیتو ماندن. چه دیر میگذره این روزهای بیتویی. کاش این هفتهها این قدر کوتاه میشد که همین فردا، نه همین ساعت، جمعه عصر پشت کوچه باغ خواب و خاکستر بود، این دقایق چه بیرحمانه دیر میگذرند. این ثانیهها چه بیمروتند. هر چی حرف دارم برات همش رو از بر کردم، همش رو تلنبار کردم، داره این قد سنگین میشه که تحملش برام سخت شده. میدونم این دفعهام نمیتونم بگم، میدونم اون وقتی که تو چشام زُل میزنی همهی حرفام رو خوندی، میدونم دستم رو شده و دیگه نمیخواد دهن واکنم، ولی کاش میگفتم، کاش امانم میداد این لرزش دل و دستم. حالا هی میشمارم روزها و شبها را، تا جمعه عصر پشت کوچهباغ خواب و خاکستر.
دلنازکتر از نمیدانم چه…!
تو یعنی نمیدانستی
پشت همین کوچهی خواب و
چینهی خاکستر،
باغی بوده است بالا دستِ دریا و دامنه؟!"
سید علی صالحی
چه زود است بیقراری و بیتابیش. چه زود است تپشهای دل و رنگ به رنگ شدنش. چه بیتابت میکند ندیدن و نیامدنش. آن قدر بیهوا میآید که نمیدانی کی اشک روی گونهات را خیس کرده. نمیدانستی مثل برق میآید و چون ابر ناپدید میشود. نمیدانستی وگرنه از همون اولش هم بهش دل نمیبستی. حالا چیکار میکنی، حالا تا کی باید چشمبراش باشی، حالا هر جمعه، هر غروب پشت کوچهباغ خواب و خاکستر چشم براهش میمانی و … .
چه خوب بود که همیشه تو رویاهات بود، یا نه تو بیداریات هم . اون وقت هیچ چیز تو رو از اون جدا نمیکرد حتا خواب حتا مرگ. چه کیفی داره تو کوچهباغی نمناک، پر از بوی کاگل و درخت و باران بهش برسی و تو چشماش خیره بشی، انگاری که تمام وجودش رو با نگاهات میبوسی و اونم با شرمی زیبا سرخ میشه و چشاش برق میزنه و تو غرق در خلسهی بودنش. اونوقت دستشو میگیریو از کوچههای پیچ در پیچ میگذرید و از سکوت میگوید، اینجا دیگه مجال سخن گفتن برات نمیمونه، بذار همش نگاه و سکوت باشه بذار غرق در تو باشم و دیگر هیچ.
آهسته، آنقدر که با تو بودنم کش بیاد، آنقدر که دیگه تموم نشه بذار تا سر همون کوچه رو تا آخر دنیا تا ابدیت کش بیاریم. دستات رو محکم تو دستام میفشارم، قلبم یه جای دیگه میزنه سرم گیج میره، کاش این کوچهها ته نداشت. آروم دستت رو از دستام جدا می کنی. نگات پر اشک شده. دور میشی و من میمونم و این کوچههای تنهایی. من میمونم و اشک و آه و خیال میعادی دیگر. جمعه عصر کوچه باغ خواب و خاکستر. تو که نیستی، تو عطر یاد و نبودنت غرقم. تو که نیستی قلبم پیش تو میزنه هیچ وقت نبوده که بیتو قلبم رو احساس کنم. گم میشه و انگار تو سینهی من نیست. نه که نیست،بلکه کوبیدنش رو به دیوار سینهام حس نمیکنم. چه سخته بیتو بودن و بیتو ماندن. چه دیر میگذره این روزهای بیتویی. کاش این هفتهها این قدر کوتاه میشد که همین فردا، نه همین ساعت، جمعه عصر پشت کوچه باغ خواب و خاکستر بود، این دقایق چه بیرحمانه دیر میگذرند. این ثانیهها چه بیمروتند. هر چی حرف دارم برات همش رو از بر کردم، همش رو تلنبار کردم، داره این قد سنگین میشه که تحملش برام سخت شده. میدونم این دفعهام نمیتونم بگم، میدونم اون وقتی که تو چشام زُل میزنی همهی حرفام رو خوندی، میدونم دستم رو شده و دیگه نمیخواد دهن واکنم، ولی کاش میگفتم، کاش امانم میداد این لرزش دل و دستم. حالا هی میشمارم روزها و شبها را، تا جمعه عصر پشت کوچهباغ خواب و خاکستر.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۴ ساعت 23:43 توسط ر یرا
|
صدایت میزنم گوش بده