تبليغاتX
روسری آبی
امروز 

چهارشنبه یکم آبان 1387

توجیه ...

هر وقت ما شخصیت منفی تو یه فیلم میبینیم همه ازش بدمون می اد . اما گاهی ممکنه خودمون یه کار خیلی بدتر از اون ادمو تو زندگیمون انجام بدیم  اما خودمون توجیه کنیم یا به روی خودمون نیاریم .

 این که یکی یه کار بدیو در حق تو بکنه و تو همون کارو با اینکه میدونی چکار بدیه در حق دیگری بکنی ؟

فاجعه میدونید چیه ؟ اینکه یکفر بشینه تموم زندگی مردمو نقد کنه بعد تموم زندگی خودش پر از اشتباه و اشکالاتی باشه که مدام هم همون اشتباهاتو تکرار کنه ؟؟؟؟

یکی اینارو برا من توضیح بده ؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:45 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

نماینده بلوک ما ...

 

حدودا آبان ماه ۸۵ بود که خونه تازه رو تحویلمون دادن . خونه ما تو یه مجتمع شیکه که کلا ساکنین باکلاسی هم داره . اکثرا ماشینهای مدل بالا دارن و بچه هاشون که تو مجتمع بازی میکنن سر و وضع مناسبی دارن . چند ماه پیش بعد از جابجا شدن ما تصمیم گرفتیم دیش نصب کنیم .اکثر خونه های اینجا کابل ماهواره از روی نما و دیوار رد کردن . اما چون اقای شوهر دوست نداشت از روی نما کابلو رد کنیم بعد از کلی بالا و پایین کردن  تصمیم گرفتیم کابل ماهواره رو  از توی لوله هواکش هود تا طبقه اول بکشونیم  . حالا بگذریم با چه دردسری کابلو از تو لوله هود بیرون کشیدیم . بعد از یک هفته نماینده بلوک که نا غافل به پشت بوم سر زده بود ، دیش ما و دو تا همسایه ها رو توی پارکینگ زیر پاش له کرده بود . خلاصه همین باعث درگیری تو بلوک ما شد . توی تموم مجمتع حرف از نماینده بلوک ما و نابود کردن دیش ما توی یه عملیات مضحک بود . چون توی بقیه بلوکها چنین مشکلی نبود . بالاخره بعد از مشورت با همسایه های دیگه تصمیم گرفتیم پول شارژو به اندازه قیمت دیش ندیم . حالا بعد از سه ماه اقای نماینده گفتن هر کسی می خواد دیش نصب کنه هیچ مشکلی نداره . اما اهالی دیگه بلوک که می خواستن دیش نصب کنن جمع شدن و نماینده رو عوض کردن . خلاصه اقای نماینده که احساس میکرد قدرتیو که به دست اورده میخوان ازش بگیرن اولش حسابی داغ کرد اما وقتی دید همه می خوان اون عوض شه مجبور شد و استعفا داد . اگر چه هیچ اعتباری نیست که بعد از نصب دیش به نیروی انتظامی اطلاع بده ، اما خوب فکر کنم تجربه خوبی کسب کرد که کاری به کار دیگران نداشته باشه ..آخه یکی بگه می مردی از اولش اینکارو نمی کردی و خودتو هم مضحکه عام و خاص نمی کردی  ..

نوشته شده توسط ر ی‌را در 11:36 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

بازی وبلاگی

 

یکی از دوستام منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده .

ده تا از چیزایی که خوشم می اد ...

۱. کلیه مشتقات شکلات و کیک کاکائو و قهوه رو دوست دارم . هر جا میبینید یادم کنید ...
۲. تو میوه ها انار و هندونه رو خیلی دوست دارم . اما نسبت به انار حسم یه جور دیگه اس. هم میوه شو دوس دارم و هم هر وقت خواب انار میبینم اتفاق خوب برام می افته ..
۳. مسافرتهای یکروزه رو خیلی دوست دارم . از اونایی که یه هویی به سرمون میزنه که از شهر خودمون بیرون بزنیم . حالا شمال .. تهران .. تبریز ... فرقی نمی کنه .. اما خوب مسافرتهای موندگار و خاطره انگیز هم خیلی خوبه . خصوصا اینکه همراه با  اهنگ جغور بغور باشه  ....
۴. آشپزی و شیرینی پزیو  خیلی دوست دارم .
۵. وسایل و ظرف و ظوروف اشپزخونمو هم دوست دارم . اما از اونایی نیستم که اگه بشکنه زمین و زمانو به هم بریزم ..
۶.عاشق دیدن ویترین مغازه ها هستم . البته به ندرت پیش میاد از چیزی خوشم بیاد . چون خیلی مشکل پسندم . اینو گفتم فکر نکنید جیب اقای شوهرو خالی میکنم ...
۷.از وسایل خاص فانتزی خوشم میاد . مثل وسایل تزیینی فانتزی که به دیوار آویزون میکنند یا بعضی وسایل تزیینی که توشمال فراونه .
۸. نگید ندید بدیه . خونه و ماشنمونو خیلی دوست دارم .
۹. دوستای خوب که تو شادی و غم با ادم هستن . تا باشه دور و بر ادم پر از این دوستا باشه .
۱۰. عکس های یادگاری و عکس انداختنو هم خیلی دوست دارم .

۱۰ تا از چیزایی که بدم میاد

۱.  هر وقت عصبانی هستم یکی مدام بهم بگه چته چته چته ؟؟؟
۲. از دعوا خیلی می ترسم . طوری که اگه جایی دعوا بشه تموم تنم شروع به لرزیدن می کنه .
۳. از سوسک و هر جک و جونوری که بگین مثل چی می ترسم .
۴. از قابلمه شستن هم خیلی بدم میاد . اما خوب مجبورم بشوره دیگه !!
۵. از اینکه حوصله نداشته باشی و مجبور باشی جایی بری مهمونی و الکی هم لبخند بزنی ...
۶. وقتی از مسافرت یا مهمونی بر میگردی خونت به هم ریخته باشه .
۷. از تنهایی بیدون رفتن متفرم . همیشه دوست دارم یکی باهام باشه . برا همین تا می تونم هیچ وقت تنهایی بیرون نمی رم.
۸. بچه هارو  خیلی دوست دارم . اما از بچه شلوغ حرف گوش نکن جیغ جیغوی دماغو خیلی بدم میاد . حالا  حتی اگه یه دونه از این صفاتو داشته باشه .
۹. از آدمی که دروغ میگه و فکر میکنه تو  پشت گوشات مخملیه و نمی فهمی داره دروغ میگه .
۱۰ . از حرف و نقل های فامیلی  و حرفهای خاله زنکی خیلی بدم میاد !!

کلیه دوستانی که به وبلاگ من سر می زنن به این بازی دعوتن . فقط اپ میکنن خبرم کنند .

نوشته شده توسط ر ی‌را در 11:23 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم خرداد 1387

وبلاگ ...

بعد از مدتها دوباره تصمیم به اپ کردن گرفتم . نمی دونم چرا گاهی همه کارام با هم قاطی می شه . گاهی اینجا ترکا به شوخی به هم میگن ما نمی تونیم هم فارسی حرف بزنیم و هم یه کار دیگه انجام بدیم چون فارسی حرف زدن خودش انرژی ازمون میگیره .( البته  یه جور شوخیه) اما من الان اینطوری شدم . مدتی خودمو به شدت درگیر کردم . وقتی مشغله های دیگه ای دارم نمی تونم به مطلب وبلاگ فکر کنم .  من همیشه شبها مطالب وبلاگو می نوشتم . بگذریم از اینکه شبهای امتحانم هم به همین منوال م یگذشت . یعنی صبح تا شب تو خونه الکی می چرخیدم و شبها هم درس می خوندم . اصلا ذهنم برا فکر کردن و یادگیری تو شب فعاله . اما الان به خطر خستگی روزانه نمی تونم شبها بیدار بمونم و مطلب بنویسم . گاهی که از خستگی خوابم نمی بره  تو ذهنم مطلب می نویسم .. بگذریم ..

مدتی یه کمی برنامه های زندگیم مرتب شده .. فقط تا حالا نتونستم برنامه نوشتن وبلاگو تنظیم کنم که اونم از امروز تصمیم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم .. 

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:46 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

عید

دوستای خوبم سلام :

اول اینکه میدونم دیره اما عیدتون مبارک ...

دوم اینکه من در سفر هستم و نمی تونم  تا ۲۰ فروردین آپ کنم . برگشتم حتما  اپ میکنم

سوم اینکه سال خوبی داشته باشین و امیدوارم تو سال جدید  به آرزوهاتون برسین

نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:56 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت  

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

عید ...

دوباره همه جا حال و هوای عیدو داره . خیابونها شلوغه و ادمها مدام از این مغازه به اون مغازه میرن .بچه ها شلوق و ذوق لباسای جدید و کفشای جدیدو دارن . چند سالی هست که دیگه عید برا من اون حال و هوارو نداره . من اصلا دوست ندارم حتما برا عید خرید کنم . هر وقت نیاز دارم یا از چیزی خوشم می آد دوست دارم خرید می کنم ...  

* عیدو بی خیال ..

۱. تنها چیزی که این روزا  تو خیابون توجهمو جلب میکنه  ماهیهای خوشگلیه که تو آب با اون باله های خوشگلشون شنا میکنند . این یکیو دوست دارم ...مخصوصا  ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند . رنگشم نارنجی خوشگل باشه .. اما دو ساله که همسر گرامی منو از این نعمت محروم کرده . میگه مریضی می آره .. بعدشم گناه داره . اونو می خوای بخری یه مدتی نگهش داری بعدش بمیره ... 

۲.بوی بهار می آد .. بوی زیبایی ..

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:39 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم اسفند 1386

خواب امتحان

نمی دونم چرا امتحان دست از سر من بر نمی داره . با اینکه یکسال و نیمه  که درسم تموم شده ، اما ماهی یکبار  خواب میبینم امتحان دارم  . کلی کتابهای رنگارنگ ضخیم هم جلوم گذاشتم که هیچ کدومشونو نخوندم مدام تو خواب به خودم میپیچم . اوایل خیلی اعصابم به هم می ریخت . اما حالا دیگه یاد گرفتم که وقتی به اونجا رسیدم که دیدم یه عالمه جزوه و کتاب جلومه و هیچی نخوندم ، به خودم می گم ولش کن بابا ، من دارم خواب میبینم . دختر تو که خیلی وقته مدرکتو گرفتی . اینا همش خوابه .. بعد اروم می شم .. همینجا خوابم هم قطع میشه ...  گاهی فکر میکنم چقدر استرس دوران تحصیل زیاده که اینطوری باید حتی بعد از گرفتن مدرک هم خواب امتحان ببینی!!! اگر چه داره کم کم برام عادی میشه اما تا کی باید خواب امتحان ببینم ؟؟به نظر شما چقدر میتونه استرسهایی که تو دوران تحصیل به ادم وارد می شه  از عمر ادم کم کنه ؟؟؟
نوشته شده توسط ر ی‌را در 11:30 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام بهمن 1386

باغ خاطرات

 یادمه بچه که بودیم همیشه پنج شنبه ها میرفتیم باغ بابابزرگم . باغی که پر از انواع میوه بود . با بچه های دایی و گاهی هم خاله همیشه اونجا جمعمون جم بود . از اون باغ خیلی خاطره دارم . بعد از مرگ مادر بزرگم هیچ کس زود به زود اونجا نمی رفت . گاهی کارگرا برامون ا ز باغ میوه می آوردن و گاهی هم خودمون می رفتیم . دو سالی هست بابابزرگم فوت کرده . حالا دیگه کسی به اون باغ نمی رسه  و  ورثه می خوان باغو بفروشن .. نمیدونم گاهی ادما عادت می کنن همه چیز حاضر و آماده در خونشون بیاد . نکته جالب اینه که چون قسمتی از خاطرات بچگیم تو اون باغه ، صد ها بار بعد از فوت بابابزرگم باغو خواب دیدم . با اینکه الان هیچ کس به باغ نمی رسه ، اما همیشه تو خوابام اون باغو خیلی سرسبزتر از گذشته و حتی با انواع  اقسام گلا خواب میبینم . نمی دونم چه حکمتیه که هیچ وقت اونو بد نمیبینم . اون هفته به شوخی به مامانم میگم نکنه براتون تو باغ گنجی چیزی گذاشته باشن ؟؟؟ شاید به خاطر اینکه برام پر از خاطرات خوبه اونو اینطوری میبینم . اما مهمتر از همه اینکه قراره اونو بفروشن و چون تو یه جای خوب قرار داره می خوان تیکه تیکه بکنن و بفروشنش تا توش خونه بسازن .. حیف از اون همه خاطره های خوب .... و شاید حیف از اون همه زیبایی که می خواد بشه اجر و اهن و سیمان ...

 پیوند : خیلی وقته دوباره هوای نوشتن دارم . ولی از ترس اینکه دوباره مثل سابق نتونم بنویسم شروع به نوشتن نکردم . اما خوب بالاخره تصمیم گرفتم و شروع به نوشتن کردم . البته بعضی اوقات دوباره کتف دردم شرو میشه . فکر میکنم این درد می خواد تا اخر عمر منو همراهی کنه . اما خوب یه روز کم یه روز زیاد می خوام بنویسم . شاید یه روزی پیر شدم و اینجا تنها دفترچه خاطرات روزانم بود و شاید هم روزی اونو به بچم نشون بدم  نمی دونم ..... ا

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:38 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

شنبه دوم تیر 1386

...

امشب اومدم تا طلسمو بشکنم . می دونید بارها و بارها  اومدم از دلتنگی هام بنویسم ، اما این پست قبلیم دهنو بست . و به علت دلایل دیگه ..... دست و دلم به نوشتن نمی رفت . دلم خواست یه وبلاگ دیگه درست کنم و تو اون شرو به نوشتن کنم ، اما بازم دلم نیومد این وبلاگو ول کنم . وبلاگی که برام پر از خاطره اس . بارها اومدم بنویسم .. نوشتم .. ثبت موقت کردم ... اما تو وبلاگ نذاشتم .. از دلتنگی هام نوشتم مثل همیشه  .. از خودم ... از اون چیزایی که گله داشتم ... از روزگار ... اما بی خیال .. همه چیز می گذره ..   مهم داشتن اون چیزایی که هستن .... راستی چند باری هم از شادی هام نوشتم ..اما خوب ، هیچ وقت ثبتشون نکردم ...

بگذریم .. همه چیز روبراهه .. زمانه بر وفق مراده .. اما شاید دل من دل نیست ....

پ۱. از اون آدمهایی که اون بالا نشستن و باید تایید کنن تا من سر کار برم متفرم ...گاهی واجد شرایط بودن بند پ. برا  ادم لازمه ...شاید تو اون دنیا هم به دردم بخوره .

پ۲.به جز همسرم دل خوشی تو این دنیا ندارم .از خدا می خوام سالم و سلامت باشه .

پ۳.ربطی نداره اما اینو می نویسم تا یادم باشه حواسمو باید بیشتر جم کنم . برا اولین بار کیف پولمو تو یه سفر یک روزه که خیلی هم بهم خوش گذشت گم کردم و هر چی خوشی کرده بودم از تو حلقم بیرون زد . کلی مدارک توش داشتم . گواهینامه ، کارت ملی خودم ، کارت ملی همسرم ، سیبا و تنها دفترچه تلفنی که شماره تموم دوستام توش بود ...

پ۴. خدایا شاید من تورو فراموش کردم : اما تو بزرگی .. خیلی بزرگ .. هوای منو بیشتر داشته باش ...یادم رفت من ، ما شده : هوای مارو بیشتر داشته باش .

پ۵. یه دوست خوب اینترنتی دارم که این هفته قراره برا سومین بار  ببینمش . خوشحالم تو این شهر غریب یکیو پیدا کردم .

نوشته شده توسط ر ی‌را در 2:29 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

عید


بوی عیدی   بوی توپ
بوی کاغذ رنگی  
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو ......

هر وقت صحبت از عید می شه این ترانه فرهاد تو ذهنم می آد . یه جورایی بچگی و عید ماها با بچه های این دوره زمونه فرق داشت . یادمه اون موقع که مدرسه می رفتم از روی چندین درس باید می نوشتیم . گاهی این چندین درس به نصف کتاب می رسید . آخرش هم معلمون نگاهی بهش مینداخت و روی مشقامون خط می کشید . بعضی ها هم زرنگی می کردند و بعضی خطها رو جا مینداختند . نمی دونم از کجا اما معلم میفهمید ... همه چیز عید خوب بود . مخصوصا رفتن به باغ بابابزرگم که برام پر از خاطرات بچگیه . درختایی که تازه شکوفه کرده بودند ... اصل کاریو نگفتم . بهترین خاطره عید که الانم بچه هارو قلقلک می ده عیدیه !! همیشه تو مهمونیهای عید منتظر لحظه اخر می شدم که ببینم چقدر عیدی می گیرم . همیشه تو عیدی گرفتن به برادر بزرگم حسودی می کردم . آخه اون بزرگتر از من بود و همیشه بیشتر از من عیدی می گرفت . اسکناس های  نو عیدو هیچ وقت دلم نمی خواست خرج کنم . تا یه مدتی لای کتابام می ذاشتم . خرید لباس نو  و کفش عید برام زیبایی خاصی داشت . همیشه مامانم برا عید منو با خودش می برد تا ماهی که دوس دارم بخرم .. بعضی اوقات با ماهی تو تنگ حرف می زدم  و دلم  می خواست مثل قصه ها باهام حرف بزنه ...
اما حالا خیلی وقته که حال و هوای عید اونموقع هارو ندارم . دیگه عید با بقیه روزا برام فرقی نمی کنه . فقط زیبایی بهارو دوس دارم . تنها چیزی که از زمان  بچگی برام مونده دوست داشتن ماهی عیده .. اونم ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند ... و البته شوق بچه ها برا عید منو یاد بچگی خودم میندازه ...

پ ۱.دوستای خوبم سال خوبی برای همتون آرزو می کنم . پر از شادی و موفقیت ... هر روزتون بهتر از دیروز ....
پ ۲. قراره عیدو مسافرت بریم . بعد از عید مثل سابق آپ میکنم .. خدارو شکر با ورزشایی که دکتر داده کتفم بهتر شده ....
پ ۳. با اصرار من بالاخره قرار شد همسرم هم تو وبلاگ من  دست به قلم بشه . البته اگه گرفتاری های زندگی بذاره .

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:38 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385

فیلم غرور و تعصب

تو  دوران  کارشناسی یه روز استادمون به خودش زحمت داد تا برامون فیلم غرور و تعصب که رمانشو قرار بود امتحان بدیم بذاره ( آخه رشته کارشناسی من لیسانس زبانه و مثلا فیلم زبان اصلی برامون گذاشتن ) خلاصه از سر و صدای بچه ها و خوراکی های جورواجوری که مثل سینما بچه ها خریده بودن بگذریم (ترم اول بودیم و کله همه بچه ها داغ  )  ، تموم فیلم سایه روشن بود  مثلا یقه لباس خانمها که بازه مشخص نباشه . جالب این که لابراتوار ما درس گفت و شنود دخترا و پسرا از هم جدا بودند . یعنی اونروز فقط دخترا تو لابراتوار بودند . خلاصه من کلی حساس شدم که فیلم چی داشت که اینقدر سانسورش کردن و رنگشو هم تغییر داده بودند . این مساله برام سوال شده بود . برا همین یکسالی دنبال فیلم بودم . اما گیرم نیومد تا اینکه بی خیالش شدم . حالا بعد از شش سال فیلم غرور و تعصب به طور اتفاقی دستم اومد . باور نمی کنید اگه بگم  فیلم کوچکترین صحنه ای نداره ... البته حدودا ۷-۸ دقیقه در اول فیلم رقص داره .. 

نمی دونم  شاید انتظار دارن همه خانمهای خارجی هم مثل ایرانی ها تو فیلماشون نیمه شب با هد بند و دامن بلند و گاهی هم با مانتو ( البته اگه چادر هم باشه بد نیست )از خواب بیدار بشن .. به نظرتون چطوره ؟؟؟

 

نوشته شده توسط ر ی‌را در 17:35 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم بهمن 1385

سر رسید قدیمی من


امروز دلم خیلی گرفته بود . ناخودآگاه یاد سر رسید قدیمیم افتادم . شاید بهتره باشه بگم خاطراتی که  گرد و خاک گرفتن .. همونی که روزی اونقدر برام عزیز بود که حاضر نبودم از خودم جداش کنم .. همونی که تنها محرم دلم بود ... سر رسیدو باز کردم ... گاهی از روی دلتنگی خودم شعری یا قطعه ای نوشته بودم و گاهی  هم ترانه ای از خواننده ای که دوست داشتم ، نوشته بودم ... شاید برا ی این یاد سررسیدم افتادم که بتونم واژه ای  یا شعری پیدا کنم تا کمی آرومم کنه . اما انگار همشون دیگه برام بیگانه بودن ... حتی اون شعری که تو اوج گریه هام برا دلم نوشته بودم دیگه برام بیگانه بود .... شاید دل تنگی هام هم مثل خودم بزرگ شدن !!!!!!
آهنگ هایی که بیشتر از همه گوش می دادم :
سیمین غانم : آسمون آبی و گل گلدون
احمد شاملو : سکوت سرشار از نا گفته هاست
جمشید عندلیبی : کاست پاییز نیزار ( این یکی لایت بود اما ادمو دیوانه می کرد  )
فرهاد  : آینه  و جمعه
فریدون فروغی

بعضی آهنگ های سلین دیون ، کریستی برگ ، اسکورپین ....

نوشته شده توسط ر ی‌را در 17:36 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

سایت ثبت احوال

تا حالا تو سایت ثبت احوال رفتید. یکی از کارهای این سایت انتخاب راحتتر اسم با معنی برا بچه هاست . از طرفی اکثر اسامی اصیل ایرانی که شاید از یاد رفته باشن با معنیشون تو این سایت هست .... جالب اینه که آمار تعداد هر اسمیو که لازم داشته باشید بهتون میده . من که کلی حال کردم . شما هم نیگا کنید شاید براتون جالب باشه ...

پ.۱. اصلا فکر بد نکنید خبری از نی نی تا سه یا چهار سال دیگه نیست .و اگرنه می کشمتون ...

پ.۲.معنی ری را :
۱-هان، بيدارباش، به هوش باش، هشدار؛ 2- نام پرنده‌اي كوچك شبيه به گنجشك؛ 3- نام زنِ تيزهوش و كاردان؛ 4- نام يكي از شعرهاي نيما يوشيج.

نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:6 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم بهمن 1385

قد در ازدواج ...

چند روز پیش با یکی از دوستای وبلاگی چت می کردم . سه سالی هست که با همدیگه از طریق اینترنت آشنا شدیم . و حتی یکبار هم موفق به دیدن همدیگه شدیم . دوست من یه دختر معمولی با قد ۱۵۲سانتی متره . قدشو گفتم تا بقیه داستانو براتون بگم .. مثل اینکه مریم خانم تو اینترنت با یه آقایی با قد ۱۹۴ آشنا شده ... اولش توجهی به قد دوستش نکردم .. ( آخه من خودم ۱۷۲ و همسرم ۱۹۵ سانتی متره )از تفاهم و .. پرسیدم . مثل اینکه همه چیز حله .. تنها مشکلشون قدشونه که با هم همخونی نداره . اونم یه چیزی حدود سی سانتی متر ... اولش گفتم مهم نیست و .. اما بعدش دیدم همچین مسئله کوچکی هم نیست ... شما چی فکر میکنید ؟ ؟ ؟

پ . این اینترنت هم خوب شرایط ازدواج های اینترنتی و دوستای اینترنتیو فراهم کرده .. حتی بین افراد همجنس : مثل من و دوستم ...

پ. فوت پدر پروانه عزیزو تسلیت میگم .. امیدوارم که هر چه زودتر آرامش پیدا کنه و به وبلاگستان برگرده ...

 

نوشته شده توسط ر ی‌را در 16:45 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

...

آدرس خیابونارو دیگه یاد گرفتم . اما اونقدر بی حوصله ام که به زور از خونه بیرون می رم . کیفمو بر میدارم تا به اجبار برای خریدن شیر از خونه بیرون برم . صدای بچه واحد بغلی خونمون که با مادرش خاله بازی میکنه توی راهرو شنیده می شه . بچه به مامانش میگه : دخترم یادت باشه شبها که می خوای بخوابی روی عروسکتو پتو بکشی تا سرما نخوره .. و مادرش با صدای بچگونه جوابشو می داد که : یادم نبود مامانی .. چشم امشب می کشم ..

دختر واحد بغلیو چند بار دیدم . یه دختر چشم آبی ۴-۵ ساله که تنها فرزند خونوادس . از پله ها پایین می آم و با خودم فکر میکنم .. یه نی نی کوچولو ..شاید یه بچه بتونه منو  از این سردی و بی حوصلگی در بیاره . مخصوصا اینکه بچه هارو  خیلی دوس دارم . اما طی یکسال گذشته به خاطر درسام اونقدر فشار روحی روم بوده که نمی تونم حتی بهش فکر کنم . فکر میکنم آواز دهل از دور خوشه . یه بار که صدا بده نمی تونم جیغشو تحمل کنم . اون چیزی که آزارم میده اینه که یک عمر قربون صدقه بچه این و اون رفتم ، اما وقتی نوبت بچه خودم برسه می ترسم حوصلشو نداشته باشم . این خیلی آزارم میده .. وقتی منطقی فکر میکنم میبینم نباید بچه رو به خاطر تنهایی خودم بخوام . باید آمادگی کاملو برا پرورش یک انسان داشته باشم  . وقتی که به این حس برسم اونوقت می تونم مادر خوبی باشم . البته می دونم این یکی از شرایطشه . برای مادر بودن خیلی چیزا لازمه ....

 

نوشته شده توسط ر ی‌را در 1:7 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم دی 1385

اشک دل

تا حالا شده اشکاتون اونقدر بی ریا سرازیر بشه که دلتون برا خودتون بسوزه . تو این زمان هر کاری بکنید نمی تونید جلو اشکاتونو بگیرید . چند شب پیش سریال زیر تیغو که نگاه می کردم ، یاد خودم افتادم . آخه احساس کردم اشکاشون ناخواسته روی صورتشون سرازیر شده و نمی تونن جلوشو بگیرن ( حالا بگذریم که این هنر هنرپیشه های هنرمند این سریاله که واقعا چنین حسیو می تونن به بیننده انتقال بدن )خدا کنه هیچ وقت دلتون اونجوری نگیره که اشک بریزید . بعضی اوقات که احساس تنهایی زیاد می کردم و یا دلم خیلی می گرفت این اشکای من تمومی نداشت. از طرفی اونقدر بی ریا روی صورتم سرازیر می شدند که دلم برا خودم می سوخت . می دونید هر کس تو یه سنی با این بحران مواجه می شه که از همه کس و همه چیز خسته میشه ، حتی حوصله خودشو هم نداره . به زمین و زمان چیز میگه ...بیشتر اوقات به مرگ فکر میکنه . به اینکه به آخر خط رسیده .... اگر کسی تو این دوره بخواد راهنمایی کنه بهش میگیم دلش خوشه بابا ..نمیدونه که من چه حالی دارم ...

اما واقعیت اینه که این یه بحرانه که اکثر جونا باهاش روبرو می شن و گذراست .. فقط نباید بهش فکر کرد . میخوام دوستایی که تو وبلاگشون از غم و مرگ می نویسن بدونن هر کسی ممکنه تو این بحران باشه و یا این بحرانو رد کرده باشه . این حالتا فقط مختص اونا نیست ... یادمه تو دوران مجردی یه پست نوشته بودم که از خودم و از همه چیز خسته بودم . و تا تونسته بودم دق و دلیمو اینجا خالی کردم . آخه تنها جایی که احساس راحتی میکنم تو وبلاگمه . همیشه گفتم وبلاگم گوشه دنج دلمه ، که راحت میتونم خودم باشم و حرفای دلمو بنویسم   ... آخرش هم نوشته بودم : می دونم روزی به این روزا می خندم .. حالا دارم به اون روزا می خندم .....

نوشته شده توسط ر ی‌را در 15:49 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم دی 1385

بازی یلدایی

این روزا تو همه وبلاگها یک بازی یلدایی وبلاگی در جریان است .. منم قاطی این بازی شدم ... لاله اشک عزیزم  و آرام مهربونم و ماهور عزیز  منو به بازی یلدایی دعوت کردند :

بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 بعضی وقتها یه کمی مغرور هستم ..
 معمولا از وقتی همسرم خونه  می آد تا وقتی بره یه بند وراجی میکنم ...
 عاشق شکلات کاکائو هستم ( اما همش به خودم میگم هر کی شکلات بخوره خره : دور از جون شما .. چون از اضافه وزن بدم می اد ..)
یه دوره ای شدیدا عادت به خرید تخم مرغ شانسی داشتم ، هر چی پول داشتم به جای الواتی میدادم تخم مرغ شانسی میخریدم ...
از قهر بدم می اد : اما وقتی قهر کنم حرف هم میزنم ...
همیشه کارامو تو دقیقه نود انجام میدم ، برا همین تو همون دقیقه نود بارها مجبور شدم چندین شب بی خوابی بکشم ...
وقتی دپرس بشم هیچ کی حق نداره از بغلم رد شه به زمین و زمان بد می گم . حوصله خودمو هم ندارم..
متخصص گیج بازی هستم . بارها به خاطر گیج بازی زمین خوردم ...
خدا نکنه یکی جلوی من سوتی بده و منم زیاد ازش خوشم نیاد .. اونوقته که سوژه من میشه .اما در عین حال از دوررویی بدم میاد . سعی می کنم تا جایی که ممکنه ظاهر و باطنم یکی باشه ...
اگه به شیطونی منو آزاد بذارن دلم می خواد رو سقف راه برم ( اینو جدی میگم )
تخصصم اینه که هر جا ببینم یکی حالتی شبیه به آدمک های یاهو گرفته بی اختیار با آدمک های یاهو مقایسش کنم
عاشق بازی اسنک گوشیهای نوکیا در انواع مختلف هستم و اولین بازی با گوشی ۳۳۱۰ و اخرین بازی اسنکی که کردم با گوشی n70 بوده که تا مرحله 37 ( پایانی )رفتم .اما بازم دارم از اول بازی میکنم تا رکوردهای جدید ثبت کنم .
هیچ وقت دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه، ولو اینکه من مقصر نباشم ( این خیلی بده )..
از دعوا و داد و بیداد بی اندازه می ترسم و بدم می اد . تموم تنم به لرزه می افته و تو این مواقع تا دلتون بخواد گریه میکنم .مثل این دهنمو باز میکنم و اشکام می اد ...

ْْْ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
اینم چند تا خاطره :
 تو دوران دانشجویی یه شب با بچه ها تصمیم گرفتیم سیگارو امتحان کنیم . من فوری خودمو کنار کشیدمو و گفتم من که نمی رم دنبال سیگار .. یکی از بچه ها که خونه ما مهمون بود راضی شد بره و سیگار بخره .. چندین سیگار مختلف کنت و پین کوتاه و پین بلند از هر کدوم هفت نخ خریده بود . یکی از بچه ها که سابقه سیگار کشیدن داشت خیلی راحت شرو به کشیدن سیگار کرد . دومین نفرسرفه خیلی زیادی کرد و نهایتا سیگارو خامو ش کرد .. نوبت به من رسید .. آقا ما هر کاری می کردیم سیگار دود نمی کرد ؟ خودم هم مونده بودم چطوری دود میکنه . بعد فهمیدم باید مک بزنم نه اینکه فوت کنم ..  با اولین پک صدای سرفه های من بلند شد .. از طرفی از شدت خنده اشک میریختم و از طرف دیگه سرفه می کردم .. خلاصه اینکه اونشب سیگار کم هم آوردیم چون تازه شروع به تمرین حلقه ای کردن دود سیگار  میکردیم .. ولی احساس می کردم از چشم و گوش و دهنم دود می اد بیرون .. اونشب اولین و آخرین شبی بود که سیگار کشیدم ...

تو دوران دانشجویی یه شب من و یکی از هم خونه هام رفته بودیم خونمون . یکیمون تو خونه مونده بود . عصری بچه ها زنگ زدن و گفتم دارم میرم خونه . بچه ها مشخصات لباس مریمو ازم گرفتند . نمی دونستم مشخصات لباس مریمو می خوان چکار ؟؟ شب خونه خودمون بودم که مریم زنگ زد . گفت یکی زنگ میزنه بهم میگه من جنم . مشخصات کامل تو خونه و لباسامو و حتی رختخوابمو داره .. میگه دارم نگات میکنم . حتی میدونه گوشی تلفنمون چه رنگیه. هر چی گوشیو قطع میکنم دوباره زنگ میزنه  .. چند بار پا شدم خونه روچک کردم اما همه پرده ها کشیده اس . هیچ دیدی تو خونه وجود نداره . دارم می میرم از ترس .. طفلکی اون شب یک ساعت با من تلفنی حرف زد .منم جرات نداشتم که بگم بچه ها ادرس لباساشو عصری گرفتند ...

 خونه یکی از دوستامون نزدیک خونه ما بود . بعضی شبها خونه اونا می رفتیم . یه شب من و هم اتاقیم چادر سیاه انداختیم رو سرمون و جوراب کشیدم رو صورتمون .هیچی از صورتمون معلوم نبود ... قبلش به بچه زنگ زدم و گفتیم داریم می ام اونجا . فکر کنید درو که باز کردن با چه صحنه ای مواجه شدند . ...

و در نهایت اینکه در دوران بچگی با برادر بزرگم برای برادر کوچکم ( ۲ سالش بود ) وقتی مامانم خونه نبود با خودکار سبیل کشیدیم . و شلوارک برادر بزرگمو تنش کردیم و دنبالش کردیم تا مجبور بشه بدوه و بهش بخندیم .. بعد از ترس اینکه مامانم نفمه هر کاری کردیم سبیله پاک نشد ما هم با اسکاچ پاکش کردیم ...

نوشته شده توسط ر ی‌را در 13:4 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آذر 1385

زبون چرب و نرم

چند سال پیش یکی از دوستام با پسری دوست شده بود که قیافه اصلا جالبی نداشت . با اینکه دوستم قیافه خوب و سطح خانوادگی ایده الی داشت . اصلا از لحاظ قیافه به هم نمی خورند . اما طبق معمول زبون بازی اقایون کار خودشو کرد و خانم باهاش دوست شد . پسره ادعا میکرد خونشون بالا شهر شیرازه و پدرش استاد دانشگاست و .... میگفت لیسانس مهندسی الکترونیک داره اما چون کار آزادو دوست داره پدرش براش شرکت کامپیوتری زده . اول دوستم نمی خواست باهاش دوست شه اما اونقدر سر راهش قرار گرفت و التماس و گریه زاری کرد تا دوستم موافقت کرد . می گفت وقتی کسی اینقدر دوستم داره و از نظر مالی هم خونواده خوبی هستند چرا قبول نکنم . بعدش هم اونقدر زشته که هیچ دختری نیگاش نمیکنه . ( پسره یه چیزی تو تیپ افشین خواننده بود ) خلاصه بعد از یک سال دوستی قرار خواستگاری امروز و فردا شد و .. یکی دوبار هم بهش شک کرد اما اونقدر قسم و ایه و جون مادرم و جون پدرم کرد که دوستم باورش شد ...یک روز یه خانمی با دوستم تماس گرفت که یا پاتو از زندگی من میکشی بیرون و یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ؟؟ خلاصه اینکه معلوم شد این آقا همزمان به دخترهای زیادی وعده ازدواج داده و تو اون شرکت هم پادو بوده که وقتی صاحب کارش نبوده به دوستاش میگفته که برن اونجا و ... تازه ماشین ۲۰۶ هم که زیر پاش بوده قسطی خریده بود تا بتونه از دخترا سو استفاده کنه و اینکه در نهایت ایشون تا کلاس سوم راهنمایی بیشتر نخونده بود  بدتر از همه اینکه خونوادش از خونه انداختنش بیرون ( پدرش کارگر یه کارخونه بود که از دست پسرش ذله شده بود )... و از مال دنیا تنها همون موبایلو داشت و البته زبون چرب و نرمی که دخترارو به دام بکشه ....

بعضی اوقات فکر میکنم با این همه قسم دروغی که می خورد چطوری جون سالم بدر برده بود ، حالا اه این همه دختر که پشت سرش بود هیچی ؟؟؟؟

نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:32 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آذر 1385

پایان نامه

یک هفته ای رفتم شهر خودمون تا تسویه حساب دانشگاهو انجام بدم . چهار نسخه از پایان نامه برای دانشگاه بردم . برای گروه ، استاد مشاور ، استاد راهنما و کتابخانه دانشگاه . پایان نامه منم مثل اونایی که تا حالا فارغ التحصیل شدند به بایگانی پیوست . وقتی پایان نامه های بچه هارو نگاه میکنم میبینم موضوعات خیلی جالبی کار کرند . مثلا طب سنتی در زرتشت ، بررسی روند مد از زمان پهلوی تا حالا ، بررسی بلوغ در دو منطقه پایین و بالا شهر، بررسی حزن و شادی در موسیقی بختیاری  و ..

موضوعات بسیار جالبی که الان خاطرم نیست . ولی خیلی دوست داشتم که میتونستم به این پایان نامه ها دسترسی داشتم و بعضی از اونها رو میتونستم بخونم.مخصوصا اینکه چون اکثرا در زمان حال بررسی شدند آمار دقیق ارائه می دن ... البته باید به استاد راهنما و مشاور هم توجه کرد . بعضی از استادهای راهنما واقعا به دانشجو کمک میکنند و کار عالی ثبت میکنند . اما هیچ کس به جز اساتید به این پایان نامه ها دسترسی نداره . مگر اینکه در کتابخانه دانشگاه از پایان نامه استفاده کنی ؟؟ به هیچ عنوان حق خروج این پایان نامه هارو از کتابخانه نداری ؟؟؟

می خوام ببینم واقعا ارزش علمی این پایان نامه ها چی میشه ؟؟ آیا واقعا همه دانشجوها وقت دارند که توی کتابخانه بشینند و اونهارو مطالعه کنند ...

نوشته شده توسط ر ی‌را در 18:16 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم آذر 1385

خواب اناری

تا حالا خواب انار دیدین ؟؟؟

اصلا دلم نمی خواد فکر کنید دختر خرافاتی هستم . اما من هر وقت خواب انار میبینم ، محاله تا چند روز بعدش برام اتفاق خوبی نیافته یا خبر خوشی نشنوم .  ( که البته این مورد تو کل زندگیم ۳ بار اتفاق افتاده ).... مخصوصا اگه انار قاچ کرده با دونه های درشت ببینم برا همین همیشه به کسایی که دوسشون داشتم و دارم به جای شب به خیر یا خوابتون خوش ...... میگم خوابات اناری ......

نوشته شده توسط ر ی‌را در 0:59 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385

اینبار دلتنگ کامپیوترم هستم

سلام :

از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتند ممنونم .

به خدا بی معرفت نیستم . رم و مادربورد کامپیوترم سوخته و اینجا آدرسهارو هم بلد نیستم که برم کافی نت . مثلا اومدم سرعت کامپیوترو بالا ببرم . رم سر جاش نرفته بود مادربوردم هم سوخت ...

تنها دلخوشیم اینجا اینترنت بود که اینم اینطوری شد . مادربوردو قراره بفرستند تهران درستش کنند .

به محض درست شدن کامپیوترم می ام و براتون کامنت میذارم ...

 

راستی یک هفته ای رفتم خونمون و به مامانم اینا سر زدم . دارم کم کم به اینجا عادت می کنم . اما تنها سرگرمیمو فعلا از دست دادم .

نوشته شده توسط ر ی‌را در 20:40 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم آبان 1385

تولد وبلاگ

امروز وبلاگ من یکساله شد . پارسال تحت شرایط روحی خیلی بدی وبلاگو به کمک یه دوست خوب که قالبو برام طراحی کرد راه انداختم . خیلی زود وبلاگم تنهاییمو پر کرد  و دوستای خوبی تو این دنیای مجازی پیدا کردم .

        ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

حالا بعد از یکسال دور از شهر و خونوادم ، خونواده جدید تشکیل دادم .با اینکه همسرم خیلی خوبه اما بعضی وقتها دلتنگ میشم .  حدودا یک ماه و نیمه که اینجا ساکن هستم که البته حدود ۲۰ روزشو برای کار دانشگاهی به شهر خودمون رفته بودم . هنوز خیابونها و آدرسارو یاد نگرفتم و هر وقت می خوام بیرون برم همراه با همسرم میرم . فقط یکبار تنهایی تا مرکز شهر که از اینجا دو ایستگاه ماشین فاصله داره رفتم و برگشتم . همه جا در خواست کار دادم . احتمالا از بهمن ماه تو دانشگاه به صورت حق التدریسی مشغول به کار میشم . دلم داره لک میزنه برای حال و هوای دانشگاه ... دلم میخواد آنچه از رشتم یاد گرفتم و دیدمو نسبت به زندگیم عوض کرد به دانشجوها یاد بدم . از طرفی  مجبور میشم بیشتر مطالعه کنم و این خیلی مهمه ...به چند تا اداره هم درخواست دادم که در مراحل اولیه به خاطر معدلم خیلی استقبال کردند اما نمی دونم کی جواب بدن...

اوضاع روحیم به هم ریخته ، چون هیچ وقت اینطوری راکد نبودم . بعضی وقتها تو اینترنت گشتی میزنم . اما خیلی بی حوصله شدم ...

این روزا باز دلتنگم ...... 

نوشته شده توسط ر ی‌را در 11:16 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385

یک خاطره

 یکبار تو زمان نامزدی بدون اطلاع شوهرم یک هفته جلوتر عازم شهرشون شدم . اما به شوهرم نگفتم که مسافرم . روز قبلش با مادر شوهرم تماس گرفتم و گفتم دارم میام . اما ازش قول گرفتم به همسرم چیزی نگه !! خدائیش اونم چیزی نگفته بود . خلاصه اونروز صد دفعه به هم زنگ زدیم . گفت حس میکنم داری بهم نزدیک میشی ؟؟ خندیدم و گفتم خوبه حس قشنگیه ؟؟ پس تو همین حست بمون تا هفته دیگه که قراره بیام و ببینمت . آخه دو ماهی میشد که همو ندیده بودیم . نزدیکیهای شهرشون که رسیدم براش زنگ زدم ... سلام .. هنوزم دلتنگی یا دلتنگیت تموم شد ؟؟؟ گفت چطوری تموم میشه ؟؟ گفتم پس تا ۱۰ دقیقه دیگه ترمینال باش ؟؟ آقا شوکه شدن اون همانا و داد زدنش از خوشحالی همانا ....

این گذشت تا اینکه  یکماه بعد بعد از آخرین امتحانم بهم زنگ زد و وگفت شب تا ساعت چند بیداری .. من می خوام بهت زنگ بزنم . الان کار اداری دارم و نمی تونم .. تا شب هم درگیری دارم .. با خودم گفتم این چه درگیریه که جدیده و تو تا ۱۱ شب کار داری ؟؟ گفت شب که زنگ زدم بهت میگم  بهت میگم . ساعت حدودا ۱۰.۴۵ شب بود که به موبایل زنگ زد و گفت تا ۱۰دقیقه دیگه به تلفن خونه زنگ میزنه ؟؟ منم شب قبلش اصلا نخوابیده بودم .  تا اون موقع هم منتظر زنگ اون بودم .. برا همین رفتم تو اتاقم که  از تلفن اتاق باهاش صحبت کنم که یه هویی دیدم زنگ خونه به صدا دراومد . قیافه منم اونشب دیدنی بود .. خودمونیما !!!جبران توپی کرد..

نوشته شده توسط ر ی‌را در 13:32 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385

شما بودید چکار می کردید


برای پایان نامم اول موضومو مشخص کردم و دادم کامپیوتر سرچ کردن . با کلی دردسر موضومو تایید کردن . بعد از اینکه از استاد مشاور و راهنما امضا گرفتم ، شش تا استاد که دکترا داشتند هم باید موضورو تایید میکردن . بعد از دو هفته شش تا امضام هم تکمیل شد . تازه نوبت تایید شورای پژوهش یرسید . قبل از عید که دو هفته مونده به عید جلسشون تشکیل نشد و این طرف عیدم که به تعطیلی و.. خورد تا 28 فرودین کارم طول کشید . 28 موضومو تاییدش کردن و بردم برای ثبت اینترنتی ؟؟ باید برای استاد راهنما و مشاورم کد میگرفتم و موضومو تو اینترنت ثبت می کردن . گفتند فردا زنگ بزن و جواب بگیر . فرداش زنگ زدم و گفتند کد استاد مشاورتون پره !! باید تو نوبت بمونید  یا اینکه استادتونو عوض کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رفتم دانشگاه خواستم استاد مشاورو عوض کنم ، گفتند از اول باید  پروپوزال ( اهداف تحقیق و توضیحات راجب نحوه تحقیق و ...) رو پر کنی و اینترنت امضا بگیری و شورای پژوهشی دوباره  تایید کنه  !!!( خلاصه یعنی هر کاری از اول بهمن کردم  زرشک ...)  یا اینکه صبر کنی تا ظرفیت استاد مشاورت خالی بشه . گفتم بعد اگه ظرفیت استاد راهنما پر بشه چی ؟؟ گفتند ما مسئول نیستیم . گفتم میتونید برام جا رزو کنید !! گفتند هر دوش باید با هم رزو بشه ؟؟ اگه ظرفیت استادا خالی نشه و من تا آخر مرداد دفاع نکنم باید نصف شهریه ثابتو که حدودا 250000 تومنه به  حساب دانشگاه بریزم و از طرف دیگه الکی مهر پنج ترمه بودن بهم میخوره ؟؟ ( برای کار کسانی که درسشونو زودتر تموم میکنند در الویت هستند ) این در حالیه که من نصف کارای پایان ناممو انجام  دادم و تا اول مرداد پایان نامه آماده دفاع میشه ؟؟ شما بودید چکار میکردید ؟؟ دوباره از اول شرو میکردید یا صبر میکردید تا ظرفیت استادا خالی بشه ؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط ر ی‌را در 3:11 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385

من برگشتم


سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت می‌داد
و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.


دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!


راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام
سید علی صالحی
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
سلام . میدونم خیلی دیر کردم ، اما اومدم . با دلتنگی فراوان . نمیدونم چرا چند روزیه حالم خوب نیست . دوست دارم یه گوشه دنج گیر بیارم و فکر کنم .  وقتی تو خودم هستم بهتر مینویسم . البته خودم اینطور حس میکنم . دیشب یکدفعه یاد وبلاگم افتادم . اینجا .. گوشه دنج ری را ... هی ری را تو یه گوشه دنج داری .. یه جایی که درد دل میکنی و خالی از لطف نیست . عید خوبی داشتم ، با همسرم به مسافرت رفتم . اما یک کمی زیادی خونشون  موندگار شدم( لعنت به این قبض تلفن) این اواخر دلم برای خونوادم تنگ شده بود . اما روی هم رفته عید خوبی بود . از اون گذشته کم کم باید به دوری از خونوادم عادت کنم . اونجا هم یکدفعه دلتنگ میشدم .. حس تنهایی می کردم . حالا دوباره اینجام . پشت میز کامپیوترم نشستم و دستام صفحه کیبوردو لمس میکنه . همون کیبوردی که چندین ماهه از ری را و زندگیش داره برای شما مینویسه .... خوشحالم که دوباره اینجا پشت کامپیوتر دلبندم نشستم و مثل همیشه دارم براتون مینویسم .
اینبار دلتنگیم یه بوی دیگه داره . یه جور دیگه اس . یه حس غریب . کم کم دلتنگیم داشت بهم غلبه میکرد . دو سه نفر از دوستامو که میشناختم نشستم تحلیل کردم ( البته به جز اونایی که بخت باهاشون یار نبوده و خودشون زندگیشونو رقم زدن ).. نمی خوام به خودم بنازم اما این نشون میداد که من خیلی تو زندگیم موفق تر از اونا بودم ( تو اون قسمتهایی که خودمون رقم میزنینم و تا حدودی دست خودمونه ). یکمی از خودم راضی شدم . اما نه ؟؟! خیلی وقتها فکر میکنم خیلی بهتر از اینی که هستم میتونستم باشم .این مورد توی تحصیلم خیلی صدق میکنه و وقتی به اوج میرسه احساس میکنم میتونستم دختر خوبتری واسه پدر و مادرم باشم . اونایی که یک عمر زندگیشونو به پای من ریختند . این اواخر که دیگه حرف رفتن  پیش اومده بیشتر احساس میکنم که میتونستم براشون بهتر باشم . نمیدونم .. شاید این حس دلتنگی عید روم تاثیر گذاشته و اینارو دارم مینویسم . تا پنج ماه دیگه من 485 کیلومتر از خونوادم دور میشم  و نمیدونم چند وقت یکبار میتونم از کارم بزنم و روزگار بهم این فرصتو میده که خونوادمو ببینم . نمی دونم ؟؟ آیا من کاری باید انجام میدادم که نکردم ... امشب از اون شباس که دنبال بهونه برای گریه کردنم .......  شاید این بهانه ای باشه برای دلتنگیم ... از حالا به بعد مینویسم .. مثل سابق ... هیچ چیز مثل این گوشه دنج منو آروم نمیکنه ... 

نوشته شده توسط ر ی‌را در 0:58 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم اسفند 1384

دیگر منتظر آمدنت نمی مانم

گفتی که می‌آیی و برایم بال خواهی آورد
تا بر تمام دریاها پرواز کنم
و برای همه‌ی گنجشک‌های گرسنه دانه بیاورم.
گفتی که می‌آیی و برای چشمه‌ی پایین دره
بوته‌های گل ‌سرخ می‌آوری تا بیهوده هرز نرود.
گفتی که می‌آیی
و هرگز سایه‌ی تو را در آستانه‌ی در ندیدیم
هنگامی که آفتاب ذره ذره
درختان باغ‌ را می‌خشکاند.
تو که نیامدی
من تمام دریاها را گریه کردم
و همه‌ی گنجشک‌کان گرسنه را نان شدم.
نگران آمدنت نباش
که چشمه‌ی پایان دره هرز نمی‌رود
خشک شده است دیگر
[مثل گلوی من
مثل گریه‌هایم.]
و باغ‌ها،
آفتاب را، به سایه‌ها نمی‌بخشند.

*نوشته شده توسط یه دوست ....

نوشته شده توسط ر ی‌را در 2:36 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   •