ررر روسری آبی
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
بهترین پست
اینم پست دوره ازدواج از دیدگاه ری را ....
دو ماه قبل از عروسیو براتون جدا میکنم . ای وای ... همش بدو بدو ... دنبال خونه ، خریدای عروسی و لباسای داماد ، که بازم معمولا هر دو طرف هر چی می خوان بخرن دوست دارن طرف مقابلش هم نظر بده ، وسایل چوبی که اکثرا ترجیح میدن داماد هم حضور داشته باشه ، انتخاب آرایشگاه که معمولا برا خانما خیلی مهمه ،آتلیه ، فیلم بردار ،لباس عروس ، تاج ، کفش سفید که معمولا همون یک شب استفاده میشه ( لازم به تذکر ه که کت و شلوار و کفش آقا داماد کلی براش کاربرد داره در حالی که لباس عروس خانم خیلی گرونتر از آقا داماد شده ) ، هتل برای مهمونا ، دنبال جا برای آخر شب که میخوای راحت دو تا خونواده و فامیل کنار هم بشین و بزنن و بکوبن ، ( این یکی خیلی مهم بود ) ، و هزار و یک درد سر دیگه .... اونقدر کار هست که آدم میمونه از کجا شروع کنه . گاهی اوقات هم اختلاف سلیقه ها بروز میکنه ( که در مورد ما دو تا خوشبختانه اینطوری نبود با هم کنار می اومدیم ) ، کارت عروسی ،همش بدو بدو ... خدا نکنه هیچی کس تو این گیر و دار دانشجو هم باشه ؟؟؟؟ خدا نکنه توی یه شهر دور هم باشه ؟؟؟؟ همش تو جاده اس .. یا خودش و یا طرف مقابل ... اما خودمونیما چه لذتی داره میبینی همه اطرافیانت به خاطر عروسی تو دارن دنبال لباس میرن .. میزنن و میکوبن ... همه شور و شوق دارن . مخصوصا مادر عروس و مادر داماد ، بعدش برادر و خواهر عروس و داماد ... بچه هارو که دیگه نگو ؟؟؟
بعد از همه اینا روز عروسی میرسه ......... اوه بزن وبکوبه ... صبح میری آرایشگاه ... خیلی دلشوره داری یعنی خوب میشی ؟؟ شونصد ساعت باید موهاتو بپیچن و زیر سه شوار بشینی ... بعدش همش چشم چشم کنی عروسی که جلوتر از تو رفته صورتش چطوری شده .. کی می آد بیرون .. مخصوصا اگه مثل من پنج تا عروس زودتر از من آماده بشن ... بعدش هم که باید بشینی رو صندلی و اولش چشات همش بسته باشه که میخواد سایه بزنه . بعدش شونصد دفعه بالا .. شونصد دفعه پائین ... شونصد دفعه طرف راست و شونصد دفعه طرف چپو نگاه کنی تا خط چشم بکشن ...بعدشم نذارن صورتتو تو آینه نگاه کنی بگن میخواهیم یه هویی خودتو ببینی ؟؟؟!!!! ( حالا بگذریم آقا داماد کلی منت سرم گذاشته و میگه خوش به حالت می خوای آرایشگاه دو هزار نفر دورت بچرخن و خوشگلت کنند . من باید بدوم دنبال کارای عروسی . شما بگید خداییش سخت نیست بهت بگن پلک نزن .. اینورو نگاه کن .. اونورو نگاه کن ... ) خلاصه بعد از اینکه صورتت تموم شد ، میگن لباسو بپوش تا موهاتو درست کنیم .. ای خدا آدم هم اینقده بد شانس .. زیپ لباس عروس در رفت .... بابا تورو خدا یکی به داد من برسه ... ( خدا کنه این یکی برا هیچ کس اتفاق نیافته ) روز قبلش از خانمی که لباسو گرفته بودم و اجازه پرو نداد و گفت کار من تکه ، مخصوصا اینکه دفعه اوله شما لباسو میپوشی ، زرنگی کرده بودم و شماره موبایلشو گرفته بودم زنگ زدم و اومد .. با کلی دردسر سرانجام پشت لباس عروس خانمو دوختند . حالا داماد و فیلم بردار بیرون آرایشگاه موندند و آقا داماد مدام زنگ میزنه که پس چی شد ... خلاصه بعدش هم کلی موهاتو میکشن .. می بندند و در نهایت مدلیو که خودم گفته بودم درست میکنند . اینطوری میشه که عوض ساعت ۴ عروس خانم ساعت ۶.۴۵ از آرایشگاه بیرون می اد ..
دسته گل عروسی عالی شده .. چون دقیقا تو آلبوم بهت نشون میدن که چه مدلی می خوای بشه .. ماشین عروس هم توپ شده بود . حالا میرسه نوبت فیلم بردار یواش برین ... چب برین .. راست برین ..راستی اینجا همه ماشین عروسو نگاه میکنند . مثل خودم که همیشه عروس توی ماشینو می پائیدم ... یه شنل هم بهم داده بودن که مدام می افتاد پائین و جلومو نمی تونستم ببینم .. چون هوا تاریک شده نمی تونی بری پارک ازت فیلم بگیرن ... یه راست میری آتلیه که قرار ش دیر هم شده و شونصد بار زنگ زدن ... بعد از آتلیه میری خونه خودت که جهازو چیدن و اونجا از عروس و داماد به جای باغ فیلم میگیرن .. ( امیدوارم برا هیچ کس دیگه اینطوری نشه آخه باغ زیبایی خاص خودشو داره ) بعدشم که میری سالن هتل .. با همه احوالپرسی میکنید و شام عروس و دامادو تو اتاق اختصاصی میدن تا ازشون فیلم بگیرن . بعدشم که همه راهی باغ یا جایی که برا آخر شب مشخص شده میرین . اولش که جلوی عروس و دوماد گوسفند میکشند . وقتی خون گوسفند ریخته شد ( که صحنه خیلی بدیه ، سر یه حیونو از تنش جدا کنند و تو دست و پا زدنشو ببینی )داخل خونه رفتی دیگه بزن و بکوبه ....... بیا و ببین ... همه میزنن و می کوبن .... کوچک و بزرگ گرفته ... آخر شبم که کیک میبری و رقص چاقو میکنند ... بعدش بوق بوق کنان عروس و دامادو به خونشون میرسون . که البته اینجا من همه گلای ماشین عروسیو کندم و تو ماشین دوستای نزدیک انداختم . دوستای داماد جلوی ماشین دامادو میگیرن و میرقصن .. تا داماد پول نده راهو برا ماشین باز نمی کنند ..خلاصه عروس و دامادو به خونشون میفرستن و براشون آرزوی خوشبختی میکنند .
و اما بعد از ازدواج ... فعلا که با هم مشکلی نداریم و از اون مشکلاتی که میگن وقتی بری زیر یه سقف معلوم میشه ما نداریم .. شاید برای قضاوت زوده . نمی دونم ....
مراحل ازدواجو نوشتم که اونایی که ازدواج کردن تجدید خاطره براشون بشه و اونایی هم که مجردن یه کمی تو جریان دوندگی ها باشن . حالا غیر از هزینه های عروسی که واقعا سر سام آوره و خیلی هزینه ها میشه که اصلا فکرشم نمی کنی .. خدا قسمت همه مجردا بکنه .. اونم از نوع موفقیت آمیزشو .....
اینم دوستایی که به بازی دعوت شدند :صادق ،تایماز ،ابوذر ، پروانه ، فرید ، مثل آب برا شکلات ،نون ، طناز ، سیامک.
قوانین بازی :
بهترین پست خودمون رو، انتخاب کنیم وبهش (( لینک ونشان افتخار )) بدیم
ودرمعرض ، دید بازدیدکننده ، بگذاریم وبعد چندنفرازدوستان وبلاگی رو " تعداد اختیاریست " به این بازی دعوت کنیم
البته معیار" انتخاب پست " بستگی به خودبلاگرداره که میتونه ، جذابیت موضوع ویابیشترین بازدیدکننده باشه
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
آدما...
داشتم می گفتم اصلا نفمیدم چطوری از هوش رفتم و چطوری به هوش اومدم . همه چیز مثل یه خواب بود . مثل فیلما .. همه لباس سبز پوشیده بودن و اون لامپای بالای سرم که دیگه این یکی واقعا منو یاد فیلما می انداخت ... تو این چند ماه یکی عمل برام خاطره شد و دیگه دردی که برا کتف دردم قبل از عید کشیدم . شبو تا صبح مثل دیونه ها تو خونه راه رفتم و گریه کردم . تا جایی که احساس کردم خدا به ادم مرگ بده بهتر از درد اینطوریه .. تصور کنید خوابتون می اد اما از شدت درد نمی تونید سرتونو رو بالش بذارید و بخوابید ... چرا ما آدما با اینکه می دونیم سلامتی مهمه ، پول تا حدی مهمه ، همو داشتن مهمه ، و .... اما باز دلمون می گیره . نکنه من مثل اون ادمایی شدم که همه چیز دارن اما باز احساس کمبود می کنن ؟؟؟؟
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
خوشبختی
پ . از خدا می خوام این حس زیبا رو به همه دوستای گلم اهدا کنه ...
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
شب یلدا : از پارسال تا امسال
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
راستی چه حالی میده بعد از یکسال آشیو وبلاگو بخونی و خاطرات دیدارتو تازه کنی : پست دیدار شش دی ماه ۸۴ نوشته شده که اولین روز دیدار من وهمسرمه . دوباره دلم خواست اینجا بیارمش ...
بعد از مدتی که با هم صحبت کردیم قرار شد همو ببینیم . با توجه به شرایط روحی که دارم اصلا آمادگی ازدواجو ندارم . اینو هم من میدونم و هم اون . اما بالاخره که چی ؟؟ میدونید چند ساله که دارم فرار میکنم . ازدواج سنتی هم که دوست ندارم . هنوز به اون ( همونی که تو ازدواج سنتی گفتم ) جواب ندادم ، که این مورد هم برام پیش اومد . سه شنبه ششم دی با اینکه شب قبلش 2 نیمه شب خوابیده بودم ، از استرس ساعت 5.5 صبح از خواب بیدار شدم . هنوزم نمیدونستم که کار درستی انجام میدم یا نه ؟ قرار بود صبح زود حرکت کنه و تا ساعت 12 اینجا باشه . منم از صبح تا ساعت 12 کلاس داشتم . نگاه کردم به ساعت ... ساعت 5.5 صبحه . نیم ساعتی توی جام جابجا شدم . خوابم نبرد . کامپیوترو روشن کردم و تا اومده صفحش بالا بیاد رفتم دست و صورتمو شستم و آبو گذاشتم تا جوش بیاد . دلشوره بدی داشتم . کانکت شدم . تو اینترنت هم خبری نبود . وبلاگهای بچه هارو دوباره خوندم . وبلاگ خودمو از اول تا آخرش خوندم و وبلاگ بچه هایی که دوسشون داشتم ...
ساعت 8 از خونه زدم بیرون . با خودم گفتم هی دختر !! یعنی کار درستی انجام می دی ؟؟ گفتم نهایتا میگی نه ؟ دوباره گفتم این همه راهو میاد که تو بهش بگی نه ؟؟ گفتم خوب خودش گفت میخواد بیاد منو ببینه تا اگر با هم به تفاهم رسیدیم با خونوادش بیان جلو . اصلا از اولش هم میخواست با خونوادش بیاد تا خلوص نیتشو به من ثابت کنه . اونقدر از این آدما نامردی دیدم که دیگه حرف هیچکیو باور نمیکنم . اما این تو صداش آرامشی داشت که منو جذب میکرد . با خودم گفتم همه چیزو به خدا بسپار .. به کسی که همیشه هواتو داشته . و تو وجودشو احساس میکنی . هر چی تا حالا پیش اومده خیر بوده . خودتم اینو میدونی ...
اصلا نفهمیدم چطوری دانشگاه رسیدم . دلم داشت شور میزد . سعی کردم به ساعتم نگاه نکنم . قول داده بود تند نیاد . اما باز دلم شور میزد . اومدم سر کلاس بچه ها نشسته بودن . تو این کلاسمون تنها خانم کلاس منم . اومدم پیش یکی از بچه ها نشستم . دکتر نیومده ؟؟ نه هنوز . اومدم بیرون حوصله صحبتهای بچه هارو نداشتم . فقط دلم میخواست زمان بگذره . رفتم مرکز اینترنت . گفته بودم اسم پایان ناممو عوض کردم . ( همون موضوع اما با یک اسم دیگه ) موسیقی محلی سرچ کرد اما حتی یک مورد هم یافت نشد . گفتم فقط به خاطر کلمه محلی نزدیک بود موضو به این توپیو از دست بدم . اما چون فرمو عوض کرده بودم و امضا استاد راهنما نبود برام ثبتش نکردن . گفتم الان دکتر میاد و امضا میارم براتون . گفت دکتر .. برادر خانمش فوت کرده و نمیاد .. زنگ زدم به موبایلش ... خاموش بود . اومدم پایین بچه ها بریم امروز تعطیله ؟؟ حالا تا 12 چکار کنم .... اونم با این دلشوره ؟؟! زنگ زدم بهش . .. قولت یادت نره . من خیلی نگرانم . نه بیشتر از 120 نمی آم .. من کلاسم تشکیل نشد ( چه اشتباهی کردم بهش گفتم چون بعدش فهمیدم تندتر اومده ) زنگ زدم مریم خونه نبود ... شانس ندارم که .. زنگ زدم به سارا ... مهمون میخوای یا نه .. من نهار نمیمونم اما میخوام بیام بهت سر بزنم .. گفت قدمت سر چشم ....
دوباره زنگ زدم بهش .. کجایی .. من میرم خونه دوستم . رسیدی زنگ بزن . طبق معمول سارا با قیافه خندان ظاهر شد و.. هی نگام کرد گفت چه خبر ؟؟ گفتم میگم وایسا ... گفت خوب جون بکن . دارم میمیرم از دلشوره ؟؟ گفتم قراره امروز یکیو ببینم . تا ببینم قسمت چی باشه . گفت من میگم چشای این دختره امروز برق میزنه هی میگید نه ؟؟ کلی بالا پایین پرید . آخ جون عروسی عروسی .. گفتم بی خیال . هنوز هیچ خبری نیست . فقط قراره همو ببینیم . ساعت 11.45 بود که زنگ زد . من رسیدم کجا برم . آدرس یه رستورانو دادم که اونجا بره . منم سریع آژانس گرفتم . قلبم داشت از دهنم بیرون میزد . پول آژانسو که حساب کردم ، دیدمش تو ماشین منتظرم بود . ماشینشو پارک کردو رفتیم رستوران ...
بعد از چند هفته همو بیشتر شناختیم . خونواده هامون هم در جریان هستن . اما من هنوز تردید دارم . بعضی وقتها میگم این همونیه که من میخوام . و بعضی وقتها میگم زود قضاوت نکن . اما چیزی که جالبه اینه که خیلی حالتهای روحی یکسانی داریم . من هنوز هم تردید دارم نمی خوام حماقت کنم ( خوبیش اینه که زمان کافی دارم )... بهم فرصت داده تا هر وقت که میخوام جواب بدم . خوشبختانه این آمادگیو داره که هر زمانی بگم بیاد جلو ... حتی فردا ... بعد از جواب من نوبت تحقیقات خونواده هاس . تحقیقات خونواده اون و من ؟؟؟ نمیدونم برای شناخت چه مدت زمان لازمه . اما تا به شناخت نرسم این ریسکو نمیکنم . هم به خاطر اون و هم به خاطر خودم ...
۶ / ۱۰ / ۸۴
چهارشنبه یکم آذر 1385
هزار راه نرفته
این مدت خیلی بهم سخت گذشت اما خوب تو این مدت تنهایی فرصتی بود برا دق کردن..
بعد از مدتها "شبکه دو" برنامه هزار راه نرفته رو دوباره شروع کرده . این برنامه پربیننده بسیار برنامه خوبیه که میتونه با توجه به اینکه بیننده زیادی داره و معمولا از همه قشری این برنامه رو نگاه میکنند خیلی چیزارو فرهنگ سازی کنه ؟؟ خیلی از مسایلی که این برنامه آموزش میده واقعا آموزنده است اما اشکال بزرگ این برنامه اینه که بیشتر سعی در تبلیغ ازدواجهای سنتی داره . مثلا مصاحبه ایو با یک زوج شونصد سال پیش که معمولا سطح خانوادگی بالایی هم دارن و ازدواج کاملا سنتی داشتند ، ترتیب میده و از خوشبختیشون برا مردم میگه و در مقابل شب بعدش یک دختر و پسر شکست خورده رو نشون میده که از قضا تو کوه و یا خیابون با هم آشنا شدن و عاشق شدن و ازدواج و بعد .... طلاق ؟؟ واقعیت اینکه که زمونه فرق کرده و جوانها هم توقعاتشون با جونای اون موقع فرق میکنه . الان آزادیها بیشتر شده و دختر امروز همون دختری نیست که اجازه بیرون رفتن از خونه رو نداشت و خیلی زود با اولین خواستگار در سنین خیلی پایین ازدواج میکرد . تازه اون موقع هم بنا به سن پایینی که داشت مجبور بود در خیلی از مسایل کوتاه بیاد و خیلی جاها حرف زور تحمل کنه و حتی کتک بخوره ... دختر نسل گذشته به دلیل اینکه تو سنین پایین ازدواج می کرد و معمولا مرد خانواده حداقل ۱۰ سال با او اختلاف سن داشت مجبور بود همه جا سکوت اختیار کند چرا که عقلش قد نمی داد که چه بگوید و اجازه نداشت در تصمیم گیری موردی در خانه دخالت کند و ...
بهتر نیست که به جای اینکه همش از آشناییهای خیابونی بد بگن ، اونو فرهنگ سازی کنند . و تاکید کنند حتما دو نفر باید همو قبل از ازدواج بشناسند ولی با این شرط که خونواده ها در جریان باشند . میدونید هر خونواده ای بچه خودشو میشناسه اینکه چه مقدار میتونه به فرزند اون خونواده آزادی بده . بهتر نیست روی این مورد کار کنند . میدونید با اینکه حتی استادای دانشگاهمون که دکترا هم داشتند این برنامه رو نگاه میکردن اما میدونم که بیشترین قشر بیننده این برنامه خانواده متعصب و معمولی هستند . که با دیدن این برنامه بچه های خود را محدود تر میکردند . این برنامه به راحتی میتونه مشکل زنان بیوه رو تو جامعه حل کنه . میدونید یکی از عوامل خیانت همسران به همدیگه به خصوص زنان چیه؟؟ اینکه از مهر زن بیوه شدن تو جامعه می ترسن و چون مجبورند به خاطر جامعه متاهل بمونند و از طرفی با شوهرشون هم مشکل دارن و مجبور میشن این کمبودو طور دیگه ای جبران کنند . .. در صورتی که اگه بتونند جدا بشن و با فرد ایده الشون ازدواج کند هیچ وقت شاهد بعضی قتلها و ... نخواهیم بود ..
پیوست : در جواب اتاق خالی باید بگم من نگفتم همه خانمهایی که مشکل دارند . اما با نگاهی به روزنامه میتونی ببینی که هر روزه چند تا مرد قربانی عشق بازی زنشون با مرد دیگری می شن ...
دوشنبه هفدهم مهر 1385
دانشگاه در سال 57
بچه درس خونای سال ۵۷ ببینید کلی حال کنید . آخه اونموقع ها هر کسی که اطلاعات بالایی داشت دانشگاه می رفت و درس می خوند .
.jpg)
جمعه سی و یکم شهریور 1385
دوره ازدواج از دیدگاه ری را
دو ماه قبل از عروسیو براتون جدا میکنم . ای وای ... همش بدو بدو ... دنبال خونه ، خریدای عروسی و لباسای داماد ، که بازم معمولا هر دو طرف هر چی می خوان بخرن دوست دارن طرف مقابلش هم نظر بده ، وسایل چوبی که اکثرا ترجیح میدن داماد هم حضور داشته باشه ، انتخاب آرایشگاه که معمولا برا خانما خیلی مهمه ،آتلیه ، فیلم بردار ،لباس عروس ، تاج ، کفش سفید که معمولا همون یک شب استفاده میشه ( لازم به تذکر ه که کت و شلوار و کفش آقا داماد کلی براش کاربرد داره در حالی که لباس عروس خانم خیلی گرونتر از آقا داماد شده ) ، هتل برای مهمونا ، دنبال جا برای آخر شب که میخوای راحت دو تا خونواده و فامیل کنار هم بشین و بزنن و بکوبن ، ( این یکی خیلی مهم بود ) ، و هزار و یک درد سر دیگه .... اونقدر کار هست که آدم میمونه از کجا شروع کنه . گاهی اوقات هم اختلاف سلیقه ها بروز میکنه ( که در مورد ما دو تا خوشبختانه اینطوری نبود با هم کنار می اومدیم ) ، کارت عروسی ،همش بدو بدو ... خدا نکنه هیچی کس تو این گیر و دار دانشجو هم باشه ؟؟؟؟ خدا نکنه توی یه شهر دور هم باشه ؟؟؟؟ همش تو جاده اس .. یا خودش و یا طرف مقابل ... اما خودمونیما چه لذتی داره میبینی همه اطرافیانت به خاطر عروسی تو دارن دنبال لباس میرن .. میزنن و میکوبن ... همه شور و شوق دارن . مخصوصا مادر عروس و مادر داماد ، بعدش برادر و خواهر عروس و داماد ... بچه هارو که دیگه نگو ؟؟؟
بعد از همه اینا روز عروسی میرسه ......... اوه بزن وبکوبه ... صبح میری آرایشگاه ... خیلی دلشوره داری یعنی خوب میشی ؟؟ شونصد ساعت باید موهاتو بپیچن و زیر سه شوار بشینی ... بعدش همش چشم چشم کنی عروسی که جلوتر از تو رفته صورتش چطوری شده .. کی می آد بیرون .. مخصوصا اگه مثل من پنج تا عروس زودتر از من آماده بشن ... بعدش هم که باید بشینی رو صندلی و اولش چشات همش بسته باشه که میخواد سایه بزنه . بعدش شونصد دفعه بالا .. شونصد دفعه پائین ... شونصد دفعه طرف راست و شونصد دفعه طرف چپو نگاه کنی تا خط چشم بکشن ...بعدشم نذارن صورتتو تو آینه نگاه کنی بگن میخواهیم یه هویی خودتو ببینی ؟؟؟!!!! ( حالا بگذریم آقا داماد کلی منت سرم گذاشته و میگه خوش به حالت می خوای آرایشگاه دو هزار نفر دورت بچرخن و خوشگلت کنند . من باید بدوم دنبال کارای عروسی . شما بگید خداییش سخت نیست بهت بگن پلک نزن .. اینورو نگاه کن .. اونورو نگاه کن ... ) خلاصه بعد از اینکه صورتت تموم شد ، میگن لباسو بپوش تا موهاتو درست کنیم .. ای خدا آدم هم اینقده بد شانس .. زیپ لباس عروس در رفت .... بابا تورو خدا یکی به داد من برسه ... ( خدا کنه این یکی برا هیچ کس اتفاق نیافته ) روز قبلش از خانمی که لباسو گرفته بودم و اجازه پرو نداد و گفت کار من تکه ، مخصوصا اینکه دفعه اوله شما لباسو میپوشی ، زرنگی کرده بودم و شماره موبایلشو گرفته بودم زنگ زدم و اومد .. با کلی دردسر سرانجام پشت لباس عروس خانمو دوختند . حالا داماد و فیلم بردار بیرون آرایشگاه موندند و آقا داماد مدام زنگ میزنه که پس چی شد ... خلاصه بعدش هم کلی موهاتو میکشن .. می بندند و در نهایت مدلیو که خودم گفته بودم درست میکنند . اینطوری میشه که عوض ساعت ۴ عروس خانم ساعت ۶.۴۵ از آرایشگاه بیرون می اد ..
دسته گل عروسی عالی شده .. چون دقیقا تو آلبوم بهت نشون میدن که چه مدلی می خوای بشه .. ماشین عروس هم توپ شده بود . حالا میرسه نوبت فیلم بردار یواش برین ... چب برین .. راست برین ..راستی اینجا همه ماشین عروسو نگاه میکنند . مثل خودم که همیشه عروس توی ماشینو می پائیدم ... یه شنل هم بهم داده بودن که مدام می افتاد پائین و جلومو نمی تونستم ببینم .. چون هوا تاریک شده نمی تونی بری پارک ازت فیلم بگیرن ... یه راست میری آتلیه که قرار ش دیر هم شده و شونصد بار زنگ زدن ... بعد از آتلیه میری خونه خودت که جهازو چیدن و اونجا از عروس و داماد به جای باغ فیلم میگیرن .. ( امیدوارم برا هیچ کس دیگه اینطوری نشه آخه باغ زیبایی خاص خودشو داره ) بعدشم که میری سالن هتل .. با همه احوالپرسی میکنید و شام عروس و دامادو تو اتاق اختصاصی میدن تا ازشون فیلم بگیرن . بعدشم که همه راهی باغ یا جایی که برا آخر شب مشخص شده میرین . اولش که جلوی عروس و دوماد گوسفند میکشند . وقتی خون گوسفند ریخته شد ( که صحنه خیلی بدیه ، سر یه حیونو از تنش جدا کنند و تو دست و پا زدنشو ببینی )داخل خونه رفتی دیگه بزن و بکوبه ....... بیا و ببین ... همه میزنن و می کوبن .... کوچک و بزرگ گرفته ... آخر شبم که کیک میبری و رقص چاقو میکنند ... بعدش بوق بوق کنان عروس و دامادو به خونشون میرسون . که البته اینجا من همه گلای ماشین عروسیو کندم و تو ماشین دوستای نزدیک انداختم . دوستای داماد جلوی ماشین دامادو میگیرن و میرقصن .. تا داماد پول نده راهو برا ماشین باز نمی کنند ..خلاصه عروس و دامادو به خونشون میفرستن و براشون آرزوی خوشبختی میکنند .
و اما بعد از ازدواج ... فعلا که با هم مشکلی نداریم و از اون مشکلاتی که میگن وقتی بری زیر یه سقف معلوم میشه ما نداریم .. شاید برای قضاوت زوده . نمی دونم ....
مراحل ازدواجو نوشتم که اونایی که ازدواج کردن تجدید خاطره براشون بشه و اونایی هم که مجردن یه کمی تو جریان دوندگی ها باشن . حالا غیر از هزینه های عروسی که واقعا سر سام آوره و خیلی هزینه ها میشه که اصلا فکرشم نمی کنی .. خدا قسمت همه مجردا بکنه .. اونم از نوع موفقیت آمیزشو .....
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
من برگشتم
بالاخره موقع نوشتن شد ... دوباره نوشتنمو میخام شروع کنم . مدتها لحظه شماری کردم تا این لحظه رسیده . نمیدونم از کجا براتون بنویسم . اما خوب باید از یه جایی شروع کرد دیگه ؟؟
اول اینکه اول شهریور با رتبه عالی ( نمره ۱۹ ) دفاع کردم .
میدونید خیلی درگیر شده بودم . روزا دنبال خرید وسایل و این حرفا بودم و شبها هم مشغول پایان نامم بودم . از طرفی چون عروسی تو شهر همسرم بود و بین شهرامون فاصله بود مجبور بودم برای لباس عروسی و خریدای عروسی اینجا هم بیام .. خلاصه نمیدونید چه بساطی داشتم ... یک هفته قلب از عرسی هم خودم و شوهرم وسایل خونمونو چیدیم . وسایل چوبیو همین جا سفارش دادم . مبل و بوفه و سرویس خواب و ..... ۱۷ شهریور هم عروسی به خوبی و خوشی و بی حرف و نقل برگزار شد .
جای همتون خالی خیلی خوش گذشت ... ![]()
خونمون توی یک مجتمع آپارتمانیه . محیط آرومی داره ... اینو میگم که خیالتون راحت باشه اعصابم آروم آرومه و میخام مثل سابق بنویسم . البته هنوز بعضی از وسایل خونه رو جابجا نکردم . یک فرم ۲۰ صفحه ای دانشگاه بهم داده که باید اونو تکمیل کنم و از روی پایان نامه ۵ نسخه صحافی کنم و برای دانشگاه ببرم . برای همین یه کمی درگیر اون هستم . هفته دیگه دوباره به شهرمون میرم تا تسویه حساب کنم . نمیدونید چقدر خوشحالم که دیگه توی اون دانشگاه با اون محیط مزخرفش نمی رم . از بخش اداریش گرفته تا کارکنانش .. تا دانشجوهاش ..... شاید اگه محیطش کوچکتر بود مشکلات کمتری هم داشتم .. هر کی ندونه شما میدونید چقدر فقط سر پایان نامه درگیری داشتم . ... خلاصه بعدش باید تازه دنبال درخواست برم ببینم کجا میتونم کار پیدا کنم ... من دق میکنم اگه خونه بشینم . دعا کنید زودتر کارم هم جور شه ....
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385
غرور
چند سالی هست که می شناسمش ؟ دلم برایش می سوزد . به خاطر چند اشتباه که دردو راهی های زندگیش انجام داد ، زندگیش را باخته !! چه خوب است گاهی غرور و نخوت را کنار بگذاریم و از دیگران کمک بخواهیم و یا از تجربه های دیگران استفاده کنیم . از همان ابتدا بدون تحقیق به خاطر اسم و آوازه می خواست پزشکی قبول بشه . بعد از دو سال بالاخره قبول شد . اما سال دوم بود که متوجه شد راه را اشتباه آمده ؟ بعد از دو سال انصراف داد . فکر کرد رشته اش را تغییر بدهد ؟؟ اما باز همان اشتباه ... توی یک رشته دیگه شرکت کرد !! باز هم سه سال از عمرش را همانطور تلف کرد . با این تفاوت که روش نمی شد این بار انصراف بدهد . بالاخره بعد ازشش ترم به علت مشروطی از دانشگاه اخراج شد . رویاهایش را در دانشگاه می دید !! اصلا به خواستگارانی که داشت فکر نمی کرد . خودش را از همه بالاتر می دید ... یکروز این کلاس !! یکروز اون کلاس !!! اونقدر وقتشو به بطالت گذروند که خودش هم نفهمید چطوری الان 36 سالش شده ؟؟ پدرش فوت کرده و خواهر و برادراش هر کدوم رفتن دنبال زندگیشون. اون مونده و یه مادر مریض . همه به خاطر رفتارای خودخواهانه اش تنها گذاشتنش از طرفی هر چی مرد زن مرده و متاهله میاد خواستگاریش . این آخرین شانسشه ... نمیدونه تنها بمونه یا ازدواج کنه ؟؟ میدونه با مریضی که مادرش داره دیر یا زود اونم تنهاش میذاره ... چقدر سخته آدم قربانی خودخواهی و غرورش بشه .... اما ماهیو هر وقت از آب بگیری تازه اس!! شاید کسی جایی گوشه ای از این دنیا نیازمند دستی مهربان باشد . کاش اینبار اشتباه نکنه ...
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
میخواهید در آینده چکاره شوید
یادتونه وقتی بچه بودیم بارها این موضوع انشامون بود که میخواهید در آینده چکاره شوید ؟؟ دخترا دوست داشتند معلم یا دکتر بشن . ( البته بچه های الان کلی شغلهای دیگه هم دوست دارن مثلا بازیگر سینما ) و پسرا بیشتر دلشون میخواست خلبان بشن و یا مهندس و ... چه آرزوهایی طلایی ؟؟ دنیای بچه هارو دوست دارم . خالص و بی ریاست . بیشتر دوست دارم محیط کار آیندم بین بچه ها باشه تا جونا و نوجونا . اما خوب کجای زندگی دست خودم بوده که حالا باشه ؟ رشته دبیرستانم علوم تجربی .. بعد زبان و حالا علوم اجتماعی ؟؟؟ اونوقتی که کلاس تست کنکور میرفتم معلم زبانم از تست زدنم راضی نبود و استاد فیزیکم همیشه تحسینم میکرد . کار به کجا رسید ؟؟ اصلا تو هیچ کدوم درسهای دانشگاهیم نشونی از فیزیک و ریاضی نمی بینم . بالاترین نمره های اول و دوم دبیرستان من نمره های درس جبر ، هندسه و و ریاضیات جدیدم بودند . اما حالا کم کم جدول ضرب داره از یادم میره ؟؟؟ خنده داره نه ؟؟ میدونید خداییش رشته زبانو رو هوا انتخاب کردم .. اما علوم اجتماعیو از کتابهایی که خونده بودم به این رشته علاقمند شدم . اما هیچ وقت فکر نمی کردم در آینده تو این رشته تحصیل کنم ...این قسمته ؟؟ بازی روزگاره و یا تقدیره !!! خیلی برنامه ها که برای زندگیمون میریزیم از دست ما خارجه . یدفعه میبینی تو یه مسیر تازه با آدمهای تازه داری سیر میکنی !! این به دنیای معصومانه و رنگی بچگی ربط داره که هنوز دنیای آدم بزرگارو لمس نکرده و سعی میکنه با اون چیزایی که میدونه دنیای آیندشو بسازه و یا تقدیره ... میدونید از همون بچگی تا بزرگ بشی چندین هزار بار مسیر زندگی هر فردی عوض میشه و شایدم نشه ؟؟ چند نفر از شما به رویای کودکیتون رسیدید !! همون چیزایی که تو بچگی فکر می کردید براتون اتفاق افتاده .. اما مهم رضایته نه ؟؟! مهم اینه که هر کس تو شرایطی که هست از زندگیش راضی باشه ....
چهارشنبه دوم فروردین 1385
بهار
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند لحظه ای است روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ یادمه وقتی بچه بودیم پشت تموم کارت پستالهای با دست خط بچه گانه مینوشتیم :
مرغ و خروس و اردک عید شما مبارک ...
چه دورانی بود . همش تو فکر عیدی بودیمو و لباسهای نویی که تنمون میکردیم . هیچ غمی نداشتیم . حالا بزرگ شدم .. اما بهترین ایام عیدم همون دوران کودکیم بود . چون خنده ها از ته دل بود و غمها زود گذر . هر چقدر الان خوش باشم اندازه اون موقع نمیشه ...عید بچه ها با بزرگا فرق داره !!!
سال نو به همه دوستای خوبم تبریک میگم ... همیشه خوش باشید و خوشحال ....
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
رسم و رسوم متاهلی :
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
ولنتاین
روایات زیادی در باره ولنتاین وجود دارد که یکی از انها به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل در جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد.. و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند. در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند...
به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده است... این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور نیز بوده است... . عشق اون براي اون دختر و ايمان و اعتقاد قوي اون باعث شد بتونه قبل از مرگش به طور معجزه آسايي نابينايي دختر رو شفا بده . عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين قبل از مرگش غزل خداحافظي رو براي اون دخترخواند. يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند . عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است... شاید دلیل اینکه امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت دیرینه ولنتاین زندانی باشد...
به هر حال روایات درباره ولنتاین بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده است.... تعجبی ندارد اگر در قرون وسطی ولنتاین یکی از محبوبترین قدیسه ها بین مردم انگلستان و فرانسه بوده باشد.
راستی خوش به حال ولنتاین ، نه ؟؟؟؟!!
به همه و همه مخصوصا همسر مهربونم ولنتاینو تبریک میگم ... همیشه عاشق باشید .
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
عشق یا هوس
حالا شش سال از این ماجرا می گذره و لیلا یک دختر چهار ساله داره . اما نمیدونم لیلا میدونه یا نه که شوهرش هر شبی که کارخونه باشه ، یک نفرو تو اطاقش مهمون میکنه و دست رد به سینه هیچ خانمی نمیزنه . اونم با ثروتی که از زنش به ارث برده ....
اینارو گفتم تا بدونید اکثر مواقع ( میگم اکثر مواقع نه همیشه ) خونواده ها یه چیزایی میدونن که با بعضی ازدواجها مخالفت میکنند . پسر و دختر فرقی نمیکنه ، این روزها دخترها گرگتر از پسرا شدن ...چشاتونو باز کنید ...
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
* ببخشید یک مدتی خیلی درگیر بودم . میدونم که درک میکنید . از همتون به خاطر تبریک ممنونم .... در ضمن لینک هر کیو اضافه نکردم تو کامنتام بنویسه تا لینکشو اضافه کنم ....
راستی امشب نمیشد برای بچه های بلاگفا کامنت بذارم . این بلاگفا بعضی وقتها قاطی میکنه!! نمیگم به همه ، ولی به اکثر وبلاگها سر زدم ..
به وبلاگ پروانه جونم هم سر زدم .. هر کاری کردم نشد کامنت بذارم . نازنینم تولدت مبارک ... هر روزت بهتر از دیروز باشه و پرم از آرزوهای خوب خوب ...
