ررر روسری آبی
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
اینبار دلتنگ کامپیوترم هستم
از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتند ممنونم .
به خدا بی معرفت نیستم . رم و مادربورد کامپیوترم سوخته و اینجا آدرسهارو هم بلد نیستم که برم کافی نت . مثلا اومدم سرعت کامپیوترو بالا ببرم . رم سر جاش نرفته بود مادربوردم هم سوخت ...
تنها دلخوشیم اینجا اینترنت بود که اینم اینطوری شد . مادربوردو قراره بفرستند تهران درستش کنند .
به محض درست شدن کامپیوترم می ام و براتون کامنت میذارم ...
راستی یک هفته ای رفتم خونمون و به مامانم اینا سر زدم . دارم کم کم به اینجا عادت می کنم . اما تنها سرگرمیمو فعلا از دست دادم .
دوشنبه یکم آبان 1385
تولد وبلاگ
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا بعد از یکسال دور از شهر و خونوادم ، خونواده جدید تشکیل دادم .با اینکه همسرم خیلی خوبه اما بعضی وقتها دلتنگ میشم . حدودا یک ماه و نیمه که اینجا ساکن هستم که البته حدود ۲۰ روزشو برای کار دانشگاهی به شهر خودمون رفته بودم . هنوز خیابونها و آدرسارو یاد نگرفتم و هر وقت می خوام بیرون برم همراه با همسرم میرم . فقط یکبار تنهایی تا مرکز شهر که از اینجا دو ایستگاه ماشین فاصله داره رفتم و برگشتم . همه جا در خواست کار دادم . احتمالا از بهمن ماه تو دانشگاه به صورت حق التدریسی مشغول به کار میشم . دلم داره لک میزنه برای حال و هوای دانشگاه ... دلم میخواد آنچه از رشتم یاد گرفتم و دیدمو نسبت به زندگیم عوض کرد به دانشجوها یاد بدم . از طرفی مجبور میشم بیشتر مطالعه کنم و این خیلی مهمه ...به چند تا اداره هم درخواست دادم که در مراحل اولیه به خاطر معدلم خیلی استقبال کردند اما نمی دونم کی جواب بدن...
اوضاع روحیم به هم ریخته ، چون هیچ وقت اینطوری راکد نبودم . بعضی وقتها تو اینترنت گشتی میزنم . اما خیلی بی حوصله شدم ...
این روزا باز دلتنگم ......
