بعد از یکماه درد ، وقتی آقای شوهر فهمید چاره ای جز عمل نداره ، راهی بیمارستان شد و دیسکشو عمل کرد ... این مدت برای من و نی نی خیلی سخت گذشت . کار خونه ، بچه داری ، اداره و گاهی هم مهمون داشتیم که برای عیادت می اومدند . با اینکه  وقتی آقای شوهر بیمارستان بود مامانم پیش پسرم  بود و خودم از صبح تا عصر نبودم ، این باعث شد کمبود منو تا حد زیادی حس کنه  . نمیدونم شاید به خاطر اینکه به طور ناگهانی از دیدن باباش هم منع شده بود .. طوری که الان بعد از دو هفته که از بیمارستان اومدیم توقع داره من مدام دور و برش باشم و بغل بگیرمش .. تو این هفت ماهه اصلا بغل نگرفتمش که بچه بغلی بشه ، حالا در اثر یک اتفاق اینطوری به من میچسبه . از طرفی خود آقای شوهر هم این مدت علاوه بر جراحی و دردهایی که کشید ، برای بچه خیلی ناراحت بود . خیلی وقتها  گریه میکرد که باباش بغلش بگیره که اونم به خاطر کمر درد نمی تونست .. هممون این مدت عذاب کشیدیم . بچه .. من .. آقای شوهر ..  با اینکه خودم بیشتر از بقیه تحت فشار روحی جسمی بودم اما دلم برای بچه خیلی می سوزه .. اون چه گناهی کرده که باباش عمل کرده .. مامانش کمر درد داره .. مامانش سرش شلوغه  و مهمون داره .. با چشاش التماس میکنه که با من بازی کنین تا براتون بخندم . خوب تا جایی که بتونم  حدودا روزی یک ساعتو برای بازی با پسرم وقت میذارم .. که به هیچی فکر نکنم و فقط باهاش بازی کنم .. البته به جز غذا درست کردن برای نی نی و رسیدگی به امور بچه از قبیل عوض کردن لباس ، غذا دادن ، پوشک عوض کردن و ... که خود اینا کلی برای ادم وقت گیره .

 فکر میکنید اشکال از کوجاست .. دیر بچه دار شدیم ؟؟؟ سن ازدواج بالا رفته ؟؟؟ یا اینکه مریضی برای هر کسی ممکنه پیش بیاد ؟؟