ررر روسری آبی
چهارشنبه چهاردهم دی 1390
جوون های کنونی ..
با بهتر شدن آقای شوهر زندگیم یکمی رو روال افتاده . اگر چه فکر میکنم بعد از آقای شوهر نوبت مریضی منه . کمر درد و زانو درد شدید دارم . هنوز دکتر نرفتم ولی احتمال میدم به علت کمبود کلسیم باشه و اینکه کلا خرید خونه ..کلا بدنهای ما جوونا قدرت بدنی کمتری نسبت به جوونی والدینمون داره . که بیشترش فکر میکنم به علت کمبود تحرک ٫ تغذیه اشتباهه و روش نادرست زندگی کردنه ( مثلا پایین انداختن سر - قوز کردن و ..) . البته آموزشها هم خیلی مفید هستند . مثلا تعداد کمی از نسل ماها مرتب ورزش میکردند و الان هم ادامه میدن . شاید اگه من یه روزی میدونستم که قراره مهره گردنم جابجا بشه روش زندگیمو اصلاح میکردم و یا اینکه میدونستم شیر اینقدر تو تغذیه مهمه هر روز حتما حداقل یک لیوان شیرو می خوردم و خیلی چیزای دیگه که شماها بهتر از من میدونین ...
پ: گذشته دیگه گذشته . باید از حالا مواظب بود که اوضاع بدنیم بدتر نشه و اینکه مراقب بچه ها باشیم البته اینطوری که من میبینم نسل بعد از ما ٫از ماها هم پر مشکلات تر هستند ...
یکشنبه ششم آذر 1390
عمل دیسک کمر ..
بعد از یکماه درد ، وقتی آقای شوهر فهمید چاره ای جز عمل نداره ، راهی بیمارستان شد و دیسکشو عمل کرد ... این مدت برای من و نی نی خیلی سخت گذشت . کار خونه ، بچه داری ، اداره و گاهی هم مهمون داشتیم که برای عیادت می اومدند . با اینکه وقتی آقای شوهر بیمارستان بود مامانم پیش پسرم بود و خودم از صبح تا عصر نبودم ، این باعث شد کمبود منو تا حد زیادی حس کنه . نمیدونم شاید به خاطر اینکه به طور ناگهانی از دیدن باباش هم منع شده بود .. طوری که الان بعد از دو هفته که از بیمارستان اومدیم توقع داره من مدام دور و برش باشم و بغل بگیرمش .. تو این هفت ماهه اصلا بغل نگرفتمش که بچه بغلی بشه ، حالا در اثر یک اتفاق اینطوری به من میچسبه . از طرفی خود آقای شوهر هم این مدت علاوه بر جراحی و دردهایی که کشید ، برای بچه خیلی ناراحت بود . خیلی وقتها گریه میکرد که باباش بغلش بگیره که اونم به خاطر کمر درد نمی تونست .. هممون این مدت عذاب کشیدیم . بچه .. من .. آقای شوهر .. با اینکه خودم بیشتر از بقیه تحت فشار روحی جسمی بودم اما دلم برای بچه خیلی می سوزه .. اون چه گناهی کرده که باباش عمل کرده .. مامانش کمر درد داره .. مامانش سرش شلوغه و مهمون داره .. با چشاش التماس میکنه که با من بازی کنین تا براتون بخندم . خوب تا جایی که بتونم حدودا روزی یک ساعتو برای بازی با پسرم وقت میذارم .. که به هیچی فکر نکنم و فقط باهاش بازی کنم .. البته به جز غذا درست کردن برای نی نی و رسیدگی به امور بچه از قبیل عوض کردن لباس ، غذا دادن ، پوشک عوض کردن و ... که خود اینا کلی برای ادم وقت گیره .
فکر میکنید اشکال از کوجاست .. دیر بچه دار شدیم ؟؟؟ سن ازدواج بالا رفته ؟؟؟ یا اینکه مریضی برای هر کسی ممکنه پیش بیاد ؟؟
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
زندگی جدید
دیگه تو کارم جا افتادم .تازه فهمیدم چرا همه میگن زود بچه دار نشین . یه کمی بیشتر از اونی که فکر میکردم دردسر داره . ولی ما دیگه نمی تونستیم بی خیال بشیم . ۵ ساله ازدواج کردیم و سنمون هم دیگه اجازه نمیداد صبر کنیم .. صبحها ۶:۱۰ از خواب بیدار میشم و بعد از آماده شدن خودم و آماده کردن نی نی ساعت ۶:۵۰ تا ۷:۰۰ از خونه میزنم بیرون ... نی نیو فعلا تا عید مهمون خونه عمه جونشه .. زندگی کارمندی با بچه خیلی سخته اما ناراضی نیستم. سعی می کنم بعد از ظهرا به جای صبح برای نی نی وقت با کیفیت بذارم طوری که نبودمو تو صبح حس نکنه .هر کاری داشته باشم بی خیال میشم و فقط با بچه بازی میکنم .. خودم احساس میکنم خیلی بیشتر از قبل برای بچه وقت میذارم و چون خونه عمه اش میره از بابت صبح هم خیالم راحته .. فقط خودم خیلی تحت فشارم . شبها تا صبح چند بار باید بیدار شم و به نی نی شیر بدم .بیشتر اوقات یه کمی کمبود خواب دارم .هیچ وقت باور نمی کردم بتونم این همه طاقت بیارم .. اما واقعیت اینه که پوست کلفتر از زنها پیدا نمیشه . زنها در عین ظرافت و حساس بودنشون واقعا پوست کلفت تشریف دارند : بارداری ....... زایمان ....... بچه داری .. در کنارش کارهای دیگه هم هست : خانه داری و ... اما زایمان و بچه داری خیلی از انرژی آدمو میگیره . میدونی از چی حرصم میگیره : بعد از این همه زحمت اگه شوهر زن ناباب باشه بچه برای مرده ؟؟؟؟ فامیلش و حتی مالکیتش .. در حالی که حتی مادر تو تربیت بچه نقش مهمتری داره ....
پ۱)کاش همه مردا قدر خانوماشونو بدونن (البته خودمونیم : خانوم داریم تا خانوم )
پ۲)با همه اینا وقتی نی نی می خنده تموم سختی از تنت بیرون میره .
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390
؟؟؟
سلام :
بعد از مدتها برگشتم که فقط بگم هستم . با اومدن بچه فرصتی برای نوشتن وبلاگ نداشتم . الان پسرم ۶ ماه و نیمشه . مرخصی زایمانم تموم شده و اومدم سر کار . هر روز وارد مرحله جدیدی از زندگی میشم . در واقع الان در فصل دوم زندگی هستم . بچه داری ، شب بی خوابی ، کارای خونه و الانم که چند روزه دارم میام سر کار .. گاهی فکر میکنم ما زنها خیلی پوست کلفتر از اونی هستیم که ظاهرمون نشون میده . خودم باور نمیکنم این منم که این همه کارو انجام میدم . مخصوصا شبهایی که مجبورم به خاطر نی نی شونصد دفعه بیدار شم و عصبانیت خودمو ژشت قربون صدقه مخفی کنم . صبح هم که زودتر از همیشه ۶ از خواب بیدار میشم و بعد از جابجایی بچه سر وقت اداره می آم .
خوب از خدا می خوام توان انجام کارامو بهم بده .
دوشنبه هشتم فروردین 1390
سال نو مبارک
با کمی تاخیر سال نورو به تموم دوستای وبلاگی تبریک میگم ..
انشا.. همگی سال خوبی داشته باشین ...سرشار از شادی و موفقیت و سلامتی و خوشبختی ...
من شدیدا منتظر نی نی گلو هستم .. تا ۲۵ فروردین باید تشریف بیارن .. برام دعا کنید ..
دوشنبه بیست و دوم آذر 1389
حسنی نگو یه دسته گل
از کتابای مورد علاقم تو بچگی کتابای حسنی بود . برادر کوچیکم هم که به دنیا اومد مدام کتابای حسنیو براش می خوندم و اونم حفظش کرده بود .. این کتاب ها پر از خاطرات بچگی منه ...
۱- حسنی نگو یه دسته گل * ۲- حسنی ما یه بره داشت * ۳- دویدم و دویدم * ۴-دزده و مرغ فلفلی
اما یک هفته ای هست که دنبال کتاب میگردم برای نی نی بخرم . متاسفانه به علت فوت منوچهر احترامی نویسنده کتاب ، دیگه کتاب چاپ نمیشه . ولی سری جدید کتابهای حسنی با یه نویسنده جدید هست که به نظرم شعراش خیلی مسخره بود و از طرفی هم اسم کتابها جالب نیومد .. مثلا حسنی و انرژی هسته ای ؟؟ آخه بچه کوچولو چه میدونه انرژی هسته ای چیه .. اونم کتابی که برای گروه سنی الفه .. البته دروغ نگم رده سنیشو نیگا نکردم اما اون حسنی که من میگم برای رده سنی الف بود .. به نظر من بچه باید بچگی کنه ..تو اینترنت هم سرچ کردم یکی از فروشگاه های اینترنتی کتابو داره اما میگه موجودی نداره .. ببینم میتونم کتاب محبوب بچگیمو برای نی نی بخرم یا نه ؟؟ قسمتی از شعر کتاب حسنی نگو یه دسته گلو براتون میذارم شاید شماها هم خاطره داشته باشین :
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
نه نمیخوام نه نمیخوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه میرفت تو کوچهها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
............................................................................................................
پ۱ : حس و حال خوبی داره وقتی برای نی نی خرید میکنی . حتی اگه یه چیز کوچولو ببینی و خوشت بیاد و براش بخری . وقتی براش خرید می کنم ، تو خونه چندین بار خریدمو ورانداز میکنم و قربون صدقه موجودی می رم که ندیدمش اما وجود داره . .. موجودی که روزبروز تکوناشو بیشتر حس میکنم . واقعا حس قشنگیه . این روزها خوشحالم که یک زنم و خدا این نعمتو بهم داده که میتونم مادر بشم مخصوصا اینکه از اون عوارض سه ماهه اول خبری نیست . . باردای واقعا سخته .. از همون ماههای اول ویارش گرفته تا به دنیا اومدن و منفجر شدن هیکل مادر و شیر دادن بچه و هزار تا مرض مثل پوکی استخوان که بعدا معلوم می شه ......... اما مادر بودن زیباست ....
پ۲ : جنسیت نی نی معلوم شد : نی نی پسره
شنبه بیست و نهم آبان 1389
نیمه بارداری ..
بیشتر اوقات فکر می کنم زمان دیر میگذره . دلم میخواد زودتر نی نی کوچولورو ببینم . اما بعدش فکر میکنم الان باز دوران راحتیمه و نی نی بیاد با خودش مشکلاتی جدید می آره . مثل شب بی خوابی های نی نی ...
اول اینکه دعا کنین مسافر کوچولوی من سالم به مقصد برسه ....
دوم اینکه اسامی انتخابی دختر و پسر خور را بنویسین که من شدیدا دنبال اسم هستم .(فقط اسم اصیل ایرانی باشه . ) راستی دو بار رفتم سونو گرافی نی نی ما با شرم حیاست .. دستشو جلوی خودش گرفته معلوم نیست دختره یا پسره .. ببینم من از رو میرم یا اون .. این هفته دوباره وقت سونو گرافی دارم ..
پ: لطفا آدرس وبلاگتونو ، تو کامنتها بذارین .
اسامی انتخابی دوستای وبلاگی تا حالا به شرح زیر است : (لطفا شما هم نظر خودتونو بدین ...)
............................................................................................................
اسمهای انتخابی آراد :پسرونه هاش :
کوروش ، كارن ، برديا ، اوستا ، يونا ، ارسلان ، اردلان ، باربد ، كسرا ، ياشار ، آراز ، كياراد
دخترونه هاش :آتوسا ، ارغوان ، گيتا ، تارا ، ساحل ، صحرا ، نازگل ، هستي ، باران
.............................................................................................................
لاله اشک : کوروش ، باران ، گیتا و تینا
.............................................................................................................
حقی :پسر :آریا وکیارش دختر :کاملیا، گندم
.............................................................................................................
بادبادک سوار : پسر: بردیا و دختر تارا
............................................................................................................
یکشنبه نهم آبان 1389
مادر بودن ...
خیلی سخته که هیچی نخورده باشی اما انگار یه گاو درسته رو خوردی . در همین حالت احساس ضعف و گشنگی بهت دست میده اما هیچی نمی تونی بخوری ...بعضی روزها حتی آب هم میخوری بالا می آری . اسید معدت بالا می آد و گلوتو زخم میکنه ... شبها به خاطر همین شکم پری با اینکه فقط یه حالت غیر طبیعیه مثل آدمی که پر خوری کرده مدام خوابهای آشفته میبینی ... بیشتر روزها کلافه و عصبی هستی . گاهی اوقات حالت تهوع وحشتناک داری اما چیزی توی معدت نیست که بالا بیاری ...
ببخشید اگه حالتونو به هم زدم . من این روزها حالم اینطوریه . فقط به امید نی نی هستم که توی راه دارم . نمیدونم قدیمی ها چطوری این همه بچه می آوردن . گاهی اوقات همه چیز برام غیر قابل تحمل میشه .
نتیچه اخلاقی اینکه تازه اول راهم و این همه مشکل دارم ... تا پنج ماه دیگه خدا به خیر بگذرونه . و بعدشم که بچه مشکلات خودشو داره .. مادر شدن سخته ... قدر مادرا و خانماتونو بدونین .. شماهایی هم که مجردین بدونین زن بودن گاهی خیلی سخت تر از مرد بودنه ....
دعا کنید خدا بهم یه نی نی سالم و خوشگل بده ....
یکشنبه یازدهم مهر 1389
؟ ؟ ؟ ؟
ممکنه مادری (هر چند پیر) فوت کنه و بچه هاش سر خاکش نیان . اونم مادری که هیچ بدی در حق هیچ کس نکرده و همه جا ذکر خیرشه . جالب اینکه بچه هایی که نیومدن عزیز کرده های مادربزرگ بودن ... تو مجلس ختم همه فهمیدن که دو سال مادری روی زمین بوده ٫ نه تنها بچه ها تو این دوسال سراغی ازش نگرفتن ٫ بلکه سر خاکش هم نیامدن ..... یعنی بچه های ما هم می خوان اینطوری بشن ؟؟؟
همیشه چیزی هست که هیچ توجیهی نداشته باشه .
سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389
جبران بی وقفه ..
این گذشت تا اینکه یکماه بعد بعد از آخرین امتحانم بهم زنگ زد و وگفت شب تا ساعت چند بیداری .. می خوام راجب قضیه ای باهات مفصل صحبت کنم . الان کار اداری دارم و نمی تونم .. تا شب هم درگیری دارم .. با خودم گفتم این چه درگیریه که جدیده و تو تا ۱۱ شب کار داری ؟؟ گفت شب که زنگ زدم بهت میگم بهت میگم . ساعت حدودا ۱۰.۴۵ شب بود که به موبایل زنگ زد و گفت تا ۱۰دقیقه دیگه به تلفن خونه زنگ میزنه ؟؟ منم شب قبلش اصلا نخوابیده بودم چون دقیقا تا ۸ صبح بیدار بودم . تا اون موقع هم منتظر زنگ اون بودم .. برا همین رفتم تو اتاقم که از تلفن اتاق باهاش صحبت کنم که یه هویی دیدم زنگ خونه به صدا دراومد . قیافه منم اونشب دیدنی بود .. خودمونیما !!!جبران توپی کرد..

