ررر روسری آبی
امروز
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
یک خاطره
یکبار تو زمان نامزدی بدون اطلاع شوهرم یک هفته جلوتر عازم شهرشون شدم . اما به شوهرم نگفتم که مسافرم . روز قبلش با مادر شوهرم تماس گرفتم و گفتم دارم میام . اما ازش قول گرفتم به همسرم چیزی نگه !! خدائیش اونم چیزی نگفته بود . خلاصه اونروز صد دفعه به هم زنگ زدیم . گفت حس میکنم داری بهم نزدیک میشی ؟؟ خندیدم و گفتم خوبه حس قشنگیه ؟؟ پس تو همین حست بمون تا هفته دیگه که قراره بیام و ببینمت . آخه دو ماهی میشد که همو ندیده بودیم . نزدیکیهای شهرشون که رسیدم براش زنگ زدم ... سلام .. هنوزم دلتنگی یا دلتنگیت تموم شد ؟؟؟ گفت چطوری تموم میشه ؟؟ گفتم پس تا ۱۰ دقیقه دیگه ترمینال باش ؟؟ آقا شوکه شدن اون همانا و داد زدنش از خوشحالی همانا ....
این گذشت تا اینکه یکماه بعد بعد از آخرین امتحانم بهم زنگ زد و وگفت شب تا ساعت چند بیداری .. من می خوام بهت زنگ بزنم . الان کار اداری دارم و نمی تونم .. تا شب هم درگیری دارم .. با خودم گفتم این چه درگیریه که جدیده و تو تا ۱۱ شب کار داری ؟؟ گفت شب که زنگ زدم بهت میگم بهت میگم . ساعت حدودا ۱۰.۴۵ شب بود که به موبایل زنگ زد و گفت تا ۱۰دقیقه دیگه به تلفن خونه زنگ میزنه ؟؟ منم شب قبلش اصلا نخوابیده بودم . تا اون موقع هم منتظر زنگ اون بودم .. برا همین رفتم تو اتاقم که از تلفن اتاق باهاش صحبت کنم که یه هویی دیدم زنگ خونه به صدا دراومد . قیافه منم اونشب دیدنی بود .. خودمونیما !!!جبران توپی کرد..
دوشنبه هفدهم مهر 1385
دانشگاه در سال 57
بچه درس خونای سال ۵۷ ببینید کلی حال کنید . آخه اونموقع ها هر کسی که اطلاعات بالایی داشت دانشگاه می رفت و درس می خوند .
.jpg)
شنبه هشتم مهر 1385
نماینده قدیمی شهر ما
چهار سال معلم معارف دبيرستانمون بود . يه پيکان کار قراضه سبز رنگ داشت که با اون سر کار مي اومد . کلي ادعاي مومني داشت . يادمه يه روز يه خانم اومده بود دبيرستان و مولودي مي خوند و بچه ها هم دست ميزدند . کلي داد و بيداد راه انداخت که اين چه وضعشه ؟؟؟ اين خانم داره آواز مي خونه !!! حرامه ؟؟؟ از بچه هايي که يکمي مانتوشون کوتاه بود يا موهاشون بيرون بود بدش مي اومد .. هميشه تو کلاسها مي گفت زندگيو راحت بگيريد. اين همه هزينه عروسي و .. برا چيه ؟؟ مي تونيد به جاي اون به فقرا کمک کنيد و... چکار داريد .. از اون حزب اللهي هاي خشک مقدس .. سه سال برا نمايندگي مجلس کانديد شد ...
حاجي را تمام بر و بچه هاي جبهه مي شناسند .. کمک حاجي به فقيران شهر زبانزد خاص و عام است . حاجي ساليان سال است که به بچه هاي اين شهر درس ايثار و فداکاري مي دهد ....
خلاصه سال اول کمترين رأيو اون آورد .. اما بعد از وعده وعيدي که داد و چون نماينده قبلي هيچ کاري نکرد ، مردم اميدوار شدند که شايد اون به وعده وعيداش عمل کنه ...اين شد که وقتي براي بار سوم کانديد شد ، نماينده شهر ما شد . يادمه ديگه هيچ کس به جز خانواده هاي شهدا و جانبازانو نمي شناخت .. به تنها کسايي که تو شهر کمک کرد اونا بودند .هيچ کار مفيدي هم براي شهر نکرد . فقط خبر مي اوردند که فلان کارخانه رو با فلان نماينده تو فلان شهر زده ؟؟ وضعش روبراه روبراه شد .. دفعه بعد تنها کسايي که بهش راي دادند همون افرادي بودند که براشون کار انجام داده بود . مثلا يکي از هم کلاسي هاي من که با کلي تجديد و .. به زور ديپلم گرفته بود و زورکي با سهميه شهيد دانشگاه رفته بود ، خيلي راحت با وساطت نماينده محترم يک جاي خوب، با حقوق بالا و حتي خونه شخصي اونم با معدل پايين به مدد ايشون استخدام رسمي شد ... بعد کلي بچه هاي با استعداد شهر با معدل بالا بايد در به در دنبال کار مي دويدند ...
حلا بعد از چند سال خبردار شدم که بعد از نمايندگي مجلس يه شغل بهتر بهش دادند . قبل از ماه رمضون عروسي پسرش بوده . از کرايه لباس عروس که 700000 تومن شده و آرايشگاه که 800000 تومن شده بگذريم ، عروسي توي يکي از هتل هاي بالا شهر تهران بوده . اونم با انواع غذاهاي مختلف . کسي که هميشه سر کلاسها از حديث ها صحبت مي کرد و با اسراف مخالف بود ، اين طوري به حرفاش عمل کرد . جالبتر اينکه ديدن دختر 19 سالش با اون مانتو کوتاه زير باسنشون و ابروهاي برداشتشون و .. براي ما جالب بود ... با اينکه از حرفاي خاله زنکي بدم مي اد اما دلم نيومد اينو ننويسم .به معلماي خوبمون توهين نمي کنم، ما معلم خوب زياد داشتيم . اما ببينيد بعضي الگوهاي بچه ها کيا هستندو چه راحت حرفاي خوشون يادشون ميره ؟؟ راستي اين خاصيت تهرانه و يا نمايندگي مجلس بودنه !!!!

