ررر روسری آبی
چهارشنبه یکم آبان 1387
توجیه ...
این که یکی یه کار بدیو در حق تو بکنه و تو همون کارو با اینکه میدونی چکار بدیه در حق دیگری بکنی ؟
فاجعه میدونید چیه ؟ اینکه یکفر بشینه تموم زندگی مردمو نقد کنه بعد تموم زندگی خودش پر از اشتباه و اشکالاتی باشه که مدام هم همون اشتباهاتو تکرار کنه ؟؟؟؟
یکی اینارو برا من توضیح بده ؟؟؟؟؟
دوشنبه هفدهم تیر 1387
نماینده بلوک ما ...
حدودا آبان ماه ۸۵ بود که خونه تازه رو تحویلمون دادن . خونه ما تو یه مجتمع شیکه که کلا ساکنین باکلاسی هم داره . اکثرا ماشینهای مدل بالا دارن و بچه هاشون که تو مجتمع بازی میکنن سر و وضع مناسبی دارن . چند ماه پیش بعد از جابجا شدن ما تصمیم گرفتیم دیش نصب کنیم .اکثر خونه های اینجا کابل ماهواره از روی نما و دیوار رد کردن . اما چون اقای شوهر دوست نداشت از روی نما کابلو رد کنیم بعد از کلی بالا و پایین کردن تصمیم گرفتیم کابل ماهواره رو از توی لوله هواکش هود تا طبقه اول بکشونیم . حالا بگذریم با چه دردسری کابلو از تو لوله هود بیرون کشیدیم . بعد از یک هفته نماینده بلوک که نا غافل به پشت بوم سر زده بود ، دیش ما و دو تا همسایه ها رو توی پارکینگ زیر پاش له کرده بود . خلاصه همین باعث درگیری تو بلوک ما شد . توی تموم مجمتع حرف از نماینده بلوک ما و نابود کردن دیش ما توی یه عملیات مضحک بود . چون توی بقیه بلوکها چنین مشکلی نبود . بالاخره بعد از مشورت با همسایه های دیگه تصمیم گرفتیم پول شارژو به اندازه قیمت دیش ندیم . حالا بعد از سه ماه اقای نماینده گفتن هر کسی می خواد دیش نصب کنه هیچ مشکلی نداره . اما اهالی دیگه بلوک که می خواستن دیش نصب کنن جمع شدن و نماینده رو عوض کردن . خلاصه اقای نماینده که احساس میکرد قدرتیو که به دست اورده میخوان ازش بگیرن اولش حسابی داغ کرد اما وقتی دید همه می خوان اون عوض شه مجبور شد و استعفا داد . اگر چه هیچ اعتباری نیست که بعد از نصب دیش به نیروی انتظامی اطلاع بده ، اما خوب فکر کنم تجربه خوبی کسب کرد که کاری به کار دیگران نداشته باشه ..آخه یکی بگه می مردی از اولش اینکارو نمی کردی و خودتو هم مضحکه عام و خاص نمی کردی ..
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
بازی وبلاگی
یکی از دوستام منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده .
ده تا از چیزایی که خوشم می اد ...
۱. کلیه مشتقات شکلات و کیک کاکائو و قهوه رو دوست دارم . هر جا میبینید یادم کنید ...
۲. تو میوه ها انار و هندونه رو خیلی دوست دارم . اما نسبت به انار حسم یه جور دیگه اس. هم میوه شو دوس دارم و هم هر وقت خواب انار میبینم اتفاق خوب برام می افته ..
۳. مسافرتهای یکروزه رو خیلی دوست دارم . از اونایی که یه هویی به سرمون میزنه که از شهر خودمون بیرون بزنیم . حالا شمال .. تهران .. تبریز ... فرقی نمی کنه .. اما خوب مسافرتهای موندگار و خاطره انگیز هم خیلی خوبه . خصوصا اینکه همراه با اهنگ جغور بغور باشه ....
۴. آشپزی و شیرینی پزیو خیلی دوست دارم .
۵. وسایل و ظرف و ظوروف اشپزخونمو هم دوست دارم . اما از اونایی نیستم که اگه بشکنه زمین و زمانو به هم بریزم ..
۶.عاشق دیدن ویترین مغازه ها هستم . البته به ندرت پیش میاد از چیزی خوشم بیاد . چون خیلی مشکل پسندم . اینو گفتم فکر نکنید جیب اقای شوهرو خالی میکنم ...
۷.از وسایل خاص فانتزی خوشم میاد . مثل وسایل تزیینی فانتزی که به دیوار آویزون میکنند یا بعضی وسایل تزیینی که توشمال فراونه .
۸. نگید ندید بدیه . خونه و ماشنمونو خیلی دوست دارم .
۹. دوستای خوب که تو شادی و غم با ادم هستن . تا باشه دور و بر ادم پر از این دوستا باشه .
۱۰. عکس های یادگاری و عکس انداختنو هم خیلی دوست دارم .
۱۰ تا از چیزایی که بدم میاد
۱. هر وقت عصبانی هستم یکی مدام بهم بگه چته چته چته ؟؟؟
۲. از دعوا خیلی می ترسم . طوری که اگه جایی دعوا بشه تموم تنم شروع به لرزیدن می کنه .
۳. از سوسک و هر جک و جونوری که بگین مثل چی می ترسم .
۴. از قابلمه شستن هم خیلی بدم میاد . اما خوب مجبورم بشوره دیگه !!
۵. از اینکه حوصله نداشته باشی و مجبور باشی جایی بری مهمونی و الکی هم لبخند بزنی ...
۶. وقتی از مسافرت یا مهمونی بر میگردی خونت به هم ریخته باشه .
۷. از تنهایی بیدون رفتن متفرم . همیشه دوست دارم یکی باهام باشه . برا همین تا می تونم هیچ وقت تنهایی بیرون نمی رم.
۸. بچه هارو خیلی دوست دارم . اما از بچه شلوغ حرف گوش نکن جیغ جیغوی دماغو خیلی بدم میاد . حالا حتی اگه یه دونه از این صفاتو داشته باشه .
۹. از آدمی که دروغ میگه و فکر میکنه تو پشت گوشات مخملیه و نمی فهمی داره دروغ میگه .
۱۰ . از حرف و نقل های فامیلی و حرفهای خاله زنکی خیلی بدم میاد !!
کلیه دوستانی که به وبلاگ من سر می زنن به این بازی دعوتن . فقط اپ میکنن خبرم کنند .
پنجشنبه دوم خرداد 1387
وبلاگ ...
مدتی یه کمی برنامه های زندگیم مرتب شده .. فقط تا حالا نتونستم برنامه نوشتن وبلاگو تنظیم کنم که اونم از امروز تصمیم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم ..
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
عید
اول اینکه میدونم دیره اما عیدتون مبارک ...
دوم اینکه من در سفر هستم و نمی تونم تا ۲۰ فروردین آپ کنم . برگشتم حتما اپ میکنم
سوم اینکه سال خوبی داشته باشین و امیدوارم تو سال جدید به آرزوهاتون برسین
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
بهترین پست
اینم پست دوره ازدواج از دیدگاه ری را ....
دو ماه قبل از عروسیو براتون جدا میکنم . ای وای ... همش بدو بدو ... دنبال خونه ، خریدای عروسی و لباسای داماد ، که بازم معمولا هر دو طرف هر چی می خوان بخرن دوست دارن طرف مقابلش هم نظر بده ، وسایل چوبی که اکثرا ترجیح میدن داماد هم حضور داشته باشه ، انتخاب آرایشگاه که معمولا برا خانما خیلی مهمه ،آتلیه ، فیلم بردار ،لباس عروس ، تاج ، کفش سفید که معمولا همون یک شب استفاده میشه ( لازم به تذکر ه که کت و شلوار و کفش آقا داماد کلی براش کاربرد داره در حالی که لباس عروس خانم خیلی گرونتر از آقا داماد شده ) ، هتل برای مهمونا ، دنبال جا برای آخر شب که میخوای راحت دو تا خونواده و فامیل کنار هم بشین و بزنن و بکوبن ، ( این یکی خیلی مهم بود ) ، و هزار و یک درد سر دیگه .... اونقدر کار هست که آدم میمونه از کجا شروع کنه . گاهی اوقات هم اختلاف سلیقه ها بروز میکنه ( که در مورد ما دو تا خوشبختانه اینطوری نبود با هم کنار می اومدیم ) ، کارت عروسی ،همش بدو بدو ... خدا نکنه هیچی کس تو این گیر و دار دانشجو هم باشه ؟؟؟؟ خدا نکنه توی یه شهر دور هم باشه ؟؟؟؟ همش تو جاده اس .. یا خودش و یا طرف مقابل ... اما خودمونیما چه لذتی داره میبینی همه اطرافیانت به خاطر عروسی تو دارن دنبال لباس میرن .. میزنن و میکوبن ... همه شور و شوق دارن . مخصوصا مادر عروس و مادر داماد ، بعدش برادر و خواهر عروس و داماد ... بچه هارو که دیگه نگو ؟؟؟
بعد از همه اینا روز عروسی میرسه ......... اوه بزن وبکوبه ... صبح میری آرایشگاه ... خیلی دلشوره داری یعنی خوب میشی ؟؟ شونصد ساعت باید موهاتو بپیچن و زیر سه شوار بشینی ... بعدش همش چشم چشم کنی عروسی که جلوتر از تو رفته صورتش چطوری شده .. کی می آد بیرون .. مخصوصا اگه مثل من پنج تا عروس زودتر از من آماده بشن ... بعدش هم که باید بشینی رو صندلی و اولش چشات همش بسته باشه که میخواد سایه بزنه . بعدش شونصد دفعه بالا .. شونصد دفعه پائین ... شونصد دفعه طرف راست و شونصد دفعه طرف چپو نگاه کنی تا خط چشم بکشن ...بعدشم نذارن صورتتو تو آینه نگاه کنی بگن میخواهیم یه هویی خودتو ببینی ؟؟؟!!!! ( حالا بگذریم آقا داماد کلی منت سرم گذاشته و میگه خوش به حالت می خوای آرایشگاه دو هزار نفر دورت بچرخن و خوشگلت کنند . من باید بدوم دنبال کارای عروسی . شما بگید خداییش سخت نیست بهت بگن پلک نزن .. اینورو نگاه کن .. اونورو نگاه کن ... ) خلاصه بعد از اینکه صورتت تموم شد ، میگن لباسو بپوش تا موهاتو درست کنیم .. ای خدا آدم هم اینقده بد شانس .. زیپ لباس عروس در رفت .... بابا تورو خدا یکی به داد من برسه ... ( خدا کنه این یکی برا هیچ کس اتفاق نیافته ) روز قبلش از خانمی که لباسو گرفته بودم و اجازه پرو نداد و گفت کار من تکه ، مخصوصا اینکه دفعه اوله شما لباسو میپوشی ، زرنگی کرده بودم و شماره موبایلشو گرفته بودم زنگ زدم و اومد .. با کلی دردسر سرانجام پشت لباس عروس خانمو دوختند . حالا داماد و فیلم بردار بیرون آرایشگاه موندند و آقا داماد مدام زنگ میزنه که پس چی شد ... خلاصه بعدش هم کلی موهاتو میکشن .. می بندند و در نهایت مدلیو که خودم گفته بودم درست میکنند . اینطوری میشه که عوض ساعت ۴ عروس خانم ساعت ۶.۴۵ از آرایشگاه بیرون می اد ..
دسته گل عروسی عالی شده .. چون دقیقا تو آلبوم بهت نشون میدن که چه مدلی می خوای بشه .. ماشین عروس هم توپ شده بود . حالا میرسه نوبت فیلم بردار یواش برین ... چب برین .. راست برین ..راستی اینجا همه ماشین عروسو نگاه میکنند . مثل خودم که همیشه عروس توی ماشینو می پائیدم ... یه شنل هم بهم داده بودن که مدام می افتاد پائین و جلومو نمی تونستم ببینم .. چون هوا تاریک شده نمی تونی بری پارک ازت فیلم بگیرن ... یه راست میری آتلیه که قرار ش دیر هم شده و شونصد بار زنگ زدن ... بعد از آتلیه میری خونه خودت که جهازو چیدن و اونجا از عروس و داماد به جای باغ فیلم میگیرن .. ( امیدوارم برا هیچ کس دیگه اینطوری نشه آخه باغ زیبایی خاص خودشو داره ) بعدشم که میری سالن هتل .. با همه احوالپرسی میکنید و شام عروس و دامادو تو اتاق اختصاصی میدن تا ازشون فیلم بگیرن . بعدشم که همه راهی باغ یا جایی که برا آخر شب مشخص شده میرین . اولش که جلوی عروس و دوماد گوسفند میکشند . وقتی خون گوسفند ریخته شد ( که صحنه خیلی بدیه ، سر یه حیونو از تنش جدا کنند و تو دست و پا زدنشو ببینی )داخل خونه رفتی دیگه بزن و بکوبه ....... بیا و ببین ... همه میزنن و می کوبن .... کوچک و بزرگ گرفته ... آخر شبم که کیک میبری و رقص چاقو میکنند ... بعدش بوق بوق کنان عروس و دامادو به خونشون میرسون . که البته اینجا من همه گلای ماشین عروسیو کندم و تو ماشین دوستای نزدیک انداختم . دوستای داماد جلوی ماشین دامادو میگیرن و میرقصن .. تا داماد پول نده راهو برا ماشین باز نمی کنند ..خلاصه عروس و دامادو به خونشون میفرستن و براشون آرزوی خوشبختی میکنند .
و اما بعد از ازدواج ... فعلا که با هم مشکلی نداریم و از اون مشکلاتی که میگن وقتی بری زیر یه سقف معلوم میشه ما نداریم .. شاید برای قضاوت زوده . نمی دونم ....
مراحل ازدواجو نوشتم که اونایی که ازدواج کردن تجدید خاطره براشون بشه و اونایی هم که مجردن یه کمی تو جریان دوندگی ها باشن . حالا غیر از هزینه های عروسی که واقعا سر سام آوره و خیلی هزینه ها میشه که اصلا فکرشم نمی کنی .. خدا قسمت همه مجردا بکنه .. اونم از نوع موفقیت آمیزشو .....
اینم دوستایی که به بازی دعوت شدند :صادق ،تایماز ،ابوذر ، پروانه ، فرید ، مثل آب برا شکلات ،نون ، طناز ، سیامک.
قوانین بازی :
بهترین پست خودمون رو، انتخاب کنیم وبهش (( لینک ونشان افتخار )) بدیم
ودرمعرض ، دید بازدیدکننده ، بگذاریم وبعد چندنفرازدوستان وبلاگی رو " تعداد اختیاریست " به این بازی دعوت کنیم
البته معیار" انتخاب پست " بستگی به خودبلاگرداره که میتونه ، جذابیت موضوع ویابیشترین بازدیدکننده باشه
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
عید ...
* عیدو بی خیال ..
۱. تنها چیزی که این روزا تو خیابون توجهمو جلب میکنه ماهیهای خوشگلیه که تو آب با اون باله های خوشگلشون شنا میکنند . این یکیو دوست دارم ...مخصوصا ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند . رنگشم نارنجی خوشگل باشه .. اما دو ساله که همسر گرامی منو از این نعمت محروم کرده . میگه مریضی می آره .. بعدشم گناه داره . اونو می خوای بخری یه مدتی نگهش داری بعدش بمیره ...
۲.بوی بهار می آد .. بوی زیبایی ..
دوشنبه ششم اسفند 1386
خواب امتحان
سه شنبه سی ام بهمن 1386
باغ خاطرات
پیوند : خیلی وقته دوباره هوای نوشتن دارم . ولی از ترس اینکه دوباره مثل سابق نتونم بنویسم شروع به نوشتن نکردم . اما خوب بالاخره تصمیم گرفتم و شروع به نوشتن کردم . البته بعضی اوقات دوباره کتف دردم شرو میشه . فکر میکنم این درد می خواد تا اخر عمر منو همراهی کنه . اما خوب یه روز کم یه روز زیاد می خوام بنویسم . شاید یه روزی پیر شدم و اینجا تنها دفترچه خاطرات روزانم بود و شاید هم روزی اونو به بچم نشون بدم نمی دونم ..... ا
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
آدما...
داشتم می گفتم اصلا نفمیدم چطوری از هوش رفتم و چطوری به هوش اومدم . همه چیز مثل یه خواب بود . مثل فیلما .. همه لباس سبز پوشیده بودن و اون لامپای بالای سرم که دیگه این یکی واقعا منو یاد فیلما می انداخت ... تو این چند ماه یکی عمل برام خاطره شد و دیگه دردی که برا کتف دردم قبل از عید کشیدم . شبو تا صبح مثل دیونه ها تو خونه راه رفتم و گریه کردم . تا جایی که احساس کردم خدا به ادم مرگ بده بهتر از درد اینطوریه .. تصور کنید خوابتون می اد اما از شدت درد نمی تونید سرتونو رو بالش بذارید و بخوابید ... چرا ما آدما با اینکه می دونیم سلامتی مهمه ، پول تا حدی مهمه ، همو داشتن مهمه ، و .... اما باز دلمون می گیره . نکنه من مثل اون ادمایی شدم که همه چیز دارن اما باز احساس کمبود می کنن ؟؟؟؟
شنبه دوم تیر 1386
...
بگذریم .. همه چیز روبراهه .. زمانه بر وفق مراده .. اما شاید دل من دل نیست ....
پ۱. از اون آدمهایی که اون بالا نشستن و باید تایید کنن تا من سر کار برم متفرم ...گاهی واجد شرایط بودن بند پ. برا ادم لازمه ...شاید تو اون دنیا هم به دردم بخوره .
پ۲.به جز همسرم دل خوشی تو این دنیا ندارم .از خدا می خوام سالم و سلامت باشه .
پ۳.ربطی نداره اما اینو می نویسم تا یادم باشه حواسمو باید بیشتر جم کنم . برا اولین بار کیف پولمو تو یه سفر یک روزه که خیلی هم بهم خوش گذشت گم کردم و هر چی خوشی کرده بودم از تو حلقم بیرون زد . کلی مدارک توش داشتم . گواهینامه ، کارت ملی خودم ، کارت ملی همسرم ، سیبا و تنها دفترچه تلفنی که شماره تموم دوستام توش بود ...
پ۴. خدایا شاید من تورو فراموش کردم : اما تو بزرگی .. خیلی بزرگ .. هوای منو بیشتر داشته باش ...یادم رفت من ، ما شده : هوای مارو بیشتر داشته باش .
پ۵. یه دوست خوب اینترنتی دارم که این هفته قراره برا سومین بار ببینمش . خوشحالم تو این شهر غریب یکیو پیدا کردم .
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
خوشبختی
پ . از خدا می خوام این حس زیبا رو به همه دوستای گلم اهدا کنه ...
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
عید
بوی عیدی بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو ......
هر وقت صحبت از عید می شه این ترانه فرهاد تو ذهنم می آد . یه جورایی بچگی و عید ماها با بچه های این دوره زمونه فرق داشت . یادمه اون موقع که مدرسه می رفتم از روی چندین درس باید می نوشتیم . گاهی این چندین درس به نصف کتاب می رسید . آخرش هم معلمون نگاهی بهش مینداخت و روی مشقامون خط می کشید . بعضی ها هم زرنگی می کردند و بعضی خطها رو جا مینداختند . نمی دونم از کجا اما معلم میفهمید ... همه چیز عید خوب بود . مخصوصا رفتن به باغ بابابزرگم که برام پر از خاطرات بچگیه . درختایی که تازه شکوفه کرده بودند ... اصل کاریو نگفتم . بهترین خاطره عید که الانم بچه هارو قلقلک می ده عیدیه !! همیشه تو مهمونیهای عید منتظر لحظه اخر می شدم که ببینم چقدر عیدی می گیرم . همیشه تو عیدی گرفتن به برادر بزرگم حسودی می کردم . آخه اون بزرگتر از من بود و همیشه بیشتر از من عیدی می گرفت . اسکناس های نو عیدو هیچ وقت دلم نمی خواست خرج کنم . تا یه مدتی لای کتابام می ذاشتم . خرید لباس نو و کفش عید برام زیبایی خاصی داشت . همیشه مامانم برا عید منو با خودش می برد تا ماهی که دوس دارم بخرم .. بعضی اوقات با ماهی تو تنگ حرف می زدم و دلم می خواست مثل قصه ها باهام حرف بزنه ...
اما حالا خیلی وقته که حال و هوای عید اونموقع هارو ندارم . دیگه عید با بقیه روزا برام فرقی نمی کنه . فقط زیبایی بهارو دوس دارم . تنها چیزی که از زمان بچگی برام مونده دوست داشتن ماهی عیده .. اونم ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند ... و البته شوق بچه ها برا عید منو یاد بچگی خودم میندازه ...
پ ۱.دوستای خوبم سال خوبی برای همتون آرزو می کنم . پر از شادی و موفقیت ... هر روزتون بهتر از دیروز ....
پ ۲. قراره عیدو مسافرت بریم . بعد از عید مثل سابق آپ میکنم .. خدارو شکر با ورزشایی که دکتر داده کتفم بهتر شده ....
پ ۳. با اصرار من بالاخره قرار شد همسرم هم تو وبلاگ من دست به قلم بشه . البته اگه گرفتاری های زندگی بذاره .
دوشنبه سی ام بهمن 1385
جهان سوم
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
پروفسور حسابي
پ۱. یک هفته ای هست که درد کتفم شدید تر شده . دکتر میگه خشکی عضله اس . اگر چه دور شدن از این دنیای مجازی برام سخته اما مجبورم مدتی با کامپیوتر کار نکنم .
پ۲.این دفعه به هیچ کس خبر ندادم که اپ کردم چون نمی خوام زیاد پشت میز کامپیوتر بشینم . از دوستان عزیزم معذرت می خوام ..
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
فیلم غرور و تعصب
نمی دونم شاید انتظار دارن همه خانمهای خارجی هم مثل ایرانی ها تو فیلماشون نیمه شب با هد بند و دامن بلند و گاهی هم با مانتو ( البته اگه چادر هم باشه بد نیست )از خواب بیدار بشن .. به نظرتون چطوره ؟؟؟
سه شنبه دهم بهمن 1385
سر رسید قدیمی من
امروز دلم خیلی گرفته بود . ناخودآگاه یاد سر رسید قدیمیم افتادم . شاید بهتره باشه بگم خاطراتی که گرد و خاک گرفتن .. همونی که روزی اونقدر برام عزیز بود که حاضر نبودم از خودم جداش کنم .. همونی که تنها محرم دلم بود ... سر رسیدو باز کردم ... گاهی از روی دلتنگی خودم شعری یا قطعه ای نوشته بودم و گاهی هم ترانه ای از خواننده ای که دوست داشتم ، نوشته بودم ... شاید برا ی این یاد سررسیدم افتادم که بتونم واژه ای یا شعری پیدا کنم تا کمی آرومم کنه . اما انگار همشون دیگه برام بیگانه بودن ... حتی اون شعری که تو اوج گریه هام برا دلم نوشته بودم دیگه برام بیگانه بود .... شاید دل تنگی هام هم مثل خودم بزرگ شدن !!!!!!
آهنگ هایی که بیشتر از همه گوش می دادم :
سیمین غانم : آسمون آبی و گل گلدون
احمد شاملو : سکوت سرشار از نا گفته هاست
جمشید عندلیبی : کاست پاییز نیزار ( این یکی لایت بود اما ادمو دیوانه می کرد )
فرهاد : آینه و جمعه
فریدون فروغی
بعضی آهنگ های سلین دیون ، کریستی برگ ، اسکورپین ....
یکشنبه هشتم بهمن 1385
سایت ثبت احوال
پ.۱. اصلا فکر بد نکنید خبری از نی نی تا سه یا چهار سال دیگه نیست .و اگرنه می کشمتون ...
پ.۲.معنی ری را :
۱-هان، بيدارباش، به هوش باش، هشدار؛ 2- نام پرندهاي كوچك شبيه به گنجشك؛ 3- نام زنِ تيزهوش و كاردان؛ 4- نام يكي از شعرهاي نيما يوشيج.
دوشنبه دوم بهمن 1385
قد در ازدواج ...
پ . این اینترنت هم خوب شرایط ازدواج های اینترنتی و دوستای اینترنتیو فراهم کرده .. حتی بین افراد همجنس : مثل من و دوستم ...
پ. فوت پدر پروانه عزیزو تسلیت میگم .. امیدوارم که هر چه زودتر آرامش پیدا کنه و به وبلاگستان برگرده ...
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
...
دختر واحد بغلیو چند بار دیدم . یه دختر چشم آبی ۴-۵ ساله که تنها فرزند خونوادس . از پله ها پایین می آم و با خودم فکر میکنم .. یه نی نی کوچولو ..شاید یه بچه بتونه منو از این سردی و بی حوصلگی در بیاره . مخصوصا اینکه بچه هارو خیلی دوس دارم . اما طی یکسال گذشته به خاطر درسام اونقدر فشار روحی روم بوده که نمی تونم حتی بهش فکر کنم . فکر میکنم آواز دهل از دور خوشه . یه بار که صدا بده نمی تونم جیغشو تحمل کنم . اون چیزی که آزارم میده اینه که یک عمر قربون صدقه بچه این و اون رفتم ، اما وقتی نوبت بچه خودم برسه می ترسم حوصلشو نداشته باشم . این خیلی آزارم میده .. وقتی منطقی فکر میکنم میبینم نباید بچه رو به خاطر تنهایی خودم بخوام . باید آمادگی کاملو برا پرورش یک انسان داشته باشم . وقتی که به این حس برسم اونوقت می تونم مادر خوبی باشم . البته می دونم این یکی از شرایطشه . برای مادر بودن خیلی چیزا لازمه ....
چهارشنبه بیستم دی 1385
اشک دل
اما واقعیت اینه که این یه بحرانه که اکثر جونا باهاش روبرو می شن و گذراست .. فقط نباید بهش فکر کرد . میخوام دوستایی که تو وبلاگشون از غم و مرگ می نویسن بدونن هر کسی ممکنه تو این بحران باشه و یا این بحرانو رد کرده باشه . این حالتا فقط مختص اونا نیست ... یادمه تو دوران مجردی یه پست نوشته بودم که از خودم و از همه چیز خسته بودم . و تا تونسته بودم دق و دلیمو اینجا خالی کردم . آخه تنها جایی که احساس راحتی میکنم تو وبلاگمه . همیشه گفتم وبلاگم گوشه دنج دلمه ، که راحت میتونم خودم باشم و حرفای دلمو بنویسم ... آخرش هم نوشته بودم : می دونم روزی به این روزا می خندم .. حالا دارم به اون روزا می خندم .....
پنجشنبه هفتم دی 1385
بازی یلدایی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بعضی وقتها یه کمی مغرور هستم ..
معمولا از وقتی همسرم خونه می آد تا وقتی بره یه بند وراجی میکنم ...
عاشق شکلات کاکائو هستم ( اما همش به خودم میگم هر کی شکلات بخوره خره : دور از جون شما .. چون از اضافه وزن بدم می اد ..)
یه دوره ای شدیدا عادت به خرید تخم مرغ شانسی داشتم ، هر چی پول داشتم به جای الواتی میدادم تخم مرغ شانسی میخریدم ...
از قهر بدم می اد : اما وقتی قهر کنم حرف هم میزنم ...
همیشه کارامو تو دقیقه نود انجام میدم ، برا همین تو همون دقیقه نود بارها مجبور شدم چندین شب بی خوابی بکشم ...
وقتی دپرس بشم هیچ کی حق نداره از بغلم رد شه به زمین و زمان بد می گم . حوصله خودمو هم ندارم..
متخصص گیج بازی هستم . بارها به خاطر گیج بازی زمین خوردم ...
خدا نکنه یکی جلوی من سوتی بده و منم زیاد ازش خوشم نیاد .. اونوقته که سوژه من میشه .اما در عین حال از دوررویی بدم میاد . سعی می کنم تا جایی که ممکنه ظاهر و باطنم یکی باشه ...
اگه به شیطونی منو آزاد بذارن دلم می خواد رو سقف راه برم ( اینو جدی میگم )
تخصصم اینه که هر جا ببینم یکی حالتی شبیه به آدمک های یاهو گرفته بی اختیار با آدمک های یاهو مقایسش کنم
عاشق بازی اسنک گوشیهای نوکیا در انواع مختلف هستم و اولین بازی با گوشی ۳۳۱۰ و اخرین بازی اسنکی که کردم با گوشی n70 بوده که تا مرحله 37 ( پایانی )رفتم .اما بازم دارم از اول بازی میکنم تا رکوردهای جدید ثبت کنم .
هیچ وقت دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه، ولو اینکه من مقصر نباشم ( این خیلی بده )..
از دعوا و داد و بیداد بی اندازه می ترسم و بدم می اد . تموم تنم به لرزه می افته و تو این مواقع تا دلتون بخواد گریه میکنم .مثل این
دهنمو باز میکنم و اشکام می اد ...
ْْْ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
اینم چند تا خاطره :
تو دوران دانشجویی یه شب با بچه ها تصمیم گرفتیم سیگارو امتحان کنیم . من فوری خودمو کنار کشیدمو و گفتم من که نمی رم دنبال سیگار .. یکی از بچه ها که خونه ما مهمون بود راضی شد بره و سیگار بخره .. چندین سیگار مختلف کنت و پین کوتاه و پین بلند از هر کدوم هفت نخ خریده بود . یکی از بچه ها که سابقه سیگار کشیدن داشت خیلی راحت شرو به کشیدن سیگار کرد . دومین نفرسرفه خیلی زیادی کرد و نهایتا سیگارو خامو ش کرد .. نوبت به من رسید .. آقا ما هر کاری می کردیم سیگار دود نمی کرد ؟ خودم هم مونده بودم چطوری دود میکنه . بعد فهمیدم باید مک بزنم نه اینکه فوت کنم .. با اولین پک صدای سرفه های من بلند شد .. از طرفی از شدت خنده اشک میریختم و از طرف دیگه سرفه می کردم .. خلاصه اینکه اونشب سیگار کم هم آوردیم چون تازه شروع به تمرین حلقه ای کردن دود سیگار میکردیم .. ولی احساس می کردم از چشم و گوش و دهنم دود می اد بیرون .. اونشب اولین و آخرین شبی بود که سیگار کشیدم ...
تو دوران دانشجویی یه شب من و یکی از هم خونه هام رفته بودیم خونمون . یکیمون تو خونه مونده بود . عصری بچه ها زنگ زدن و گفتم دارم میرم خونه . بچه ها مشخصات لباس مریمو ازم گرفتند . نمی دونستم مشخصات لباس مریمو می خوان چکار ؟؟ شب خونه خودمون بودم که مریم زنگ زد . گفت یکی زنگ میزنه بهم میگه من جنم . مشخصات کامل تو خونه و لباسامو و حتی رختخوابمو داره .. میگه دارم نگات میکنم . حتی میدونه گوشی تلفنمون چه رنگیه. هر چی گوشیو قطع میکنم دوباره زنگ میزنه .. چند بار پا شدم خونه روچک کردم اما همه پرده ها کشیده اس . هیچ دیدی تو خونه وجود نداره . دارم می میرم از ترس .. طفلکی اون شب یک ساعت با من تلفنی حرف زد .منم جرات نداشتم که بگم بچه ها ادرس لباساشو عصری گرفتند ...
خونه یکی از دوستامون نزدیک خونه ما بود . بعضی شبها خونه اونا می رفتیم . یه شب من و هم اتاقیم چادر سیاه انداختیم رو سرمون و جوراب کشیدم رو صورتمون .هیچی از صورتمون معلوم نبود ... قبلش به بچه زنگ زدم و گفتیم داریم می ام اونجا . فکر کنید درو که باز کردن با چه صحنه ای مواجه شدند . ...
و در نهایت اینکه در دوران بچگی با برادر بزرگم برای برادر کوچکم ( ۲ سالش بود ) وقتی مامانم خونه نبود با خودکار سبیل کشیدیم . و شلوارک برادر بزرگمو تنش کردیم و دنبالش کردیم تا مجبور بشه بدوه و بهش بخندیم .. بعد از ترس اینکه مامانم نفمه هر کاری کردیم سبیله پاک نشد ما هم با اسکاچ پاکش کردیم ...
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
شب یلدا : از پارسال تا امسال
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
راستی چه حالی میده بعد از یکسال آشیو وبلاگو بخونی و خاطرات دیدارتو تازه کنی : پست دیدار شش دی ماه ۸۴ نوشته شده که اولین روز دیدار من وهمسرمه . دوباره دلم خواست اینجا بیارمش ...
بعد از مدتی که با هم صحبت کردیم قرار شد همو ببینیم . با توجه به شرایط روحی که دارم اصلا آمادگی ازدواجو ندارم . اینو هم من میدونم و هم اون . اما بالاخره که چی ؟؟ میدونید چند ساله که دارم فرار میکنم . ازدواج سنتی هم که دوست ندارم . هنوز به اون ( همونی که تو ازدواج سنتی گفتم ) جواب ندادم ، که این مورد هم برام پیش اومد . سه شنبه ششم دی با اینکه شب قبلش 2 نیمه شب خوابیده بودم ، از استرس ساعت 5.5 صبح از خواب بیدار شدم . هنوزم نمیدونستم که کار درستی انجام میدم یا نه ؟ قرار بود صبح زود حرکت کنه و تا ساعت 12 اینجا باشه . منم از صبح تا ساعت 12 کلاس داشتم . نگاه کردم به ساعت ... ساعت 5.5 صبحه . نیم ساعتی توی جام جابجا شدم . خوابم نبرد . کامپیوترو روشن کردم و تا اومده صفحش بالا بیاد رفتم دست و صورتمو شستم و آبو گذاشتم تا جوش بیاد . دلشوره بدی داشتم . کانکت شدم . تو اینترنت هم خبری نبود . وبلاگهای بچه هارو دوباره خوندم . وبلاگ خودمو از اول تا آخرش خوندم و وبلاگ بچه هایی که دوسشون داشتم ...
ساعت 8 از خونه زدم بیرون . با خودم گفتم هی دختر !! یعنی کار درستی انجام می دی ؟؟ گفتم نهایتا میگی نه ؟ دوباره گفتم این همه راهو میاد که تو بهش بگی نه ؟؟ گفتم خوب خودش گفت میخواد بیاد منو ببینه تا اگر با هم به تفاهم رسیدیم با خونوادش بیان جلو . اصلا از اولش هم میخواست با خونوادش بیاد تا خلوص نیتشو به من ثابت کنه . اونقدر از این آدما نامردی دیدم که دیگه حرف هیچکیو باور نمیکنم . اما این تو صداش آرامشی داشت که منو جذب میکرد . با خودم گفتم همه چیزو به خدا بسپار .. به کسی که همیشه هواتو داشته . و تو وجودشو احساس میکنی . هر چی تا حالا پیش اومده خیر بوده . خودتم اینو میدونی ...
اصلا نفهمیدم چطوری دانشگاه رسیدم . دلم داشت شور میزد . سعی کردم به ساعتم نگاه نکنم . قول داده بود تند نیاد . اما باز دلم شور میزد . اومدم سر کلاس بچه ها نشسته بودن . تو این کلاسمون تنها خانم کلاس منم . اومدم پیش یکی از بچه ها نشستم . دکتر نیومده ؟؟ نه هنوز . اومدم بیرون حوصله صحبتهای بچه هارو نداشتم . فقط دلم میخواست زمان بگذره . رفتم مرکز اینترنت . گفته بودم اسم پایان ناممو عوض کردم . ( همون موضوع اما با یک اسم دیگه ) موسیقی محلی سرچ کرد اما حتی یک مورد هم یافت نشد . گفتم فقط به خاطر کلمه محلی نزدیک بود موضو به این توپیو از دست بدم . اما چون فرمو عوض کرده بودم و امضا استاد راهنما نبود برام ثبتش نکردن . گفتم الان دکتر میاد و امضا میارم براتون . گفت دکتر .. برادر خانمش فوت کرده و نمیاد .. زنگ زدم به موبایلش ... خاموش بود . اومدم پایین بچه ها بریم امروز تعطیله ؟؟ حالا تا 12 چکار کنم .... اونم با این دلشوره ؟؟! زنگ زدم بهش . .. قولت یادت نره . من خیلی نگرانم . نه بیشتر از 120 نمی آم .. من کلاسم تشکیل نشد ( چه اشتباهی کردم بهش گفتم چون بعدش فهمیدم تندتر اومده ) زنگ زدم مریم خونه نبود ... شانس ندارم که .. زنگ زدم به سارا ... مهمون میخوای یا نه .. من نهار نمیمونم اما میخوام بیام بهت سر بزنم .. گفت قدمت سر چشم ....
دوباره زنگ زدم بهش .. کجایی .. من میرم خونه دوستم . رسیدی زنگ بزن . طبق معمول سارا با قیافه خندان ظاهر شد و.. هی نگام کرد گفت چه خبر ؟؟ گفتم میگم وایسا ... گفت خوب جون بکن . دارم میمیرم از دلشوره ؟؟ گفتم قراره امروز یکیو ببینم . تا ببینم قسمت چی باشه . گفت من میگم چشای این دختره امروز برق میزنه هی میگید نه ؟؟ کلی بالا پایین پرید . آخ جون عروسی عروسی .. گفتم بی خیال . هنوز هیچ خبری نیست . فقط قراره همو ببینیم . ساعت 11.45 بود که زنگ زد . من رسیدم کجا برم . آدرس یه رستورانو دادم که اونجا بره . منم سریع آژانس گرفتم . قلبم داشت از دهنم بیرون میزد . پول آژانسو که حساب کردم ، دیدمش تو ماشین منتظرم بود . ماشینشو پارک کردو رفتیم رستوران ...
بعد از چند هفته همو بیشتر شناختیم . خونواده هامون هم در جریان هستن . اما من هنوز تردید دارم . بعضی وقتها میگم این همونیه که من میخوام . و بعضی وقتها میگم زود قضاوت نکن . اما چیزی که جالبه اینه که خیلی حالتهای روحی یکسانی داریم . من هنوز هم تردید دارم نمی خوام حماقت کنم ( خوبیش اینه که زمان کافی دارم )... بهم فرصت داده تا هر وقت که میخوام جواب بدم . خوشبختانه این آمادگیو داره که هر زمانی بگم بیاد جلو ... حتی فردا ... بعد از جواب من نوبت تحقیقات خونواده هاس . تحقیقات خونواده اون و من ؟؟؟ نمیدونم برای شناخت چه مدت زمان لازمه . اما تا به شناخت نرسم این ریسکو نمیکنم . هم به خاطر اون و هم به خاطر خودم ...
۶ / ۱۰ / ۸۴
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
زبون چرب و نرم
بعضی اوقات فکر میکنم با این همه قسم دروغی که می خورد چطوری جون سالم بدر برده بود ، حالا اه این همه دختر که پشت سرش بود هیچی ؟؟؟؟
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
پایان نامه
موضوعات بسیار جالبی که الان خاطرم نیست . ولی خیلی دوست داشتم که میتونستم به این پایان نامه ها دسترسی داشتم و بعضی از اونها رو میتونستم بخونم.مخصوصا اینکه چون اکثرا در زمان حال بررسی شدند آمار دقیق ارائه می دن ... البته باید به استاد راهنما و مشاور هم توجه کرد . بعضی از استادهای راهنما واقعا به دانشجو کمک میکنند و کار عالی ثبت میکنند . اما هیچ کس به جز اساتید به این پایان نامه ها دسترسی نداره . مگر اینکه در کتابخانه دانشگاه از پایان نامه استفاده کنی ؟؟ به هیچ عنوان حق خروج این پایان نامه هارو از کتابخانه نداری ؟؟؟
می خوام ببینم واقعا ارزش علمی این پایان نامه ها چی میشه ؟؟ آیا واقعا همه دانشجوها وقت دارند که توی کتابخانه بشینند و اونهارو مطالعه کنند ...
پنجشنبه نهم آذر 1385
خواب اناری
اصلا دلم نمی خواد فکر کنید دختر خرافاتی هستم . اما من هر وقت خواب انار میبینم ، محاله تا چند روز بعدش برام اتفاق خوبی نیافته یا خبر خوشی نشنوم . ( که البته این مورد تو کل زندگیم ۳ بار اتفاق افتاده ).... مخصوصا اگه انار قاچ کرده با دونه های درشت ببینم برا همین همیشه به کسایی که دوسشون داشتم و دارم به جای شب به خیر یا خوابتون خوش ...... میگم خوابات اناری ......
چهارشنبه یکم آذر 1385
هزار راه نرفته
این مدت خیلی بهم سخت گذشت اما خوب تو این مدت تنهایی فرصتی بود برا دق کردن..
بعد از مدتها "شبکه دو" برنامه هزار راه نرفته رو دوباره شروع کرده . این برنامه پربیننده بسیار برنامه خوبیه که میتونه با توجه به اینکه بیننده زیادی داره و معمولا از همه قشری این برنامه رو نگاه میکنند خیلی چیزارو فرهنگ سازی کنه ؟؟ خیلی از مسایلی که این برنامه آموزش میده واقعا آموزنده است اما اشکال بزرگ این برنامه اینه که بیشتر سعی در تبلیغ ازدواجهای سنتی داره . مثلا مصاحبه ایو با یک زوج شونصد سال پیش که معمولا سطح خانوادگی بالایی هم دارن و ازدواج کاملا سنتی داشتند ، ترتیب میده و از خوشبختیشون برا مردم میگه و در مقابل شب بعدش یک دختر و پسر شکست خورده رو نشون میده که از قضا تو کوه و یا خیابون با هم آشنا شدن و عاشق شدن و ازدواج و بعد .... طلاق ؟؟ واقعیت اینکه که زمونه فرق کرده و جوانها هم توقعاتشون با جونای اون موقع فرق میکنه . الان آزادیها بیشتر شده و دختر امروز همون دختری نیست که اجازه بیرون رفتن از خونه رو نداشت و خیلی زود با اولین خواستگار در سنین خیلی پایین ازدواج میکرد . تازه اون موقع هم بنا به سن پایینی که داشت مجبور بود در خیلی از مسایل کوتاه بیاد و خیلی جاها حرف زور تحمل کنه و حتی کتک بخوره ... دختر نسل گذشته به دلیل اینکه تو سنین پایین ازدواج می کرد و معمولا مرد خانواده حداقل ۱۰ سال با او اختلاف سن داشت مجبور بود همه جا سکوت اختیار کند چرا که عقلش قد نمی داد که چه بگوید و اجازه نداشت در تصمیم گیری موردی در خانه دخالت کند و ...
بهتر نیست که به جای اینکه همش از آشناییهای خیابونی بد بگن ، اونو فرهنگ سازی کنند . و تاکید کنند حتما دو نفر باید همو قبل از ازدواج بشناسند ولی با این شرط که خونواده ها در جریان باشند . میدونید هر خونواده ای بچه خودشو میشناسه اینکه چه مقدار میتونه به فرزند اون خونواده آزادی بده . بهتر نیست روی این مورد کار کنند . میدونید با اینکه حتی استادای دانشگاهمون که دکترا هم داشتند این برنامه رو نگاه میکردن اما میدونم که بیشترین قشر بیننده این برنامه خانواده متعصب و معمولی هستند . که با دیدن این برنامه بچه های خود را محدود تر میکردند . این برنامه به راحتی میتونه مشکل زنان بیوه رو تو جامعه حل کنه . میدونید یکی از عوامل خیانت همسران به همدیگه به خصوص زنان چیه؟؟ اینکه از مهر زن بیوه شدن تو جامعه می ترسن و چون مجبورند به خاطر جامعه متاهل بمونند و از طرفی با شوهرشون هم مشکل دارن و مجبور میشن این کمبودو طور دیگه ای جبران کنند . .. در صورتی که اگه بتونند جدا بشن و با فرد ایده الشون ازدواج کند هیچ وقت شاهد بعضی قتلها و ... نخواهیم بود ..
پیوست : در جواب اتاق خالی باید بگم من نگفتم همه خانمهایی که مشکل دارند . اما با نگاهی به روزنامه میتونی ببینی که هر روزه چند تا مرد قربانی عشق بازی زنشون با مرد دیگری می شن ...
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
اینبار دلتنگ کامپیوترم هستم
از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتند ممنونم .
به خدا بی معرفت نیستم . رم و مادربورد کامپیوترم سوخته و اینجا آدرسهارو هم بلد نیستم که برم کافی نت . مثلا اومدم سرعت کامپیوترو بالا ببرم . رم سر جاش نرفته بود مادربوردم هم سوخت ...
تنها دلخوشیم اینجا اینترنت بود که اینم اینطوری شد . مادربوردو قراره بفرستند تهران درستش کنند .
به محض درست شدن کامپیوترم می ام و براتون کامنت میذارم ...
راستی یک هفته ای رفتم خونمون و به مامانم اینا سر زدم . دارم کم کم به اینجا عادت می کنم . اما تنها سرگرمیمو فعلا از دست دادم .
دوشنبه یکم آبان 1385
تولد وبلاگ
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا بعد از یکسال دور از شهر و خونوادم ، خونواده جدید تشکیل دادم .با اینکه همسرم خیلی خوبه اما بعضی وقتها دلتنگ میشم . حدودا یک ماه و نیمه که اینجا ساکن هستم که البته حدود ۲۰ روزشو برای کار دانشگاهی به شهر خودمون رفته بودم . هنوز خیابونها و آدرسارو یاد نگرفتم و هر وقت می خوام بیرون برم همراه با همسرم میرم . فقط یکبار تنهایی تا مرکز شهر که از اینجا دو ایستگاه ماشین فاصله داره رفتم و برگشتم . همه جا در خواست کار دادم . احتمالا از بهمن ماه تو دانشگاه به صورت حق التدریسی مشغول به کار میشم . دلم داره لک میزنه برای حال و هوای دانشگاه ... دلم میخواد آنچه از رشتم یاد گرفتم و دیدمو نسبت به زندگیم عوض کرد به دانشجوها یاد بدم . از طرفی مجبور میشم بیشتر مطالعه کنم و این خیلی مهمه ...به چند تا اداره هم درخواست دادم که در مراحل اولیه به خاطر معدلم خیلی استقبال کردند اما نمی دونم کی جواب بدن...
اوضاع روحیم به هم ریخته ، چون هیچ وقت اینطوری راکد نبودم . بعضی وقتها تو اینترنت گشتی میزنم . اما خیلی بی حوصله شدم ...
این روزا باز دلتنگم ......
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
یک خاطره
این گذشت تا اینکه یکماه بعد بعد از آخرین امتحانم بهم زنگ زد و وگفت شب تا ساعت چند بیداری .. من می خوام بهت زنگ بزنم . الان کار اداری دارم و نمی تونم .. تا شب هم درگیری دارم .. با خودم گفتم این چه درگیریه که جدیده و تو تا ۱۱ شب کار داری ؟؟ گفت شب که زنگ زدم بهت میگم بهت میگم . ساعت حدودا ۱۰.۴۵ شب بود که به موبایل زنگ زد و گفت تا ۱۰دقیقه دیگه به تلفن خونه زنگ میزنه ؟؟ منم شب قبلش اصلا نخوابیده بودم . تا اون موقع هم منتظر زنگ اون بودم .. برا همین رفتم تو اتاقم که از تلفن اتاق باهاش صحبت کنم که یه هویی دیدم زنگ خونه به صدا دراومد . قیافه منم اونشب دیدنی بود .. خودمونیما !!!جبران توپی کرد..
دوشنبه هفدهم مهر 1385
دانشگاه در سال 57
بچه درس خونای سال ۵۷ ببینید کلی حال کنید . آخه اونموقع ها هر کسی که اطلاعات بالایی داشت دانشگاه می رفت و درس می خوند .
.jpg)
شنبه هشتم مهر 1385
نماینده قدیمی شهر ما
چهار سال معلم معارف دبيرستانمون بود . يه پيکان کار قراضه سبز رنگ داشت که با اون سر کار مي اومد . کلي ادعاي مومني داشت . يادمه يه روز يه خانم اومده بود دبيرستان و مولودي مي خوند و بچه ها هم دست ميزدند . کلي داد و بيداد راه انداخت که اين چه وضعشه ؟؟؟ اين خانم داره آواز مي خونه !!! حرامه ؟؟؟ از بچه هايي که يکمي مانتوشون کوتاه بود يا موهاشون بيرون بود بدش مي اومد .. هميشه تو کلاسها مي گفت زندگيو راحت بگيريد. اين همه هزينه عروسي و .. برا چيه ؟؟ مي تونيد به جاي اون به فقرا کمک کنيد و... چکار داريد .. از اون حزب اللهي هاي خشک مقدس .. سه سال برا نمايندگي مجلس کانديد شد ...
حاجي را تمام بر و بچه هاي جبهه مي شناسند .. کمک حاجي به فقيران شهر زبانزد خاص و عام است . حاجي ساليان سال است که به بچه هاي اين شهر درس ايثار و فداکاري مي دهد ....
خلاصه سال اول کمترين رأيو اون آورد .. اما بعد از وعده وعيدي که داد و چون نماينده قبلي هيچ کاري نکرد ، مردم اميدوار شدند که شايد اون به وعده وعيداش عمل کنه ...اين شد که وقتي براي بار سوم کانديد شد ، نماينده شهر ما شد . يادمه ديگه هيچ کس به جز خانواده هاي شهدا و جانبازانو نمي شناخت .. به تنها کسايي که تو شهر کمک کرد اونا بودند .هيچ کار مفيدي هم براي شهر نکرد . فقط خبر مي اوردند که فلان کارخانه رو با فلان نماينده تو فلان شهر زده ؟؟ وضعش روبراه روبراه شد .. دفعه بعد تنها کسايي که بهش راي دادند همون افرادي بودند که براشون کار انجام داده بود . مثلا يکي از هم کلاسي هاي من که با کلي تجديد و .. به زور ديپلم گرفته بود و زورکي با سهميه شهيد دانشگاه رفته بود ، خيلي راحت با وساطت نماينده محترم يک جاي خوب، با حقوق بالا و حتي خونه شخصي اونم با معدل پايين به مدد ايشون استخدام رسمي شد ... بعد کلي بچه هاي با استعداد شهر با معدل بالا بايد در به در دنبال کار مي دويدند ...
حلا بعد از چند سال خبردار شدم که بعد از نمايندگي مجلس يه شغل بهتر بهش دادند . قبل از ماه رمضون عروسي پسرش بوده . از کرايه لباس عروس که 700000 تومن شده و آرايشگاه که 800000 تومن شده بگذريم ، عروسي توي يکي از هتل هاي بالا شهر تهران بوده . اونم با انواع غذاهاي مختلف . کسي که هميشه سر کلاسها از حديث ها صحبت مي کرد و با اسراف مخالف بود ، اين طوري به حرفاش عمل کرد . جالبتر اينکه ديدن دختر 19 سالش با اون مانتو کوتاه زير باسنشون و ابروهاي برداشتشون و .. براي ما جالب بود ... با اينکه از حرفاي خاله زنکي بدم مي اد اما دلم نيومد اينو ننويسم .به معلماي خوبمون توهين نمي کنم، ما معلم خوب زياد داشتيم . اما ببينيد بعضي الگوهاي بچه ها کيا هستندو چه راحت حرفاي خوشون يادشون ميره ؟؟ راستي اين خاصيت تهرانه و يا نمايندگي مجلس بودنه !!!!
جمعه سی و یکم شهریور 1385
دوره ازدواج از دیدگاه ری را
دو ماه قبل از عروسیو براتون جدا میکنم . ای وای ... همش بدو بدو ... دنبال خونه ، خریدای عروسی و لباسای داماد ، که بازم معمولا هر دو طرف هر چی می خوان بخرن دوست دارن طرف مقابلش هم نظر بده ، وسایل چوبی که اکثرا ترجیح میدن داماد هم حضور داشته باشه ، انتخاب آرایشگاه که معمولا برا خانما خیلی مهمه ،آتلیه ، فیلم بردار ،لباس عروس ، تاج ، کفش سفید که معمولا همون یک شب استفاده میشه ( لازم به تذکر ه که کت و شلوار و کفش آقا داماد کلی براش کاربرد داره در حالی که لباس عروس خانم خیلی گرونتر از آقا داماد شده ) ، هتل برای مهمونا ، دنبال جا برای آخر شب که میخوای راحت دو تا خونواده و فامیل کنار هم بشین و بزنن و بکوبن ، ( این یکی خیلی مهم بود ) ، و هزار و یک درد سر دیگه .... اونقدر کار هست که آدم میمونه از کجا شروع کنه . گاهی اوقات هم اختلاف سلیقه ها بروز میکنه ( که در مورد ما دو تا خوشبختانه اینطوری نبود با هم کنار می اومدیم ) ، کارت عروسی ،همش بدو بدو ... خدا نکنه هیچی کس تو این گیر و دار دانشجو هم باشه ؟؟؟؟ خدا نکنه توی یه شهر دور هم باشه ؟؟؟؟ همش تو جاده اس .. یا خودش و یا طرف مقابل ... اما خودمونیما چه لذتی داره میبینی همه اطرافیانت به خاطر عروسی تو دارن دنبال لباس میرن .. میزنن و میکوبن ... همه شور و شوق دارن . مخصوصا مادر عروس و مادر داماد ، بعدش برادر و خواهر عروس و داماد ... بچه هارو که دیگه نگو ؟؟؟
بعد از همه اینا روز عروسی میرسه ......... اوه بزن وبکوبه ... صبح میری آرایشگاه ... خیلی دلشوره داری یعنی خوب میشی ؟؟ شونصد ساعت باید موهاتو بپیچن و زیر سه شوار بشینی ... بعدش همش چشم چشم کنی عروسی که جلوتر از تو رفته صورتش چطوری شده .. کی می آد بیرون .. مخصوصا اگه مثل من پنج تا عروس زودتر از من آماده بشن ... بعدش هم که باید بشینی رو صندلی و اولش چشات همش بسته باشه که میخواد سایه بزنه . بعدش شونصد دفعه بالا .. شونصد دفعه پائین ... شونصد دفعه طرف راست و شونصد دفعه طرف چپو نگاه کنی تا خط چشم بکشن ...بعدشم نذارن صورتتو تو آینه نگاه کنی بگن میخواهیم یه هویی خودتو ببینی ؟؟؟!!!! ( حالا بگذریم آقا داماد کلی منت سرم گذاشته و میگه خوش به حالت می خوای آرایشگاه دو هزار نفر دورت بچرخن و خوشگلت کنند . من باید بدوم دنبال کارای عروسی . شما بگید خداییش سخت نیست بهت بگن پلک نزن .. اینورو نگاه کن .. اونورو نگاه کن ... ) خلاصه بعد از اینکه صورتت تموم شد ، میگن لباسو بپوش تا موهاتو درست کنیم .. ای خدا آدم هم اینقده بد شانس .. زیپ لباس عروس در رفت .... بابا تورو خدا یکی به داد من برسه ... ( خدا کنه این یکی برا هیچ کس اتفاق نیافته ) روز قبلش از خانمی که لباسو گرفته بودم و اجازه پرو نداد و گفت کار من تکه ، مخصوصا اینکه دفعه اوله شما لباسو میپوشی ، زرنگی کرده بودم و شماره موبایلشو گرفته بودم زنگ زدم و اومد .. با کلی دردسر سرانجام پشت لباس عروس خانمو دوختند . حالا داماد و فیلم بردار بیرون آرایشگاه موندند و آقا داماد مدام زنگ میزنه که پس چی شد ... خلاصه بعدش هم کلی موهاتو میکشن .. می بندند و در نهایت مدلیو که خودم گفته بودم درست میکنند . اینطوری میشه که عوض ساعت ۴ عروس خانم ساعت ۶.۴۵ از آرایشگاه بیرون می اد ..
دسته گل عروسی عالی شده .. چون دقیقا تو آلبوم بهت نشون میدن که چه مدلی می خوای بشه .. ماشین عروس هم توپ شده بود . حالا میرسه نوبت فیلم بردار یواش برین ... چب برین .. راست برین ..راستی اینجا همه ماشین عروسو نگاه میکنند . مثل خودم که همیشه عروس توی ماشینو می پائیدم ... یه شنل هم بهم داده بودن که مدام می افتاد پائین و جلومو نمی تونستم ببینم .. چون هوا تاریک شده نمی تونی بری پارک ازت فیلم بگیرن ... یه راست میری آتلیه که قرار ش دیر هم شده و شونصد بار زنگ زدن ... بعد از آتلیه میری خونه خودت که جهازو چیدن و اونجا از عروس و داماد به جای باغ فیلم میگیرن .. ( امیدوارم برا هیچ کس دیگه اینطوری نشه آخه باغ زیبایی خاص خودشو داره ) بعدشم که میری سالن هتل .. با همه احوالپرسی میکنید و شام عروس و دامادو تو اتاق اختصاصی میدن تا ازشون فیلم بگیرن . بعدشم که همه راهی باغ یا جایی که برا آخر شب مشخص شده میرین . اولش که جلوی عروس و دوماد گوسفند میکشند . وقتی خون گوسفند ریخته شد ( که صحنه خیلی بدیه ، سر یه حیونو از تنش جدا کنند و تو دست و پا زدنشو ببینی )داخل خونه رفتی دیگه بزن و بکوبه ....... بیا و ببین ... همه میزنن و می کوبن .... کوچک و بزرگ گرفته ... آخر شبم که کیک میبری و رقص چاقو میکنند ... بعدش بوق بوق کنان عروس و دامادو به خونشون میرسون . که البته اینجا من همه گلای ماشین عروسیو کندم و تو ماشین دوستای نزدیک انداختم . دوستای داماد جلوی ماشین دامادو میگیرن و میرقصن .. تا داماد پول نده راهو برا ماشین باز نمی کنند ..خلاصه عروس و دامادو به خونشون میفرستن و براشون آرزوی خوشبختی میکنند .
و اما بعد از ازدواج ... فعلا که با هم مشکلی نداریم و از اون مشکلاتی که میگن وقتی بری زیر یه سقف معلوم میشه ما نداریم .. شاید برای قضاوت زوده . نمی دونم ....
مراحل ازدواجو نوشتم که اونایی که ازدواج کردن تجدید خاطره براشون بشه و اونایی هم که مجردن یه کمی تو جریان دوندگی ها باشن . حالا غیر از هزینه های عروسی که واقعا سر سام آوره و خیلی هزینه ها میشه که اصلا فکرشم نمی کنی .. خدا قسمت همه مجردا بکنه .. اونم از نوع موفقیت آمیزشو .....
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
من برگشتم
بالاخره موقع نوشتن شد ... دوباره نوشتنمو میخام شروع کنم . مدتها لحظه شماری کردم تا این لحظه رسیده . نمیدونم از کجا براتون بنویسم . اما خوب باید از یه جایی شروع کرد دیگه ؟؟
اول اینکه اول شهریور با رتبه عالی ( نمره ۱۹ ) دفاع کردم .
میدونید خیلی درگیر شده بودم . روزا دنبال خرید وسایل و این حرفا بودم و شبها هم مشغول پایان نامم بودم . از طرفی چون عروسی تو شهر همسرم بود و بین شهرامون فاصله بود مجبور بودم برای لباس عروسی و خریدای عروسی اینجا هم بیام .. خلاصه نمیدونید چه بساطی داشتم ... یک هفته قلب از عرسی هم خودم و شوهرم وسایل خونمونو چیدیم . وسایل چوبیو همین جا سفارش دادم . مبل و بوفه و سرویس خواب و ..... ۱۷ شهریور هم عروسی به خوبی و خوشی و بی حرف و نقل برگزار شد .
جای همتون خالی خیلی خوش گذشت ... ![]()
خونمون توی یک مجتمع آپارتمانیه . محیط آرومی داره ... اینو میگم که خیالتون راحت باشه اعصابم آروم آرومه و میخام مثل سابق بنویسم . البته هنوز بعضی از وسایل خونه رو جابجا نکردم . یک فرم ۲۰ صفحه ای دانشگاه بهم داده که باید اونو تکمیل کنم و از روی پایان نامه ۵ نسخه صحافی کنم و برای دانشگاه ببرم . برای همین یه کمی درگیر اون هستم . هفته دیگه دوباره به شهرمون میرم تا تسویه حساب کنم . نمیدونید چقدر خوشحالم که دیگه توی اون دانشگاه با اون محیط مزخرفش نمی رم . از بخش اداریش گرفته تا کارکنانش .. تا دانشجوهاش ..... شاید اگه محیطش کوچکتر بود مشکلات کمتری هم داشتم .. هر کی ندونه شما میدونید چقدر فقط سر پایان نامه درگیری داشتم . ... خلاصه بعدش باید تازه دنبال درخواست برم ببینم کجا میتونم کار پیدا کنم ... من دق میکنم اگه خونه بشینم . دعا کنید زودتر کارم هم جور شه ....
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
دلم برا وبلاگم تنگ شده
تو این مدت که نمی نویسم دلم داره پر میزنه برای حال و هوای اینجا ... امشب علی رغم این همه گرفتاری که دارم دوباره اومدم وبلاگ بعضی از بچه ها رو خوندم . اما نتونستم طاقت بیارم و گفتم چند خطی بنویسم ....
من شدیدا درگیر پایان نامم هستم . احتمالا اوایل شهریور دفاع میکنم . البته پایان نامه کامل آماده بود اما استاد راهنما گیر داده که حتما باید تعداد صفحات پایان نامت به ۲۰۰ صفحه برسه . اونم با فونت ۱۶ . مجبور شدم دوباره یکسری مطالب بهش اضافه کنم . تروخدا می بینید ارزش علمی کار آدمو پایین می آرن . آخه وقتی موضوم کامل آماده اس چرا باید بهش بال و پر اضافی بدم . خلاصه اینکه چند شبه بکوب دارم مینویسم تا بتونم برای اوایل شهریور آمادش کنم . اگه خدا بخواد ایشالا هفته دیگه تموم میشه .
و اما عروسی ؟؟؟؟
عروسی ۱۷ شهریوره . دیگه زمانی نمونده .. اکثر کارای عروسیو انجام دادم . میدونید دوست داشتم یه جشن کوچک بگیرم که فقط دو تا خونواده با دوستای من و همسرم باشند . اما خوب چون فاصله زیادی بین شهرامونه نشد . از تشریفات و این حرفا بدم می آد ؟؟ تازه بعد از اونم هر چی عروسی خوب باشه کلی حرف و نقل پیش می آد . اما وقتی کسایی بودن که خودمون دوست داشتیم یه جشن کوچولو میشد که به همه هم خوش می گذشت . بعضی وقتها میشه که همه چیز روال خودشو طی نمی کنه و همه چیز اونطوری نمی شه که آدم می خواد ...
در نهایت گفتم لباس عروسی میپوشم و آرایشگاه میرم .. بهترن آتلیه هم عکس میگیرم .و دو ساعت فیلم از عکسای آتلیه و بیرون ازمون بگیرند که فقط خودمون باشیم و جشن نگیریم . مهم فیلم و عکسه !!!! اما خوب اینم فکر نمی کنم بشه .. چون بازم عروسیه ...
من میگم فقط خودمون دو تا و خانوادهامون مهم هستیم . مهم اینه که دو تا خونواده و خودمون راضی باشیم . خوشبختانه خونواده همسرم خونواده خوبی هستند . قبلا گفته بودم تعداد بچه ها دقیقا مثل خونواده خودمونه و خونواده گرم و صمیمی هستند و با ما هم خیلی راه می آن ...
دلم میخواد زودتر بیام و شروع به نوشتن کنم . هوارتا حرف برای گفتن دارم . از دوست داشتنها .. از گریه کردنهاو خندیدنا .. قهرا و آشتیا ... البته جای شکره که توی این مدت ما با هم جر و بحث نکردیم . دروغ نگم چیزای جزئی بوده که اونم یک امر کاملا طبیعیه . چون دو نفر از دو خانواده مختلف و با دو فرهنگ مختلف هستیم که اونم حل میشه .. اگه روزگار بذاره برای مهر ماه برنامه دارم . نمی خوام مثل اکثر خانمها که ازدواج می کنند خیلی چیزا یادم بره . میخوام همون روالیو که برای زندگیم توی مجردی داشتم و برنامه ریزی کرده بودم در کنار ازدواجم ادامه بدم البته این بار فرق میکنه . یک تکیه گاه مطمئن کنارم دارم و میتونم بهش تکیه کنم و صد البته نباید فراموش کنم که متاهل شدم . مسئولیتم سنگین تر شده اما قبل از زن بودن میخوام انسان باشم ُ نباید اجازه بدم همسر داری و کارای خونه و مطمئنا بیرون منو از اون چیزی که دوست داشتم باشم عقب بندازه . .. دلم میخواد وقت داشته باشم یکسری کتاب بخونم . امروز برای پایان نامم رفته بودم کتابخانه . وقتی کتابهارو نیگا میکردم نمی دونید چقدر آرزو کردم کاش وقت داشتم و میخوندمشون . مهم اینه که یادم نره برنامه هایی که برای زندگیم ریختم . نمیدونم خدا کنه روزگار پر و بالمو نچینه ؟؟ بعضی اوقات می ترسم اونقدر درگیر زندگیم بشم که یادم بره همیشه دلم میخواسته چگونه باشم .....
از همه کسایی که این مدت بهم سر زدند و کامنت گذاشتند ممنونم .
چهارشنبه دهم خرداد 1385
از همه و همه ممنونم
اما به قول یکی از بچه های وبلاگ میدونم که روزی هم اینجا غریبه میشم و دلم شاید برای خونه خودم تنگ بشه ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ دوستان مهربانم سلام :
اول میخوام بگم که پست بالارو یکماه پیش نوشتم و ...
حتما با خوندن پست قبلیم متوجه شدید که چقدر درگیرم ؟؟ از طرفی مشغول برنامه های عروسی و ... هستم . خیلی دوست داشتم که میتونستم باشم و بهتون سر بزنم اما شاید باورتون نشه که بعد از آخرین پستی که گذاشتم این دفعه دومه که کانکت میشم . وقتی حرف رفتن میشه دلم میگیره . اما من بر میگردم . چون محتاج این وبلاگم و دوستای خوبی مثل شما ....کی میتونست باور کنه ریرایی که روزی صد دفعه کانکنت می شد حالا اونقدر درگیر زندگی شده که داره اسم خودشو هم از یاد میبره ؟؟ در هر صورت میخوام تا مهر ماه که برنامه زندگیم بی حرف پیش منظم میشه از همتون خداحافظی کنم . از اینکه تو غم و شادیم با من بودید از همه و همه ممنونم . به خاطر کامنتهای زیباتون و.. و.. و... سعی میکنم هر وقت کانکت شدم به همه سر بزنم و براتون کامنت بذارم . همتونو به خدای بزرگ میسپارم و برای همه آرزوی خوشبختی میکنم .. همه و همه .... امیدوارم مهر ماه که برمیگردم خبرای خوبی تو وبلاگاتون بخونم مخصوصا لیلا و امین عزیز و ......
خوش باشید و سربلند ...
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
شما بودید چکار می کردید
برای پایان نامم اول موضومو مشخص کردم و دادم کامپیوتر سرچ کردن . با کلی دردسر موضومو تایید کردن . بعد از اینکه از استاد مشاور و راهنما امضا گرفتم ، شش تا استاد که دکترا داشتند هم باید موضورو تایید میکردن . بعد از دو هفته شش تا امضام هم تکمیل شد . تازه نوبت تایید شورای پژوهش یرسید . قبل از عید که دو هفته مونده به عید جلسشون تشکیل نشد و این طرف عیدم که به تعطیلی و.. خورد تا 28 فرودین کارم طول کشید . 28 موضومو تاییدش کردن و بردم برای ثبت اینترنتی ؟؟ باید برای استاد راهنما و مشاورم کد میگرفتم و موضومو تو اینترنت ثبت می کردن . گفتند فردا زنگ بزن و جواب بگیر . فرداش زنگ زدم و گفتند کد استاد مشاورتون پره !! باید تو نوبت بمونید یا اینکه استادتونو عوض کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رفتم دانشگاه خواستم استاد مشاورو عوض کنم ، گفتند از اول باید پروپوزال ( اهداف تحقیق و توضیحات راجب نحوه تحقیق و ...) رو پر کنی و اینترنت امضا بگیری و شورای پژوهشی دوباره تایید کنه !!!( خلاصه یعنی هر کاری از اول بهمن کردم زرشک ...) یا اینکه صبر کنی تا ظرفیت استاد مشاورت خالی بشه . گفتم بعد اگه ظرفیت استاد راهنما پر بشه چی ؟؟ گفتند ما مسئول نیستیم . گفتم میتونید برام جا رزو کنید !! گفتند هر دوش باید با هم رزو بشه ؟؟ اگه ظرفیت استادا خالی نشه و من تا آخر مرداد دفاع نکنم باید نصف شهریه ثابتو که حدودا 250000 تومنه به حساب دانشگاه بریزم و از طرف دیگه الکی مهر پنج ترمه بودن بهم میخوره ؟؟ ( برای کار کسانی که درسشونو زودتر تموم میکنند در الویت هستند ) این در حالیه که من نصف کارای پایان ناممو انجام دادم و تا اول مرداد پایان نامه آماده دفاع میشه ؟؟ شما بودید چکار میکردید ؟؟ دوباره از اول شرو میکردید یا صبر میکردید تا ظرفیت استادا خالی بشه ؟؟؟؟؟
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385
غرور
چند سالی هست که می شناسمش ؟ دلم برایش می سوزد . به خاطر چند اشتباه که دردو راهی های زندگیش انجام داد ، زندگیش را باخته !! چه خوب است گاهی غرور و نخوت را کنار بگذاریم و از دیگران کمک بخواهیم و یا از تجربه های دیگران استفاده کنیم . از همان ابتدا بدون تحقیق به خاطر اسم و آوازه می خواست پزشکی قبول بشه . بعد از دو سال بالاخره قبول شد . اما سال دوم بود که متوجه شد راه را اشتباه آمده ؟ بعد از دو سال انصراف داد . فکر کرد رشته اش را تغییر بدهد ؟؟ اما باز همان اشتباه ... توی یک رشته دیگه شرکت کرد !! باز هم سه سال از عمرش را همانطور تلف کرد . با این تفاوت که روش نمی شد این بار انصراف بدهد . بالاخره بعد ازشش ترم به علت مشروطی از دانشگاه اخراج شد . رویاهایش را در دانشگاه می دید !! اصلا به خواستگارانی که داشت فکر نمی کرد . خودش را از همه بالاتر می دید ... یکروز این کلاس !! یکروز اون کلاس !!! اونقدر وقتشو به بطالت گذروند که خودش هم نفهمید چطوری الان 36 سالش شده ؟؟ پدرش فوت کرده و خواهر و برادراش هر کدوم رفتن دنبال زندگیشون. اون مونده و یه مادر مریض . همه به خاطر رفتارای خودخواهانه اش تنها گذاشتنش از طرفی هر چی مرد زن مرده و متاهله میاد خواستگاریش . این آخرین شانسشه ... نمیدونه تنها بمونه یا ازدواج کنه ؟؟ میدونه با مریضی که مادرش داره دیر یا زود اونم تنهاش میذاره ... چقدر سخته آدم قربانی خودخواهی و غرورش بشه .... اما ماهیو هر وقت از آب بگیری تازه اس!! شاید کسی جایی گوشه ای از این دنیا نیازمند دستی مهربان باشد . کاش اینبار اشتباه نکنه ...
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
میخواهید در آینده چکاره شوید
یادتونه وقتی بچه بودیم بارها این موضوع انشامون بود که میخواهید در آینده چکاره شوید ؟؟ دخترا دوست داشتند معلم یا دکتر بشن . ( البته بچه های الان کلی شغلهای دیگه هم دوست دارن مثلا بازیگر سینما ) و پسرا بیشتر دلشون میخواست خلبان بشن و یا مهندس و ... چه آرزوهایی طلایی ؟؟ دنیای بچه هارو دوست دارم . خالص و بی ریاست . بیشتر دوست دارم محیط کار آیندم بین بچه ها باشه تا جونا و نوجونا . اما خوب کجای زندگی دست خودم بوده که حالا باشه ؟ رشته دبیرستانم علوم تجربی .. بعد زبان و حالا علوم اجتماعی ؟؟؟ اونوقتی که کلاس تست کنکور میرفتم معلم زبانم از تست زدنم راضی نبود و استاد فیزیکم همیشه تحسینم میکرد . کار به کجا رسید ؟؟ اصلا تو هیچ کدوم درسهای دانشگاهیم نشونی از فیزیک و ریاضی نمی بینم . بالاترین نمره های اول و دوم دبیرستان من نمره های درس جبر ، هندسه و و ریاضیات جدیدم بودند . اما حالا کم کم جدول ضرب داره از یادم میره ؟؟؟ خنده داره نه ؟؟ میدونید خداییش رشته زبانو رو هوا انتخاب کردم .. اما علوم اجتماعیو از کتابهایی که خونده بودم به این رشته علاقمند شدم . اما هیچ وقت فکر نمی کردم در آینده تو این رشته تحصیل کنم ...این قسمته ؟؟ بازی روزگاره و یا تقدیره !!! خیلی برنامه ها که برای زندگیمون میریزیم از دست ما خارجه . یدفعه میبینی تو یه مسیر تازه با آدمهای تازه داری سیر میکنی !! این به دنیای معصومانه و رنگی بچگی ربط داره که هنوز دنیای آدم بزرگارو لمس نکرده و سعی میکنه با اون چیزایی که میدونه دنیای آیندشو بسازه و یا تقدیره ... میدونید از همون بچگی تا بزرگ بشی چندین هزار بار مسیر زندگی هر فردی عوض میشه و شایدم نشه ؟؟ چند نفر از شما به رویای کودکیتون رسیدید !! همون چیزایی که تو بچگی فکر می کردید براتون اتفاق افتاده .. اما مهم رضایته نه ؟؟! مهم اینه که هر کس تو شرایطی که هست از زندگیش راضی باشه ....
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385
من برگشتم
سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايهی پرندهيی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت میداد
و من گذشتهی پيش از تولدِ خويش را میديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان میبُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقهی تقديرش میگريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.
دشوار است ... ریرا
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهوارهی جهان
کوچکتر از آن میشود که نمیدانم چه ...!
راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزهی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموختهام
سید علی صالحی
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
سلام . میدونم خیلی دیر کردم ، اما اومدم . با دلتنگی فراوان . نمیدونم چرا چند روزیه حالم خوب نیست . دوست دارم یه گوشه دنج گیر بیارم و فکر کنم . وقتی تو خودم هستم بهتر مینویسم . البته خودم اینطور حس میکنم . دیشب یکدفعه یاد وبلاگم افتادم . اینجا .. گوشه دنج ری را ... هی ری را تو یه گوشه دنج داری .. یه جایی که درد دل میکنی و خالی از لطف نیست . عید خوبی داشتم ، با همسرم به مسافرت رفتم . اما یک کمی زیادی خونشون موندگار شدم( لعنت به این قبض تلفن) این اواخر دلم برای خونوادم تنگ شده بود . اما روی هم رفته عید خوبی بود . از اون گذشته کم کم باید به دوری از خونوادم عادت کنم . اونجا هم یکدفعه دلتنگ میشدم .. حس تنهایی می کردم . حالا دوباره اینجام . پشت میز کامپیوترم نشستم و دستام صفحه کیبوردو لمس میکنه . همون کیبوردی که چندین ماهه از ری را و زندگیش داره برای شما مینویسه .... خوشحالم که دوباره اینجا پشت کامپیوتر دلبندم نشستم و مثل همیشه دارم براتون مینویسم .
اینبار دلتنگیم یه بوی دیگه داره . یه جور دیگه اس . یه حس غریب . کم کم دلتنگیم داشت بهم غلبه میکرد . دو سه نفر از دوستامو که میشناختم نشستم تحلیل کردم ( البته به جز اونایی که بخت باهاشون یار نبوده و خودشون زندگیشونو رقم زدن ).. نمی خوام به خودم بنازم اما این نشون میداد که من خیلی تو زندگیم موفق تر از اونا بودم ( تو اون قسمتهایی که خودمون رقم میزنینم و تا حدودی دست خودمونه ). یکمی از خودم راضی شدم . اما نه ؟؟! خیلی وقتها فکر میکنم خیلی بهتر از اینی که هستم میتونستم باشم .این مورد توی تحصیلم خیلی صدق میکنه و وقتی به اوج میرسه احساس میکنم میتونستم دختر خوبتری واسه پدر و مادرم باشم . اونایی که یک عمر زندگیشونو به پای من ریختند . این اواخر که دیگه حرف رفتن پیش اومده بیشتر احساس میکنم که میتونستم براشون بهتر باشم . نمیدونم .. شاید این حس دلتنگی عید روم تاثیر گذاشته و اینارو دارم مینویسم . تا پنج ماه دیگه من 485 کیلومتر از خونوادم دور میشم و نمیدونم چند وقت یکبار میتونم از کارم بزنم و روزگار بهم این فرصتو میده که خونوادمو ببینم . نمی دونم ؟؟ آیا من کاری باید انجام میدادم که نکردم ... امشب از اون شباس که دنبال بهونه برای گریه کردنم ....... شاید این بهانه ای باشه برای دلتنگیم ... از حالا به بعد مینویسم .. مثل سابق ... هیچ چیز مثل این گوشه دنج منو آروم نمیکنه ...
چهارشنبه دوم فروردین 1385
بهار
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند لحظه ای است روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ یادمه وقتی بچه بودیم پشت تموم کارت پستالهای با دست خط بچه گانه مینوشتیم :
مرغ و خروس و اردک عید شما مبارک ...
چه دورانی بود . همش تو فکر عیدی بودیمو و لباسهای نویی که تنمون میکردیم . هیچ غمی نداشتیم . حالا بزرگ شدم .. اما بهترین ایام عیدم همون دوران کودکیم بود . چون خنده ها از ته دل بود و غمها زود گذر . هر چقدر الان خوش باشم اندازه اون موقع نمیشه ...عید بچه ها با بزرگا فرق داره !!!
سال نو به همه دوستای خوبم تبریک میگم ... همیشه خوش باشید و خوشحال ....
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
رسم و رسوم متاهلی :
جمعه نوزدهم اسفند 1384
زن
زن چو بیرون رود بزن سختش، خودنمائی کند، بکن رختش
ورکند سرکشی هلاکش کن، آب رخ می برد، به خاکش کن
مزن زن را، ولی چون بر ستیزد ٬ چنانش زن که هرگز برنخیزد
این شعرای فارسی زبان نیستند که شعرشان آشکارا زن ستیزانه است بلکه، زبان فارسی بشدت مرد محور و ضد زن است. کافی است در محاورات روزمره، در ادبیات نوشتاری کمی درنگ کنیم. در ضرب المثل های روزمره زن مظهر حماقت، نادانی و مصیبت است. هرگونه عمل و صفت منفی با زنان توضیح داده می شود. در ادبیات نوشتاری بویژه ادبیات قدیم کافی است نگاهی گذرا به اشعار شاعرانی چون فردوسی و سعدی و نظامی و... بیاندازیم تا رد پای تفکر ضد زن را در کلام های شاعرانه ببینیم.
زبان بی برو برگرد بخشی فعال از فرهنگ و روبناست. زبان انعکاس ذهنیت جامعه و چگونگی اعمال فرهنگ است. شاید اغراق نباشد که بگوییم اجزا گوناگون روبنا و فرهنگ از طریق زبان به هم متصل می شوند و زبان جایگاه ویژه ای در روبنای هر جامعه و تولید و باز تولید مناسبات حاکم نقش فعالی ایفا می کند. در جهان امروز زبان بهیچوجه نقش خنثی در رابطه با مناسبات میان مرد و زن نداشته و خود به ابزاری در تحکیم فرودستی زنان بدل شده است. از همین رو مبارزه علیه زبان مرد محور مبارزه علیه بخش مهمی از سیتسم مردسالاری است. وقتی زبان را به چالش می کشیم بناچار بسیاری از مفاهیم مردسالارانه را در عرصه ایدئولوژی، فلسفه، اقتصاد، فرهنگ و باور عمومی به چالش کشیده ایم.
حال نگاهی به نقش و کارکرد برخی از مفاهیم زبان بپردازیم.
مرد، پدر واژه ای است برای توضیح کلیه صفت های مثبت و انسانی. مردی مساوی است با جوانمردی، شجاعت و دلاوری. «او واقعا مرد است» یعنی وی آدم خوبی است. و حتی وقتی زنی صفت مثبتی دارد برای توضیح آن به مردان تشبیه می شود. برای نمونه «زن است اما واقعا اندازه ده تا مرد است!!» « یک پا مرد است!!!»
برای توضیح حماقت و نادانی معمولا از نام زن به پسوند و پیشوند هر لغتی استفاده می شود مثلا «گاو ننه حسن» مظهر نادانی است و نه «گاو مش احمد»!! «دوستی خاله خرسه» و نه آقا خرسه! که مثلی است برای حماقت و نادانی. ظاهرا لختی و سستی هم مختص زنان است. وقتی که سمبل لختی و سستی «خاله وارفته»، «خاله رورو» «خاله خاک انداز» است پس معلوم نیست کارهای طاقت فرسای خانگی را چه کسانی انجام می دهند. برای توضیح هیاهو و شلوغی هنوز هم می گویند «مثل حمام زنانه» بله! آقایان که مجبور نبودند یک دوجین بچه قد ونیم قد با خود به حمام ببرند تا صدای هیاهو و فریادشان گوش را کر کند. «خاله گردن دراز» هم یعنی شتر و اشاره ای است به متلی قدیمی که در مورد میانجی یا قاصد بی اهمیت است. زمانی که فردی مزخرف می گوید این ضرب المثل را بکار می برند «چند کلمه از مادر عروس بشنو» . یا برای اینکه بگویند یکی رند است می گویند «هنو نگفتی آشتی بنای النگو را گذاشتی!» که ظاهرا مخاطب زن است. واین ضربالمثلها ادامه دارد.
بسیاری کلمات بطور مجرد بار جنسی ندارند اما اتوماتیک نام زنان یا صفات زنانه محسوب می شوند. البته منظور کلماتی است که معرف خصائل و صفت های به اصطلاح منفی است، مثل شلخته. زن و مرد می توانند شلخته باشند اما کلمه شلخته بتنهایی زن را تداعی می کند یا «پاچه ورمالیده»، «ددری» «کولی» که بی هیچ توضیحی منظور زن است. بدون شک زبان حاصل یک پروسه تاریخی است. کلمات طرفنظر از میل ما هر کدام تاریخ خود را دارند. مثلا کلمه شلخته یا عشوه گری در خود علامت مونث بودن را ندارد اما تاریخا این کلمه برای زنان بکار رفته است و بهمین جهت اتوماتیک استعمال این کلمات زنان را تداعی می کند.
علاوه بر اینها بسیاری از ویژگی های زنانه را با کلمات تحقیر آمیز توضیح می دهند مثلا زایمان کردن می شود «ترکمون زدن» تا جایی که رضا براهنی می نویسد «تمامی مردمی که نفهمیده برای استعمارگران هورا می کشند، تمام آنهایی که قلب شان مثل زائوی کثیفی از تن مندرسشان بیرون مانده است.» (1)
حتما این ضرب المثل را شنیده اید که «مگر ما از صیغه ایم و شما از عقدی» این ضرب المثل در اعتراض به تبعیض قائل شدن است، گرچه موضوعی فراتر از تبعیض را منعکس می کند. این جمله بلافاصله در مقابل ما جامعه ای را قرار می دهد که پدیده زن صیغه ای امری عادی است. جامعه ای که مردان می توانند زنان عقدی و صیغه ای داشته باشند و زنانی که در حالت عقدی هیچ حقوقی ندارند، از زنان صیغه ای حقوق بیشتری دارند!
«زن که رسید به بیست باید به حالش گریست» این هم انعکاس ارزش های یک جامعه است، جامعه ای که زن بعد از بیست سالگی از دور خارج می شود. شاید برخی بگویند که این ضرب المثل انعکاس ارزش های گذشته است. خیر! با نگاهی به دور و بر خود می بینیم این ارزش ها و معیارهای کسانی است که قرار است جزو متجددین جامعه باشند. هر کدام ما حداقل کسی را در خارج می شناسیم که پس از سالها زندگی در خارج، نهایتا دخترجوانی را از ایران با پست برایش فرستاده اند. مردانی با سنین بالا که دخترانی جوان را به بهای زندگی در خارج می خرند! اقایان «متجددی» که تا مغز استخوان آلوده به فرهنگ «اصیل» ایرانی هستند فرهنگی که در ضرب المثلش می گوید «دختر دهساله چون بادام پوست کنده ای است بینندگان را. و پانزده ساله لعبتی است لعبت بازان را. و بیست ساله نرم و لطیف و فربه است. و سی ساله مادر دختران و پسران است. و چهل ساله زالی است و پنجاه ساله را با کارد باید کشت و بر شصت ساله نفرین مردگان و فرشتگان باد!» فرهنگی که از آن بوی تعفن برخاسته است.
«توی سر سگ بزنی زن پیدا می شه» راستی این چگونه جامعه ای است که در آن زن و سگ یک ارزش را دارند! و یا «خون زن شوم است» که مترادف است با «خون سگ شوم است». «جوان را مفرست به زن گرفتن، پیر را مفرست به خر خریدن». و البته اینها ضرب المثل های جامعه ای است که زن در آن شهروند درجه دوم است و در قوانین دولتی اش نیم انسان به حساب می آید، انسان نیمه ای که در قانون نصف مرد ارث می برد، دیه اش نصف دیه مرد است و در زبان محاوره با حیوانات مقایسه می شود! بالاخره اینکه زنان فقط با حیوانات مقایسه نمی شوند بلکه برای تاکید بر فرودستی آنان «زن خلا باشد به هر کاشانه ای، بی خلا هرگز نباشد خانه ای!» و یا «اگر زن خوب بود خدا هم یکی می گرفت!» .
«چوب شورو گله، هرکی نخوره خله!» بی جهت نیست که می شنویم زنی بعلت کتک خوردن مداوم از همسرش تقاضای طلاق می کند و قاضی شرع ضمن اعتراض به او می گوید «خانم از غریبه که کتک نخورده ای از شوهرت کتک خورده ای!» یعنی کتک خوردن از شوهر امری کاملا عادی است!
«دختر فقط یک شب دختر است، ولی شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست»! و البته این ضرب المثل جامعه ای است که بکارت دختران یکی از ارزش های مهم جامعه است.
تو زن نو کن ای خواجه هر نو بهار
که تقویم پارینه، ناید به کار
این هم پند و اندرز سعدی شاعر و معلم اخلاق به مردان است. در جامعه کنونی ایران حرف های سعدی شکل قانونی هم به خود گرفته است و مردان می توانند هر ساله بدون هیچگونه محدودیت قانونی به اندرز سعدی گوش داده و تجدید فراش کنند!
مریم پاک نهاد جبروتی در کتاب بنام «فرادستی و فرودستی در زبان» بر پایه تحقیقات خود به این نتیجه می رسد که استعمال اصطلاحات ضد زن در نزد مردان جوان بسیار متداولتر از مردان سنین بالاتر است. ظاهرا معیار مرد شدن با مصرف اصطلاحات ضد زن رابطه مستقیم دارد!
هدف از بیان مطالب بالا ارائه یک تئوری یا نطریه جدید نیست بلکه کوششی در گشودن مبحث بازشناسی زبان فارسی و کارکرد زبان بعنوان یکی از عوامل تشدید و تداوم مردسالاری و پدرسالاری در بین روشنفکران و بالاخص فعالین جنبش زنان است. مبارزه با زبان زن ستیز خواه و ناخواه به تعمیق درک زنان از ریشه ستم و چگونگی مبارزه با آن کمک خواهد کرد. استفاده از اصطلاحات ضد زن را نمی توان فقط به حساب سهل انگاری گذاشت، بلکه این امر مرتبط است با جان سختی تفکر مردسالارانه. چرا روشنفکرانی که ساعتها بر سر «و» یک جمله با یکدیگر جدل می کنند براحتی می توانند کلماتی را برای زنان مصرف کنند که تاریخا برای تحکیم و تائید بر فرودستی زنان است و هرگز مورد اعتراض هم قرار نمی گیرند.
حتی در میان نیروهای مترقی و انقلابی نیز تقریبا بندرت دیده شده است که زبان مرد محور را به چالش بطلبد. بنظرمی آید این کم کاری یا کم بهایی ریشه در یک دیدگاه فلسفی دارد. مختصرا به یکی از استدلالات تئوریک این کم بهایی در بین نیروهای منتسب به چپ یا مارکسیست می پردازم.
از نظر فلسفه علمی ماتریالیسم دیالکتیک جامعه دارای دو بخش روبنا و زیر بناست. زیربنا مجموعه روابط تولیدی است. روبنا نیز پوسته ای است متناسب با این روابط تولیدی و بعبارتی هر روبنایی انعکاس زیر بنای خاص است و به نوبه حود نقش فعالی در تقویت و تحکیم آن دارد. در این تعریف فلسفه، ایدئولوژی و فرهنگ و ادبیات و هنر در بخش روبنای یک جامعه قرار می گیرند. بر پایه همین نگرش زیر بنا تعیین کننده روبناست و روبنا تابع تغییرات زیربناست و برای تغییر روبنا باید زیربنا را تغییر داد.اما روبنا بخش منفعل زیربنا نیست. و روبنا و زیربنا بر یکدیگر تاثیر متفابل دارند. و در برخی مقاطع روبنا نقش مرکزی و تعیین کننده ای در تغییر زیر بنا ایفا می کند.
در حقیقت برداشت سطحی از این علم زمینه دیدگاههای مرحله گرایانه را فراهم می کند. نظراتی که بشیوه مکانیکی زیر بنا و روبنا را از هم جدا می کند و در عمل مرحله گرایانه می شود. مردسالاری بخشی از مناسبات کلی جامعه طبقاتی است یعنی هم در زیربنا وجود دارد و هم در روبنا خود را نشان می دهد. بنابراین همان اندازه که تقلیل مردسالاری به مسئله فرهنگی دیدگاهی غلط و غیر علمی است. نادیده انگاشتن فرهنگ – و در این زمینه مشخص زبان - در تحکیم و یا حتی تغییر مناسبات مرد سالارانه غلط و غیر علمی است. بحث بر سر این نیست که صرفا از طریق مبارزه با فرهنگ زبانی می توان بر نظام مردسالار غلبه کرد. اما مبارزه علیه جوانب گوناگون مردسالاری راه را برای پیشروی زنان و پیشروی مبارزات انقلابی باز خواهد کرد. هرچه درک زنان – و همچنین مردان - از جوانب گوناگون ستم بالا برود و ارتباط اشکال مختلف ستم ها را با یکدیگر دریابند آنگاه مبارزه ما موثرتر خواهد بود. بی شک نظام مردسالار متکی بر دولت و قدرت سیاسی است و بدون سرنگون کردن آنان ممکن نیست از شر نظام استثمار و ستم و بی عدالتی خلاص شد. اما مبارزه علیه نظام مردسالاری و سرنگونی این مناسبات از مجرای مبارزات گوناگونی گذر خواهد کرد و یکی از این مبارزات هم عرصه زبان مردمحور است.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
* مقاله فوق برگرفته از سخنرانی رزا در اتاق پالتاکی میز گرد است. در این متن از مقاله بسیار مفید احمد سیف «جنسیت و فرهنگ: زن ستیزی در ایران» استفاده شده است. – هشت مارس
منابع:
1 – رضا براهنی، تاریخ مذکر- صفحه 207
2 – جعفر شهری، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران 1369، جلد ششم
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
دیگر منتظر آمدنت نمی مانم
تا بر تمام دریاها پرواز کنم
و برای همهی گنجشکهای گرسنه دانه بیاورم.
گفتی که میآیی و برای چشمهی پایین دره
بوتههای گل سرخ میآوری تا بیهوده هرز نرود.
گفتی که میآیی
و هرگز سایهی تو را در آستانهی در ندیدیم
هنگامی که آفتاب ذره ذره
درختان باغ را میخشکاند.
تو که نیامدی
من تمام دریاها را گریه کردم
و همهی گنجشککان گرسنه را نان شدم.
نگران آمدنت نباش
که چشمهی پایان دره هرز نمیرود
خشک شده است دیگر
[مثل گلوی من
مثل گریههایم.]
و باغها،
آفتاب را، به سایهها نمیبخشند.
*نوشته شده توسط یه دوست ....
دوشنبه هشتم اسفند 1384
زنان بیوه
نمیدونم چند نفرتون برنامه هزار راه نرفته که چند ماه پیش از شبکه دو پخش میشدو نگاه میکردید . یک برنامه پر بیننده که راجب مشکلات خانواده ها و طلاق و .. صحبت میکرد . حالا بگذریم همش سعی میکرد ازدواج سنتیو تبلیغ کنه و همش از دوستیهای خیابونی بد میگفت . میدونید عشق و دوست داشتن نباید از سر بچگی باشه . اگر تو سنی اتفاق بیافته که دختر یا پسر به بلوغ فکری نرسیده باشند ، به بن بست می رسند . حالا این ازدواج به سبک سنتی صورت گرفته باشه و یا به سبک دوستی ؟؟!!! یکی از معایب این برنامه این بود که همش سعی داشت تو ذهن جونا فرو کنه که همه ازدواجهای سنتی آینده خوبی دارن و ازدواجهایی که بر مبنای دوستی صورت میگیرند به بن بست می خورند ... ولی خوب از اون برنامه هایی بود که بیننده زیادی داشت و از طبقه پایین گرفته تا تحصیلکرده های سطح بالای جامعه اکثرا این برنامه نگاه میکردند . به نظر من برنامه هایی که اینطوری طرفدار دارن خیلی راحت میتونن فرهنگ سازی کنند . میتونن با بررسی این گونه مسائل مشکلاتو تا حدودی حل کنند . چرا برنامه ای که تا این حد میتونه برای فرهنگ و مردم مفید باشه باید ادامه پیدا نکنه ، و هزینه ها صرف فیلمهایی مثل جزیره ایکس بشه ( حتما فیلم مزخرف جزیزه ایکسو یادتون هست ) .
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
از اینکه این مدت بدون خبر غیبم زد معذرت میخوام . از همه دوستای خوبم که بهم سر زدند ممنونم . سعی میکنم دوباره مثل سابق حداقل هفته ای یکبار آپ کنم ... میدونید قبلا فکر میکردم خلایی تو وجودم هست که با وبلاگم پر شده . اما حالا که اون خلا پر شده میبینم وابسته همتون شدم . از همتون ممنونم ....
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
ولنتاین
روایات زیادی در باره ولنتاین وجود دارد که یکی از انها به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل در جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد.. و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند. در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند...
به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده است... این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور نیز بوده است... . عشق اون براي اون دختر و ايمان و اعتقاد قوي اون باعث شد بتونه قبل از مرگش به طور معجزه آسايي نابينايي دختر رو شفا بده . عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين قبل از مرگش غزل خداحافظي رو براي اون دخترخواند. يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند . عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است... شاید دلیل اینکه امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت دیرینه ولنتاین زندانی باشد...
به هر حال روایات درباره ولنتاین بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده است.... تعجبی ندارد اگر در قرون وسطی ولنتاین یکی از محبوبترین قدیسه ها بین مردم انگلستان و فرانسه بوده باشد.
راستی خوش به حال ولنتاین ، نه ؟؟؟؟!!
به همه و همه مخصوصا همسر مهربونم ولنتاینو تبریک میگم ... همیشه عاشق باشید .
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
عشق یا هوس
حالا شش سال از این ماجرا می گذره و لیلا یک دختر چهار ساله داره . اما نمیدونم لیلا میدونه یا نه که شوهرش هر شبی که کارخونه باشه ، یک نفرو تو اطاقش مهمون میکنه و دست رد به سینه هیچ خانمی نمیزنه . اونم با ثروتی که از زنش به ارث برده ....
اینارو گفتم تا بدونید اکثر مواقع ( میگم اکثر مواقع نه همیشه ) خونواده ها یه چیزایی میدونن که با بعضی ازدواجها مخالفت میکنند . پسر و دختر فرقی نمیکنه ، این روزها دخترها گرگتر از پسرا شدن ...چشاتونو باز کنید ...
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
* ببخشید یک مدتی خیلی درگیر بودم . میدونم که درک میکنید . از همتون به خاطر تبریک ممنونم .... در ضمن لینک هر کیو اضافه نکردم تو کامنتام بنویسه تا لینکشو اضافه کنم ....
راستی امشب نمیشد برای بچه های بلاگفا کامنت بذارم . این بلاگفا بعضی وقتها قاطی میکنه!! نمیگم به همه ، ولی به اکثر وبلاگها سر زدم ..
به وبلاگ پروانه جونم هم سر زدم .. هر کاری کردم نشد کامنت بذارم . نازنینم تولدت مبارک ... هر روزت بهتر از دیروز باشه و پرم از آرزوهای خوب خوب ...
سه شنبه یازدهم بهمن 1384
ازدواج
دوشنبه سوم بهمن با برادرم قرار ملاقات داشتند و همو دیدن . میدونید ما خودمون سه تا بچه هستیم ، خونوادم و من روی تعداد بچه حساس هستیم و خوشبختانه اونا هم مثل ما سه تا بچه هستن و دقیقا به همون ترتیبی که ما هستیم . یعنی برادر بزرگتر داره و خواهرش بچه وسط است و خودش هم بچه آخر خونواده است . میدونید من بین برادرم و اون گیر کرده بودم . نمیدونستم باید طرف کدومشونو بگیرم . برای همین سعی میکردم تا میشه اصلا صحبتهای طرفینو به هم نرسونم . تا هم برادرم راحت تصمیم بگیره و هم اون خودشو نشون بده ... هر چی که باشه اگه آمار میدادم شاید خیلی تغییرات در رفتارش به وجود می اومد . اما اینطوری همه چیز روال طبیعی خودشو طی کرد ...
خلاصه تا اونجایی که عقل و صحبتهایی که باهاش کرده بودم اجازه میداد ، همه چیز درست پیش میرفت.. یک خونواده گرم و صمیمی ... خواستگاری برای اون خیلی راحتتر بود تا برای من .. چون برادر بزرگم که دیده بودش و تائیدش کرده بود . با برادر کوچکم هم صحبت کرده بود .. فقط مامان و بابام مونده بودن . تازه ذهن مامانمو هم آماده کرده بودم .. یعنی فقط قرار بود زیر نگاه دو نفر باشه .. اما من وای ؟؟؟ برادر بزرگش ، خانم برادرش ، خواهر و شوهر خواهرش و مادر مهربونش ... حتی بچه خواهرش هم که یک دختر خانم هفت ساله بود میخواست زن دایی آیندشو ببینه .. یک بچه کوچولوی هفده ماهه هم بود که بچه برادرش بوده بود و کلی مجلسو از حالت رسمی درآورده بود ... اولش کمی خجالت کشید اما کم کم بلبل زبونیهاش شروع شد .... دیگه همه عروسو دامادو ول کرده بودن و با بچه بازی می کردن .. خلاصه با اینکه ما تموم حرفامو زده بودیم و حتی مهریه و قرار عروسی و شرایط ازدواجو تعیین کرده بودیم ، ما رو تو اتاق فرستادن تا با هم صحبت کنیم . توی این میونه فقط بابای من نمیدونست که ما با هم قبلا صحبت میکردیم . حس کردم همه چقدر تو دلشون بهمون خندیدن . آخه حدودا دو ماه و نیمه که ما با هم روزی پنج تا شش ساعت صحبت میکردیم ( فکر کنید اونم همش با موبایل ، طفلک آقای داماد ). خلاصه رفتیم تو اتاق .. من که حرف کم نمیارم ، اونایی که منو میشناسن میدونن . آلبوم عکسامو نشونش دادم و کلی با هم خندیدیم . حدودا یک ساعت و نیم تو اتاقم بود .... . راستی یادم رفت بهتون بگم . یکسال از من بزرگتره ... برای همین هر دومون توی سنی هستیم که کارمون از احساسی بودن گذشته . در حالیکه دوست داشتن مهمه همیشه منطق باید در کنارش باشه . در کنار اینکه این مدت بهش وابسته شده بودم سعی کردم منطقی تصمیم بگیرم . ( حالا خصوصیات اخلاقیش بمونه که تا جایی که امکان داشت همه چیو سنجیدم )
بعد از دو هفته ما جواب دادیم و نهم بهمن عقد محضری کردیم .. حالا من یک خانم متاهلم ، اما نمیدونم چرا حس نمیکنم که متاهل شدم . وقتی با هم بیرون رفتیم ، من فکر میکردم که هنوز با دوست پسرم هستم . البته اون چنین حسیو نداشت و میگه متاهل بودنو حس میکنم .. چرا من اینطوریم نمیدونم . با اینکه دوسش دارم و میدونم که با اون ایده هایی که تو ذهنم داشتم خیلی تطابق داره ، اما چرا حس نمیکنم ؟؟؟ از امروز صبح که رفته تازه حس میکنم چقدر دوسش دارم و دلم براش تنگ شده ( آخه شهرشون با ما پنج شش ساعت فاصله داره ) ....
ببخشید اگر بد نوشتم ... نمی دونم چرا اصلا تمرکز ندارم . فقط خواستم خبرتون کنم .
دوشنبه دهم بهمن 1384
دیدار
ساعت 8 از خونه زدم بیرون . با خودم گفتم هی دختر !! یعنی کار درستی انجام می دی ؟؟ گفتم نهایتا میگی نه ؟ دوباره گفتم این همه راهو میاد که تو بهش بگی نه ؟؟ گفتم خوب خودش گفت میخواد بیاد منو ببینه تا اگر با هم به تفاهم رسیدیم با خونوادش بیان جلو . اصلا از اولش هم میخواست با خونوادش بیاد تا خلوص نیتشو به من ثابت کنه . اونقدر از این آدما نامردی دیدم که دیگه حرف هیچکیو باور نمیکنم . اما این تو صداش آرامشی داشت که منو جذب میکرد . با خودم گفتم همه چیزو به خدا بسپار .. به کسی که همیشه هواتو داشته . و تو وجودشو احساس میکنی . هر چی تا حالا پیش اومده خیر بوده . خودتم اینو میدونی ...
اصلا نفهمیدم چطوری دانشگاه رسیدم . دلم داشت شور میزد . سعی کردم به ساعتم نگاه نکنم . قول داده بود تند نیاد . اما باز دلم شور میزد . اومدم سر کلاس بچه ها نشسته بودن . تو این کلاسمون تنها خانم کلاس منم . اومدم پیش یکی از بچه ها نشستم . دکتر نیومده ؟؟ نه هنوز . اومدم بیرون حوصله صحبتهای بچه هارو نداشتم . فقط دلم میخواست زمان بگذره . رفتم مرکز اینترنت . گفته بودم اسم پایان ناممو عوض کردم . ( همون موضوع اما با یک اسم دیگه ) موسیقی محلی سرچ کرد اما حتی یک مورد هم یافت نشد . گفتم فقط به خاطر کلمه محلی نزدیک بود موضو به این توپیو از دست بدم . اما چون فرمو عوض کرده بودم و امضا استاد راهنما نبود برام ثبتش نکردن . گفتم الان دکتر میاد و امضا میارم براتون . گفت دکتر .. برادر خانمش فوت کرده و نمیاد .. زنگ زدم به موبایلش ... خاموش بود . اومدم پایین بچه ها بریم امروز تعطیله ؟؟ حالا تا 12 چکار کنم .... اونم با این دلشوره ؟؟! زنگ زدم بهش . .. قولت یادت نره . من خیلی نگرانم . نه بیشتر از 120 نمی آم .. من کلاسم تشکیل نشد ( چه اشتباهی کردم بهش گفتم چون بعدش فهمیدم تندتر اومده ) زنگ زدم مریم خونه نبود ... شانس ندارم که .. زنگ زدم به سارا ... مهمون میخوای یا نه .. من نهار نمیمونم اما میخوام بیام بهت سر بزنم .. گفت قدمت سر چشم ....
دوباره زنگ زدم بهش .. کجایی .. من میرم خونه دوستم . رسیدی زنگ بزن . طبق معمول سارا با قیافه خندان ظاهر شد و.. هی نگام کرد گفت چه خبر ؟؟ گفتم میگم وایسا ... گفت خوب جون بکن . دارم میمیرم از دلشوره ؟؟ گفتم قراره امروز یکیو ببینم . تا ببینم قسمت چی باشه . گفت من میگم چشای این دختره امروز برق میزنه هی میگید نه ؟؟ کلی بالا پایین پرید . آخ جون عروسی عروسی .. گفتم بی خیال . هنوز هیچ خبری نیست . فقط قراره همو ببینیم . ساعت 11.45 بود که زنگ زد . من رسیدم کجا برم . آدرس یه رستورانو دادم که اونجا بره . منم سریع آژانس گرفتم . قلبم داشت از دهنم بیرون میزد . پول آژانسو که حساب کردم ، دیدمش تو ماشین منتظرم بود . ماشینشو پارک کردو رفتیم رستوران ...
بعد از چند هفته همو بیشتر شناختیم . خونواده هامون هم در جریان هستن . اما من هنوز تردید دارم . بعضی وقتها میگم این همونیه که من میخوام . و بعضی وقتها میگم زود قضاوت نکن . اما چیزی که جالبه اینه که خیلی حالتهای روحی یکسانی داریم . من هنوز هم تردید دارم نمی خوام حماقت کنم ( خوبیش اینه که زمان کافی دارم )... بهم فرصت داده تا هر وقت که میخوام جواب بدم . خوشبختانه این آمادگیو داره که هر زمانی بگم بیاد جلو ... حتی فردا ... بعد از جواب من نوبت تحقیقات خونواده هاس . تحقیقات خونواده اون و من ؟؟؟ نمیدونم برای شناخت چه مدت زمان لازمه . اما تا به شناخت نرسم این ریسکو نمیکنم . هم به خاطر اون و هم به خاطر خودم ...
جمعه هفتم بهمن 1384
باران
نوشته بود : من حوصله بازی و ادا و اصول جوانها را ندارم . اتفاقی آمدم و اسم تو، توجهم را جلب کرد . باران ، ... فقط همین . او هم برایش نوشته بود : من هم خیلی کم اینکارو می کنم . اما از اینکه با شما آشنا شده ام ، برای اینکه خوشحالی اش را نشان بدهد ، روی آدمک خندان کلیک کرده بود . مرد هم برای اینکه جدی بودن خودش را اثبات کند ، روی آدمک تبسم کلیک کرده بود .
سر کلاس که بودند به بقیه تشر ده بود که چرا اینقدر جزئیات چت کردن را می پرسید . اصلا در شان ما هست ؟ و آنوقت چشمش را هشت تا کرده بود تا خوب یاد بگیرد . زل زده بود به دهان معلم کامپیوتر ، تا کلماتی را که از دهانش خارج می شود زودتر از همه بقاپد .
حالا امشب دوباره پشت کامپیوتر نشسته و ...
باران دوباره آمد .. برایش نوشت :
- روزها دیگر تنها نیستم ، شما با من هستید . خیلی دلم میخواهد ببینمتان .
برایش نوشت : آنوقت اگر از قیافه من خوشت نیامد ؟
باران نوشت : من در بند چشم و ابرو، کلا ظواهر نیستم .
او هم بلافاصله نوشت : بی خودی نیست که من روزبروز مشاق تر میشوم ساعت 10 بشود تا با هم صحبت کنیم . من هم ابرو به بالا برایم اهمیت دارد و محتوای فکر و مغز آنها نه چیز دیگر ...
باران علامت آدمک خوشحال را دوبار پشت سر هم برایش فرستاد . به این ترتیب قرار شد روز بعد همدیگر راببینند . برای باران نوشت : دختری که من با او آشنا شده ام ، دلم میخواهد سر ساعت 8 کنار گلفروشی میدان .. باشد و یک روزنامه لوله کرده هم توی دستش باشد . باران نوشت : باشه . اما من چطوری شما را بشناسم ؟ بریش نوشت : مطمئن باش من از چند قدمی که به تو نزدیک شوم ، تو مرا خواهی شناخت .
عقربه کوچک ساعت روی 8 قرار گرفته بود . اما هنوز دقایقی چند به ساعت موعود باقی مانده بود . لحظاتی بود که قطرات باران بر سرعت قدم هایش افزوده ودیگر نم نم نبودند . قسمتی از موهای باران که از زیر روسری اش بیرون زده بود حسابی خیس شده بود . روسری اش را جابجا می کند ، روزنامه اش را همینطور . نوک انگشتانش از سرما گزگز میکند . خودش را سرزنش میکند از اینکه عجله کرده بود و دستکش نیاورده . اما چتر ، او مخصوصا چتر نیاورده بود ، آخر یک روز برایش نوشته بود : فکرش را بکن یک روز من و باران بخواهیم زیر باران راه برویم . تصورش هم برایم بسیار لذت بخش است . صدای هر قدمی ، نزدیک شدن هر کسی به او باعث میشد قلبش هری بریزد .
پراید سفیدی کمی دورتر از گلفروشی توقف می کند . مرد در حالی که دستی به موهاش می کشد به راننده آژانس می گوید : لطفا از کنار آژانس و گلفروشی آهسته بروید تا من پیاده رو را خوب ببینم . راننده به آرامی از کنار پیاده رو می گذرد . مرد هیکل درشتش را کمی به شیشه نزدیک می کند . بی آنکه پیاده شود به دقت دختر را نگاه می کند و زیر لب می گوید : قیافه ای ندارد . تازه دماغش هم کمی بزرگ است . مثل موش آبکشیده شده و در حالی که لبخند می زند می گوید : این هم از باران . متشکرم آقا . لطفا مرا برگردانید به همان جا که سوارم کردید .و همانطور که لم داده ، به اتاقش فکر می کند و کامپیوترش ، به نغمه ، به مهتاب و ....
* برگرفته ار مجله کارنامه ...
دوشنبه سوم بهمن 1384
من اومدم
میدونید یک مشکل دیگه ای هم پیدا کردم . برادرم وبلاگمو دیده . نمیخوام کسی بدونه تو این کله من چی میگذره . البته آدم باحالیه چیزی نمیگه . آاخه من هر چی تو ذهنمه اینجا مینویسم . دفعه اول که وبلاگو دید خندش گرفته بود . خیلی براش جالب بود . مخصوصا پست زندگی زناشویی و خواستگاری سنتی .. باورش نمی شد انشام اینقدر خوب باشه . اصلا دلم نمیخواست پست زندگی زناشوییو بخونه . نمیخواستم از زندگی دوستم بدونه . اما تا خوندش فهمید که درباره کدوم دوستم نوشتم . فکر کنم از حالا به بعد اونم بیاد و وبلاگو بخونه . اما بعید میدونم کامنت بذاره . میدونید بعد از پست دیدار و خواستگاری سنتی تازه فهمیدم خیلیها هستن که میان و بهم سر میزنن . اما کامنت نمیذارن ...حالا برادرم هم بهشون اضافه شد . یه دوستی هم دارم که قالب وبلاگو برام درست کرده . اما از سبک نوشته هام خوشش نمیاد . خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم . اصلا فکر نمیکردم بیاد و بلاگو بخونه . اما وقتی پست دیدار و خواستگاری سنتیو خونده بود برام ایمیل زده بود . اونم جز کسایی بود که فکر نمیکردم اصلا سر به من بزنه . و یه دوست قدیمی که کاملا منو میشناسه و اکثرا برام کامنتشو آف میذاره و توضیح میخواد . ری را این کیه .. اون کیه ..تو واقعا داری ازدواج میکنی ؟؟؟ و خیلی چیزای دیگه ... امروز حساب کردم حدودا 7 نفری هستن که منو کامل میشناسن وآدرس وبلاگو دارن .بعضی ها هم منو ندیدن اما دورادور منو میشناسن وبا هم صمیمی هستیم . مثل آرایه ، مهرگان ، دیونه عاشق ، تارا ، سارا ، عشق آبی ( برادرکوچولوی من ) و ...
سعی میکنم مثل سابق دوباره راحت بنویسم . با اینکه برادرم وبلاگو دیده . دیگه مهم نیست .. آخه اگر چیزیو هم بخونه از اون دسته آدمها نیست که به روم بیاره .... جالب اینه که ازم سوال کرد دفعه بعد درباره چی میخوای بنویسی . منم گفتم همه منتظر جواب پست دیدار هستن ... خندش گرفته بود . به زودی خبرتون میکنم .. همین روزا همه چیز مشخص میشه ...بازم منتظر باشید ...

