تبليغاتX
روسری آبی
امروز 

جمعه سی و یکم شهریور 1385

دوره ازدواج از دیدگاه ری را

دوره نامزدی دوره شناخته . تو این مدت باید عاقل باشی و بتونی تا جایی که امکان داره همسرتو بشناسی . نباید احساسی عمل کنی و عاشق بشی و چشاتو روی همه چیز ببندی . باید خوبیها و بدیها را با هم ببینی . بعد از نامزدی نوبت دوره عقده ... اگه انتخابت تو دوره نامزدی درست باشه نوبت شادیهاست و خاطرات شیرین . نوبت دلتنگیهای روزانه اس ( اگه مثل من ، تو دو تا شهر دور هم باشید دیگه بدتر ) اونوقته که دوست داشتنو بیشتر حس میکنید . ( مخصوصا وقتی قبض موبایل و تلفن میاد ، میبینید اصلا گذشت زمانو متوجه نشدید و ساعتها پای تلفن فک زدید )  اینه که وجودتون به یکی بسته می شه. توی این دوره بیشتر به هم نزدیک میشید و بیشتر همو می شناسید . گاهی اوقات ممکنه دعواتون بشه و گاهی هم ممکنه خودتونو برا هم لوس کنید . گاهی اوقات همین دعوا کردنا آدما رو به هم نزدیک میکنه میفهمن که چقدر همو دوس دارن و طاقت دوری همو ندارن .

دو ماه قبل از عروسیو براتون جدا میکنم . ای وای ... همش بدو بدو ... دنبال خونه ،  خریدای عروسی و لباسای داماد ، که بازم معمولا هر دو طرف هر چی می خوان بخرن دوست دارن طرف مقابلش هم نظر بده ، وسایل چوبی که اکثرا ترجیح میدن داماد هم حضور داشته باشه ، انتخاب آرایشگاه که معمولا برا خانما خیلی مهمه ،آتلیه ، فیلم بردار ،لباس عروس ، تاج ، کفش سفید که معمولا همون یک شب استفاده میشه ( لازم به تذکر ه که کت و شلوار و کفش آقا داماد کلی براش کاربرد داره  در حالی که لباس عروس خانم خیلی گرونتر از آقا داماد شده ) ، هتل برای مهمونا ، دنبال جا برای آخر شب که میخوای راحت دو تا خونواده و فامیل کنار هم بشین و بزنن و بکوبن ، ( این یکی خیلی مهم بود ) ، و هزار و یک درد سر دیگه .... اونقدر کار هست که آدم میمونه از کجا شروع کنه . گاهی اوقات هم اختلاف سلیقه ها بروز میکنه ( که در مورد ما دو تا خوشبختانه اینطوری نبود با هم کنار می اومدیم ) ، کارت عروسی ،همش بدو بدو ... خدا نکنه هیچی کس تو این گیر و دار دانشجو هم باشه ؟؟؟؟ خدا نکنه توی یه شهر دور هم باشه ؟؟؟؟ همش تو جاده اس .. یا خودش و یا طرف مقابل ... اما خودمونیما چه لذتی داره میبینی همه اطرافیانت به خاطر عروسی تو دارن دنبال لباس میرن .. میزنن و میکوبن ... همه شور و شوق دارن . مخصوصا مادر عروس و مادر داماد ، بعدش برادر و خواهر عروس و داماد ... بچه هارو که دیگه نگو ؟؟؟

بعد از همه اینا روز عروسی میرسه ......... اوه بزن وبکوبه ... صبح میری آرایشگاه ... خیلی دلشوره داری یعنی خوب میشی ؟؟ شونصد ساعت باید موهاتو بپیچن و زیر سه شوار بشینی ... بعدش همش چشم چشم کنی عروسی که جلوتر از تو رفته صورتش چطوری شده .. کی می آد بیرون .. مخصوصا اگه مثل من پنج تا عروس زودتر از من آماده بشن ... بعدش هم که باید بشینی رو صندلی و اولش چشات همش بسته باشه که میخواد سایه بزنه . بعدش شونصد دفعه بالا .. شونصد دفعه پائین ... شونصد دفعه طرف راست و شونصد دفعه طرف چپو نگاه کنی تا خط چشم بکشن ...بعدشم نذارن صورتتو تو آینه نگاه کنی بگن میخواهیم یه هویی خودتو ببینی ؟؟؟!!!!  ( حالا بگذریم آقا داماد کلی منت سرم گذاشته و میگه خوش به حالت می خوای آرایشگاه دو هزار نفر دورت بچرخن و خوشگلت کنند . من باید بدوم دنبال کارای عروسی . شما بگید خداییش سخت نیست بهت بگن پلک نزن .. اینورو نگاه کن .. اونورو نگاه کن ... ) خلاصه بعد از اینکه صورتت تموم شد ، میگن لباسو بپوش تا موهاتو درست کنیم .. ای خدا آدم هم اینقده بد شانس .. زیپ لباس عروس در رفت .... بابا تورو خدا یکی به داد من برسه ... ( خدا کنه این یکی برا هیچ کس اتفاق نیافته ) روز قبلش از خانمی که لباسو گرفته بودم و اجازه پرو نداد و گفت کار من تکه ، مخصوصا اینکه دفعه اوله شما لباسو میپوشی ، زرنگی کرده بودم و شماره موبایلشو گرفته بودم زنگ زدم و اومد .. با کلی دردسر سرانجام پشت لباس عروس خانمو دوختند . حالا داماد و فیلم بردار بیرون آرایشگاه موندند و آقا داماد مدام  زنگ میزنه که پس چی شد ... خلاصه بعدش هم کلی موهاتو میکشن .. می بندند و در نهایت مدلیو که خودم گفته بودم درست میکنند . اینطوری میشه که عوض ساعت ۴ عروس خانم ساعت ۶.۴۵ از آرایشگاه بیرون می اد ..

دسته گل عروسی عالی شده .. چون دقیقا تو آلبوم بهت نشون میدن که چه مدلی می خوای بشه .. ماشین عروس هم توپ شده بود . حالا میرسه نوبت فیلم بردار یواش برین ... چب برین .. راست برین ..راستی اینجا همه ماشین عروسو نگاه میکنند . مثل خودم که همیشه عروس توی ماشینو می پائیدم ... یه شنل هم بهم داده بودن که مدام می افتاد پائین و جلومو نمی تونستم ببینم .. چون هوا تاریک شده نمی تونی بری پارک ازت فیلم بگیرن ... یه راست میری آتلیه که قرار ش دیر هم شده و شونصد بار زنگ زدن ... بعد از آتلیه میری خونه خودت که جهازو چیدن و اونجا از عروس  و داماد به جای باغ فیلم میگیرن .. ( امیدوارم برا هیچ کس دیگه اینطوری نشه آخه باغ زیبایی خاص خودشو داره )  بعدشم که میری سالن هتل .. با همه احوالپرسی میکنید و شام عروس و دامادو تو اتاق اختصاصی میدن تا ازشون فیلم بگیرن . بعدشم که همه راهی باغ یا جایی که برا آخر شب مشخص شده میرین . اولش که جلوی عروس و دوماد گوسفند میکشند . وقتی خون گوسفند ریخته شد ( که صحنه خیلی بدیه ، سر یه حیونو از تنش جدا کنند و تو دست و پا زدنشو ببینی )داخل خونه رفتی دیگه  بزن و بکوبه ....... بیا و ببین ... همه میزنن و می کوبن .... کوچک و بزرگ گرفته ... آخر شبم که کیک میبری و رقص چاقو میکنند ... بعدش بوق بوق کنان عروس و دامادو به خونشون میرسون . که البته اینجا من همه گلای ماشین عروسیو کندم و تو ماشین دوستای نزدیک انداختم . دوستای داماد جلوی ماشین دامادو میگیرن و میرقصن .. تا داماد پول نده راهو برا ماشین باز نمی کنند ..خلاصه عروس و دامادو به خونشون میفرستن و براشون آرزوی خوشبختی میکنند .

و اما بعد از ازدواج ... فعلا که با هم مشکلی نداریم و از اون مشکلاتی که میگن وقتی بری زیر یه سقف معلوم میشه ما نداریم .. شاید برای قضاوت زوده . نمی دونم ....

مراحل ازدواجو نوشتم که اونایی که ازدواج کردن تجدید خاطره براشون بشه و اونایی هم که مجردن یه کمی تو جریان دوندگی ها باشن . حالا غیر از هزینه های عروسی که واقعا سر سام آوره و خیلی هزینه ها میشه که اصلا فکرشم نمی کنی .. خدا قسمت همه مجردا بکنه .. اونم از نوع موفقیت آمیزشو .....

نوشته شده توسط ر ی‌را در 14:44 | موضوع: زندگی
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385

من برگشتم

دوستای مهربونم سلام :

بالاخره موقع نوشتن شد ... دوباره نوشتنمو میخام شروع کنم . مدتها لحظه شماری کردم تا این لحظه رسیده . نمیدونم از کجا براتون بنویسم . اما خوب باید از یه جایی شروع کرد دیگه ؟؟

اول اینکه اول شهریور  با رتبه عالی ( نمره ۱۹ ) دفاع کردم . میدونید خیلی درگیر شده بودم . روزا دنبال خرید وسایل و این حرفا بودم و شبها هم مشغول پایان نامم بودم . از طرفی چون عروسی تو شهر همسرم بود و بین شهرامون  فاصله بود مجبور بودم برای لباس عروسی و خریدای عروسی اینجا هم بیام .. خلاصه نمیدونید چه بساطی داشتم ... یک هفته قلب از عرسی هم خودم و شوهرم وسایل خونمونو چیدیم . وسایل چوبیو همین جا سفارش دادم . مبل و بوفه و سرویس خواب و ..... ۱۷ شهریور هم عروسی به خوبی و خوشی و بی حرف و نقل برگزار شد . جای همتون خالی خیلی خوش گذشت ...

خونمون توی یک مجتمع آپارتمانیه . محیط آرومی داره ... اینو میگم که خیالتون راحت باشه اعصابم آروم آرومه و میخام مثل سابق بنویسم . البته هنوز بعضی از وسایل خونه رو جابجا نکردم . یک فرم ۲۰ صفحه ای دانشگاه بهم داده که باید اونو تکمیل کنم  و از روی پایان نامه ۵ نسخه صحافی کنم و برای دانشگاه ببرم . برای همین یه کمی درگیر اون هستم . هفته دیگه دوباره به شهرمون میرم تا تسویه حساب کنم . نمیدونید چقدر خوشحالم که دیگه توی اون دانشگاه با اون محیط مزخرفش نمی رم . از بخش اداریش گرفته تا کارکنانش .. تا دانشجوهاش ..... شاید اگه محیطش کوچکتر بود مشکلات کمتری هم داشتم .. هر کی ندونه شما میدونید چقدر فقط سر پایان نامه درگیری داشتم . ... خلاصه بعدش باید تازه دنبال درخواست برم ببینم کجا میتونم کار پیدا کنم ...  من دق میکنم اگه خونه بشینم . دعا کنید زودتر کارم هم جور شه ....

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:44 | موضوع: زندگی
• لینک ثابت   •