چند سالی هست که می شناسمش ؟ دلم برایش می سوزد . به خاطر چند اشتباه که دردو راهی های زندگیش انجام داد ، زندگیش را باخته !! چه خوب است گاهی غرور و نخوت را کنار بگذاریم و از دیگران کمک بخواهیم و یا از تجربه های دیگران استفاده کنیم . از همان ابتدا بدون تحقیق به خاطر اسم و آوازه می خواست پزشکی قبول بشه . بعد از دو سال بالاخره قبول شد . اما سال دوم بود که متوجه شد راه را اشتباه آمده ؟ بعد از دو سال انصراف داد . فکر کرد رشته اش را تغییر بدهد ؟؟ اما باز همان اشتباه ... توی یک رشته دیگه شرکت کرد !! باز هم سه سال از عمرش را همانطور تلف کرد . با این تفاوت که روش نمی شد این بار انصراف بدهد . بالاخره بعد ازشش ترم  به علت مشروطی از دانشگاه اخراج شد . رویاهایش را در دانشگاه می دید !! اصلا به خواستگارانی که داشت فکر نمی کرد . خودش را از همه بالاتر می دید ... یکروز این کلاس !! یکروز اون کلاس !!! اونقدر وقتشو به بطالت گذروند که خودش هم نفهمید چطوری الان 36 سالش شده ؟؟ پدرش فوت کرده و خواهر و برادراش هر کدوم رفتن دنبال زندگیشون. اون مونده و یه مادر مریض . همه به خاطر رفتارای خودخواهانه اش تنها گذاشتنش از طرفی هر چی مرد زن مرده و متاهله میاد خواستگاریش . این آخرین شانسشه ... نمیدونه تنها بمونه یا ازدواج کنه ؟؟ میدونه با مریضی که مادرش داره دیر یا زود اونم تنهاش میذاره ... چقدر سخته آدم قربانی خودخواهی و غرورش بشه .... اما ماهیو هر وقت از آب بگیری تازه اس!! شاید کسی جایی گوشه ای از این دنیا نیازمند دستی مهربان باشد . کاش اینبار اشتباه نکنه ...