تبليغاتX
روسری آبی
امروز 

سه شنبه سی ام بهمن 1386

باغ خاطرات

 یادمه بچه که بودیم همیشه پنج شنبه ها میرفتیم باغ بابابزرگم . باغی که پر از انواع میوه بود . با بچه های دایی و گاهی هم خاله همیشه اونجا جمعمون جم بود . از اون باغ خیلی خاطره دارم . بعد از مرگ مادر بزرگم هیچ کس زود به زود اونجا نمی رفت . گاهی کارگرا برامون ا ز باغ میوه می آوردن و گاهی هم خودمون می رفتیم . دو سالی هست بابابزرگم فوت کرده . حالا دیگه کسی به اون باغ نمی رسه  و  ورثه می خوان باغو بفروشن .. نمیدونم گاهی ادما عادت می کنن همه چیز حاضر و آماده در خونشون بیاد . نکته جالب اینه که چون قسمتی از خاطرات بچگیم تو اون باغه ، صد ها بار بعد از فوت بابابزرگم باغو خواب دیدم . با اینکه الان هیچ کس به باغ نمی رسه ، اما همیشه تو خوابام اون باغو خیلی سرسبزتر از گذشته و حتی با انواع  اقسام گلا خواب میبینم . نمی دونم چه حکمتیه که هیچ وقت اونو بد نمیبینم . اون هفته به شوخی به مامانم میگم نکنه براتون تو باغ گنجی چیزی گذاشته باشن ؟؟؟ شاید به خاطر اینکه برام پر از خاطرات خوبه اونو اینطوری میبینم . اما مهمتر از همه اینکه قراره اونو بفروشن و چون تو یه جای خوب قرار داره می خوان تیکه تیکه بکنن و بفروشنش تا توش خونه بسازن .. حیف از اون همه خاطره های خوب .... و شاید حیف از اون همه زیبایی که می خواد بشه اجر و اهن و سیمان ...

 پیوند : خیلی وقته دوباره هوای نوشتن دارم . ولی از ترس اینکه دوباره مثل سابق نتونم بنویسم شروع به نوشتن نکردم . اما خوب بالاخره تصمیم گرفتم و شروع به نوشتن کردم . البته بعضی اوقات دوباره کتف دردم شرو میشه . فکر میکنم این درد می خواد تا اخر عمر منو همراهی کنه . اما خوب یه روز کم یه روز زیاد می خوام بنویسم . شاید یه روزی پیر شدم و اینجا تنها دفترچه خاطرات روزانم بود و شاید هم روزی اونو به بچم نشون بدم  نمی دونم ..... ا

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:38 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   •