یکبار تو زمان نامزدی بدون اطلاع شوهرم یک هفته جلوتر عازم شهرشون شدم . اما به شوهرم نگفتم که مسافرم . روز قبلش با مادر شوهرم تماس گرفتم و گفتم دارم میام . اما ازش قول گرفتم به همسرم چیزی نگه !! خدائیش اونم چیزی نگفته بود . خلاصه اونروز صد دفعه به هم زنگ زدیم . گفت حس میکنم داری بهم نزدیک میشی ؟؟ خندیدم و گفتم خوبه حس قشنگیه ؟؟ پس تو همین حست بمون تا هفته دیگه که قراره بیام و ببینمت . آخه دو ماهی میشد که همو ندیده بودیم . نزدیکیهای شهرشون که رسیدم بهش زنگ زدم ... سلام .. هنوزم دلتنگی یا دلتنگیت تموم شد ؟؟؟ گفت چطوری تموم میشه ؟؟ گفتم پس تا ۱۰ دقیقه دیگه ترمینال باش ؟؟ شوکه شدن اون همانا و داد زدنش از خوشحالی همانا ....

این گذشت تا اینکه  یکماه بعد بعد از آخرین امتحانم بهم زنگ زد و وگفت شب تا ساعت چند بیداری .. می خوام راجب قضیه ای باهات مفصل صحبت کنم . الان کار اداری دارم و نمی تونم .. تا شب هم درگیری دارم .. با خودم گفتم این چه درگیریه که جدیده و تو تا ۱۱ شب کار داری ؟؟ گفت شب که زنگ زدم بهت میگم  بهت میگم . ساعت حدودا ۱۰.۴۵ شب بود که به موبایل زنگ زد و گفت تا ۱۰دقیقه دیگه به تلفن خونه زنگ میزنه ؟؟ منم شب قبلش اصلا نخوابیده بودم  چون دقیقا تا ۸ صبح بیدار بودم .  تا اون موقع هم منتظر زنگ اون بودم .. برا همین رفتم تو اتاقم که  از تلفن اتاق باهاش صحبت کنم که یه هویی دیدم زنگ خونه به صدا دراومد . قیافه منم اونشب دیدنی بود .. خودمونیما !!!جبران توپی کرد..