تبليغاتX
روسری آبی
امروز 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

هفته امتحانات

سلام دوستای خوبم ....

من از 25 دی ماه تا 2 بهمن بکوب امتحان دارم .. نمیتونم آپ کنم ... بعد از امتحانات آپ میکنم  .... در ضمن اگه خبری شد حتما خبرتون میکنم ... فعلا خبری نیست

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
این صبح ، این نسیم ، این سفره مهیا شده سبز ، این من و تو
همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خورده اند و
یکی شدند و یگانه
تو از آن  سوی آمدی و او از سوی ما آمد
آمدی و امدیم ...
اول فقط یک دل بود ، یک هوای نشستن و گفتن یک بوی دلتنگی و سرشار از خواستن . یک هنوز با هم ساده .. رفتیم و نشستیم . خواندیم و گریستیم . بعد یکصدا شدیم ، هم آواز و هم گریه . همنفس برای باز تا همیشه بودن برای یک قدم زدن رفیقانه ، برای یک سلام نگفته ، برای یک خلوت دل خاص ، برای همسفر همیشه عشق .... باران !؟ 

* سید علی صالحی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نوشته شده توسط ر ی‌را در 11:36 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم دی 1384

زندگی زناشویی

بعد از دو سال قرار شد همو ببینیم . سیمین دختر زیبایی بود که  قبل از اینکه دانشگاه بیاد  (بنابه هنری که داشت )سر کار رفته بود . وضع خونوادگی خوبی هم داشتند . ولی چون درسش تموم شده بود و هم من و هم اون مشغله زیادی داشتیم نتونسته بودیم همو ببینیم . چون هیچ کدوممون خواهر نداریم باهم خیلی صمیمی هستیم و بهترین ایام دوران دانشجویی ما دو تا با هم بوده  .. اینارو برای آشنایی بیشتر شما گفتم ..
سیمین تو دوران دانشجویی خواستگارای زیادی داشت . برای همین خونوادش توقعات بالایی از دامادشون داشتند . اینکه خونه بالا شهر داشته باشه ، درآمد ماهیانه  اش خوب باشه ، خوش تیپ باشه و ....

شوهرش پسر خیلی خوبیه . طوری که صداقت تو چشاش موج میزنه .. اما با اون توقعاتی که خوانوادش داشتند قبول کردن این پسر خیلی برام عجیب بود ...
سیمین می گفت که با شوهرش مثل دو تا همخونه هستند . هر کسی هزینه های خودشو پرداخت میکنه . و پولاشو برای خودش پس انداز میکنه . فقط برای سالگرد ازدواج و تولد و مناسبتها برای هم کادو می خرند . خرید خونه هم نوبتیه . هر کسی نوبت خودش باید گوشت و مرغ و .. بخره . هر کسی پول پس انداز کنه میتونه به اون یکی پول قرض بده .. اما چون درآمد سیمین بالاتر از علی بود همیشه این سیمینه که به علی پول قرض میده ؟؟ و اونم در اولین فرصت قرضشو همیشه پرداخت کرده . مثلا اگر علی دوست داره زنش فلان لباسو بپوشه سیمین برای خودش اون لباسو میخره ... ولی میخندید میگفت خوشم میاد که علی کم نمی آره . مثلا میگفت امتحانش کردم . اگر من آب میوه بخوام و تو جیبش 2000 تومن پول  باشه دو تا آب میوه کوچک میخره  و نمیگه ندارم . فکر کنم اینطوری که پیش میره سیمین خونه هم بخره و اون تازه اول راه باشه . چون در آمد سیمین خیلی بالاتر از علیه ..  ولی با عشق ازدواج کردن و با هیچ شرو کردن ...
میگفت من میدونم موقعیتهای  بهتر از علی داشتم اما همین که وقتی بیرون میره خیالم راحته که به هیچ کس نگاه نمیکنه و پسر پاکیه برام کافیه . همین که بهم گیر  نمیده که فلان لباسو بپوش .. چرا با فلانی صحبت کردی .. چرا کارت تا دیر وقت طول کشید این برام کلی ارزش داره . (  البته اینو بگم سیمین هم دختری نیست که هیچیو مراعات نکنه . همیشه حدود خودشو در رابطه با دیگران نگه میداره ، من مثل چشام بهش اطمینان دارم ) اونموقع که علی با سیمین ازدواج کرد دانشجو بود . خدارو شکر الان اوضاش خیلی بهتره و کارش داره روبراه میشه . میدونم که آینده خوبی داره ....
اما این سبک زندگی متاهلیو من تا حالا ندیده بودم  ( من خودم با این سبک مشکل دارم )... براشون آرزوی خوشبختی میکنم . مهم اینه که دو تاشون از زندگیشون راضی هستن .. این خیلی مهمه ....

نوشته شده توسط ر ی‌را در 21:5 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم دی 1384

نسل جدید

صبح که از خواب بیدار شدم یکمی کسل بودم . چند بار به خودم گفتم امروز روز خوبیه و قراره اتفاقات خوبی بیافته . سعی کردم کرختیو از بدنم دور کنم . طبق معمول اولین کاری که کردم کامپیوترو روشن کردم . یه آهنگ شاد توپ گذاشتم .شما هم هر وقت حالتون خوب نیست امتحان کنید . بی تاثیر نیست ....
 دوباره به خودم گفتم امروز روز خوبیه .. دختر جون منتظر اتفاقات خوبی باش . طبق معمول اونقدر تو فکر بودم که اصلا متوجه نشدم چطوری به دانشگاه رسیدم . تو در دانشگاه گیر دادن . خانم کاپشنتون کوتاست . گفتم تا حالا هم با همین می اومدم دانشگاه . گفت من ندیدم و اگرنه بهتون تذکر میدادم  . زیرش مانتو بپوش . شیطنتم گل کرد . گفتم یه چیزی میگم ولی جون مادرت اذیت نکن . گفت بگو .. زیپ کاپشنمو باز کردم . زیرش مانتو داشتم اما مانتوم کوتاهتر از کاپشنم بود . خانمه خندش گرفته بود . گفت برو . اما مانتو بلند بپوش . یه خانمی که پشت سر من می اومد زد رو شونم. دمت گرم دختر . حال کردم ...  . دانشگاه ما خیلی بزرگه و دانشکده ما آخر دانشگاهه یعنی حدودا یکربعی راه هست که به دانشکده برسی . تو محوطه دانشگاه یه دختریو دیدم که روی نمیکت دانشگاه نشسته بود و پسری اونطرفتر ایستاده بود . یکجوری داد زد که من که تو فکر بودم متوجشون شدم ... میدونی چند تا خواستگارو به خاطر تو رد کردم . تو داری نامردی میکنی . تو به من قول دادی . آخه چرا ؟؟ پسره گفت ماهیو هر وقت از آب بگیری تازه است . از حالا به بعد هم میان سراغت ... ( خودمونیما قیافه دختره خیلی از پسره بهتر بود ) دلم میخواست بهش بگم التماسش نکن . اون تصمیمشو گرفته فقط داری خودتو ضایع میکنی .. اما به خودم گفتم بذار آخرین دست و پاشو بزنه . بذار باور کنه که دیگه دوستش نداره . این سیر رفتن باید کامل بشه ...  اومدم دانشکده . امسال مارو با لیسانسا قاطی کردن . اومدم دفتر گروه  جلسه بود .. مجبور شدم بیرون بیام تا جلسه تموم بشه . اومدم روی یه سکو توی راهرو نشستم . چند تا دختر نشسته بودن و با هم صحبت میکردن . ... یاد صمیمیت دوران کارشناسی خودمون افتادم. یکیشون موهاشو آشفته بیرون ریخته بود . دوستش اومد و بالاهای موهاشو دست زد و گفت خیلی هپلی شدی . گفت نکن یکساعت جلوی آینه بودم تا این شکلی درستش کردم ... بچه ها از هم جدا شدن و دو تاشون موندن . یکیشون که لاغر اندام بود به اون یکی که تپل بود نگاهی کرد و گفت : منو سر میدی ؟؟ خانم تپله جلوی دخترکه نشسته بود ایستاد و دستاشو گرفت و توی سالن از این طرف به اون طرف سرش میداد . صدای خنده هاشون تموم سالنو پر کرده بود . دو تا پسر هم اونطرفتر نگاشون میکردن و میخندیدن .. از تعجب داشتم شاخ در میاوردم . شیطنت دانشگاه یه چیزیه و رفتارهای زننده اینها چیز دیگه . با خودم گفتم کی ماها اینطوری بودیم . ماشیطنتمون جک گفتن وبه پسرای کلاسو استادا خندیدن بود . میخواستم برم مرکز اینترنت اما برق رفت اومدم بیرون .. یکی از بچه های ارشد ادبیاتو دیدم . این خیلی سر و گوشش میجنبه . همش دلش میخواد با یکی دوست شه . اومدو گفت به به مشتاق دیدار . تو هیچ معلوم هست کجایی ؟؟ نگا ش کردم هستم . میچرخم . خیلی درگیرم . گفت ترم دیگه مثل خودم تموم میکنی دیگه گفتم آره ... گفت با کسی دوست نشدی . گفتم نه حوصله و کشش پسرا رو ندارم . گفت پس اون پسره که اون هفته باهاش صحبت میکردی کی بود .. نمیدونستم کیو میگه . بعد از اینکه مشخصات داد تازه فهمیدم کیو میگه ؟؟ گفتم اون همکلاسیمه . گفت کجاییه . گفتم چیه میخوای باهاش دوست شی .. گفتم دو سه بار نگاش کنی حتما بهت شماره میده . ..گفت حالا چرا اینجا نشستی ؟؟ گفتم میخواستم برم اینترنت کار کنم اما برق رفته .. یه آقایی از همین موجودات عجیب الخلقه که نمیدونم چند ساعت نشسته بود جلوی آینه و موهاشو که تا شونش بود ،  مثل کلاغ پوش داده بود نگام کرد .. خانم برق نیست . گفتم نه .. دوستش گفت برای چی میپرسی . گفت آخه من میترسم سالن تاریکه . دو تا دختر که اونطرفتر بودن به پسره تیکه اندختن . مگه تونله که تاریکه .. پسره گفت مگه هر جا تاریک باشه تونله ... کم کم پسره اومد و به دختره شماره داد .. 
من سال 81 از دانشگاه فارغ اتحصیل شدم . میدونید دو سه سال اختلاف زیادی نیست . اما مثل اینکه از این نسل جدید دانشجو جدا هستم . اما قیافه ها خیلی عجیب غریب شده . رفتارا خیلی بد شده . بعضی اوقات فکر میکنم شاید ده سالی گذشته که اینقدر تیپها تغییر کرده . خیلی خوبه که هر کسی به خودش برسه و سر وضعش مرتب باشه . انسان عاشق زیباییه و زیباییو دوست داره . من خودم هیچ وقت نمیتونم بدون آرایش بیرون بیام . احساس میکنم این جزیی که آراستگی ظاهره اما هر چیزی اندازه و جا داره . و تیپ زدن هم به عجیب غریب کردن قیافه نیست . میدونم الان خیلیها کامنت میذارن که زیبایی درونی مهمه . خواهش میکنم اینو نگید . چون علاوه بر زیبایی درونی زیبایی ظاهری هم این روزا مهم شده ...  کدوم یکی از شما آقایون حاضرید با دختری که زیبایی نداره اما باطنا دختر خوبیه زندگی کنید ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای بابا .. من دوباره نشستم تایپ کردم .. چقدر زیاد شد .. این فک من وقتی میجنبه ، خصلت زن بودنم بروز میکنه .. منو ببخشید . در ضمن من نمیدونم چرا یک مدتی آفام میپره . اگر به کسی جواب ندادم برای این بوده که آفی دریافت نکردم . لطف کنید اگر پیغامی دارید برام ایمیل بزنید ... جا داره از کامنتهای زیباتون و راهنماییتون برای پست دیدار و خواستگاری سنتی تشکر کنم .. از همتون ممنونم ...کاش لایق باشم دوستی با شما را ...

نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:25 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه نهم دی 1384

انگیزه زندگی

میگویند پرواز کن
                                      اما بالی برای پرواز نمی دهند 
می گویند لبخند بزن
                                      اما دلی برای خنده نمی گذارند
می گویند دوست داشته باش
                                    اما انگیزه ای برای دوست داشتن نمی گذارند
می گویند حرکت کن
                                    ولی راهی برای حرکت باز نمی کنند
و من در آخر خسته
                       به امید پرواز کردن
                                           دوست داشتن 
                                                          لبخند زدن  
                                                                   و  ماندن ....
                                                                          بدون انگیزه به خوابی رویایی فرو می روم ......

نوشته شده توسط ر ی‌را در 14:30 | موضوع:
• لینک ثابت   •